سبد خرید
امپراطوری عشق- راه رسیدن به خواسته ها و رویاها- استاد ضیاء

سریال امپراطوری عشق | فایل مقدمه

هرجا احساس کردی همه چی رو بلد شدی، همونجا کارِت تمومه

امپراطوری عشق | آغاز راه نور

(فایل صوتی)

امپراطوری عشق | آغاز راه نور

(فایل تصویری)

امپراطوری عشق | آغاز راه نور

امپراطوری عشق آغاز یک راه هموار و آسان برای رسیدن به هر آنچه خواستار آن هستید. چه سلامتی، چه ثروت، چه عشق، چه ارتباط با خدا و چه هر چه که باشد. راهی برای کوچ کردن از زندگی در تاریکی به زندگی در نور و روشنایی!

قرار است در اینجا راهی را آغاز کنید که از شما و زندگی تان که اکنون در شرایط رنج و سختی و ناراحتی به سر می برید، فردی بسازد که بتواند برای خودش یک امپراطوری عشق داشته باشد.

آنچه در پیشِ روی داریم، پیام کوتاهی است از طرف ما به شما، که شما بعنوان یک انسان، دارای قدرت های غیر قابل تصور و ماورالطبیعه ای هستید که می توانید شرایط زندگی تان را به هر سمت و سویی که دوست دارید هدایت کنید و آن را به صلیغه و میل خودتان فرم و شکل بدهید. 

 

آنچه در امپراطوری عشق می آموزید

شما در سریال امپراطوری عشق بصورت خلاصه و کوتاه یاد می گیرید که چه قدرت هایی در خودتان دارید و چگونه می توانید از این قدرت ها برای ساخت زندگی دلخواه تان استفاده کنید.

و اگر از این قدرت ها آگاهی نداشته باشید و علوم آن را نیاموخته باشید چقدر می توانید بر ضد خودتان از آن استفاده کنید و خودتان را بیمار، فقیر یا بدبخت کنید.

اگر این علم را نیاموخته باشید احتمالا زندگی ای را تجربه می کنید که آغشته است با درد و رنج و سختی ای که شاید دیگر توان ادامه دادن به آن را نداشته باشید.

شاید به این دلیل که اکثر مردم همین رنچ ها و دردها را در زندگی‌شان دارند و همه همین نوع زندگی را تجربه می‌کنند، شما باور کرده‌اید که این زندگی یک زندگی طبیعی است که باید همه این‌ها در آن باشد.

اما اینطور نیست، این طرز تفکر نادرست است. من اینجا هستم تا به شما بگویم که من هم روزی همین عقیدهِ شما را داشتم و پذیرفته بودم که زندگی باید درد و رنج و بیماری داشته باشد و این جبر زندگی‌ست.

حالا که سال ها از تغییر این عقیده‌ام می گذرد در حال تجربه زندگی‌ای هستم که تمام دردها و رنج‌ها و بیماری‌هایش از آن خارج شده‌اند و جای‌شان را به سلامتی و عشق و احساس خوب داده‌اند.

به همین منظور سریال امپراطوری عشق را برای شما تدارک دیدیم که به شما کمک کنیم اگر دلتان می‌خواهد شرایط زندگی تان را تغییر دهید.

ما تاکید بر این داریم که بدانید که می توانید، بدانید که می شود، بدانید که برای صدها و هزاران نفر که از این قوانین یا از این آموزش‌ها استفاده کرده‌اند شده است.

در اینجا تصمیم داریم مهم‌ترین اصول، برای خلق شرایط دلخواه را، بصورت کوتاه و در یک سریال چند قسمتیِ فوق العاده به نام سریال آموزشی امپراطوری عشق با شما عزیزان به اشتراک بگذاریم.

تنها درخواستی که می‌توانیم از شما داشته باشیم، این است که هر طور شده، هرچند سخت، هرچند مخالف، هرچند غیر قابل باور، هرچند خلاف عقاید شما، اما اینجا بمانید و بدون قضاوت، بدون برچسب زدن و بدون محکوم کردنِ ما، تا آخر امپراطوری عشق را گوش کنید.

اگر در پایانِ سریال امپراطوری عشق، به کلی نتیجه‌ها و اتفاقات خوب در زندگی‌تان دست نیافتید، اگر عشقی و هیجانی جدید در شما ایجاد نشد، اگر بهبود بیماری‌تان را حس نکردید، بعد می‌توانید اینجا را ترک کنید و به شرایط قبل خودتان برگردید.

قبل از شروع سریال آموزشی و جذاب امپراطوری عشق من خودم را برای آن دسته از عزیزانی که از قبل من را نمی‌شناسند معرفی می کنم و در ادامه، هدف از ایجاد این سریال را برای شما خوبان بازگو می کنم.

من سید ضیاء حسینی هستم، اکنون 51 سال سن دارم، زاده و بزرگ شده شهر رفسنجان، یکی از شهرهای استان کرمان هستم.

از بدو تولدم تا سال 1396 من در یک محل و یک روستا زندگی کرده‌ام، سپس بعد از یک تصمیم کاملا آگاهانه ولی سخت، از آنجا به کشور ترکیه مهاجرت کردم.

خلاصه داستان زندگی من

داستان زندگی من هم، مثل همه‌ی مردم پیچ تاب‌ها و بالا و پایینی های خودش را داشته است، اما خالی از لطف نیست که یک مقدار کمی از آن را در اینجا بگویم.

از ابتدای تولدم تا سن 9 سالگی که کلاس سوم دبستان بودم را چیز زیادی ازش یادم نمی‌آید، از سن 9 سالگی هم تنها چیزی که در ذهنم مانده این است که:

در ایران انقلاب شده بود، هر روز راهپیمایی یا تظاهرات بود، ظاهرا بابای من هم از علاقمندان پر و پا قرص به راهپیمایی بود و من را جلوی موتورش می‌گذاشت و به راهپیمایی می‌برد.

بعد از آن به تحصیلات در همان روستا ادامه دادم، دبستان را که تمام کردم وارد راهنمایی شدم، در دوران راهنمایی که باید سه ساله آن را تمام می کردم، من با اجازه شما، به سختی و با زور، بعد از پنج سال آن را تمام کردم.

 برای وارد شدن به دوران دبیرستان، از روستا به شهر رفتم. بعد از ثبت نام در دبیرستان، چند ماهی از کلاس اول دبیرستان را طی کردم.

از آنجایی که هیچوقت علاقه‌ای به درس خواندن و مدرسه رفتن نداشتم و همیشه به زور و از ترس بابام و از ترس حرف مردم آن را تحمل می‌کردم، نیمه‌های سال، مخفیانه و بدون اینکه کسی متوجه شود، مدرسه را رها کردم.

مدتی را بدون اینکه کسی متوجه باشد من هزینه تحصیل را از بابام می‌گرفتم ولی مدرسه نمی رفتم. تا این که یک جایی بابای من، متوجه ترک تحصیلم شد.

بابای من از آن دسته آدم‌های سنتی و بشدت سخت‌گیر و محافظه‌کاری بود که همیشه سعی داشت من را کنترل کند و تمام دوربین‌هایش را بر روی من تنظیم کرده بود که مبادا من به گمراهی و بیراهه کشیده شوم.

تا آن جایی که من در جریان کار خودم هستم، او کمترین کنترلی هم بر روی من نمی‌توانست داشته باشد، چون من هر کاری را که می‌خواستم، در خفا انجام می‌دادم، بدون آنکه او بفهد. ولی او در خیال خودش احتمالا از خودش راضی بوده که من را تحت کنترل دارد!

چند سالی را توی چند شغل پشت‌سر گذاشتم. یک دوره‌ی چند ماهه هم باز مخفیانه به جبهه رفتم، بعد از برگشت از جبهه به خدمت سربازی رفتم، حدودا بیست ماه خدمت کردم و دوباره به همان زندگی تکراری و پر از درگیری با پدر برگشتم.

تا اینکه روزی پدرم باز هم از ترس خودش و نه فداکاری برای من، یک مغازه دره‌پیتی توی همان دهات خودمان برایم دست‌و‌پا کرد تا بتواند من را بیشتر تحت کنترل داشته باشد که من آلوده و ولگرد نشوم.

چیزی نگذشت که به یکباره چشمانم را باز کردم و متوجه شدم ای داد و ای بی داد، من با آن همه آرزو و آن همه فکرهای رویایی و به ظاهر دیوانگی که در سر داشتم ، به دام ازدواج افتادم.

من ازدواج کردم، بدون آنکه متوجه شوم چرا و چطور! آن هم به سبکی که در آنجا مد بود، همان حالت سنتی و آن چیزی که رسم آن زمان بود.

طولی نکشید که متوجه شدم جهان هستی دو فرشته نازنین (دو فرزند) به من هدیه داد که تنها عشق های زندگی من هستند.

خواسته و ناخواسته زندگی تا به اینجا جریان داشت و گهی راضی و گهی ناراضی، گهی تحت کنترل و گهی خارج از کنترل گذشت.

من هم بعد از ازدواج، کمی مثلا عاقل‌تر و سر‌به‌راه‌تر شده بودم، اما هنوز آن هیجانات غیرقابل کنترل در من بشدت فعال بودند.

در سال‌های بعد رفته‌رفته من صاحب یک کسب و کارِ کمی بهتر از معمولی، در همان روستا شدم و درآمد بخور و نمیری هم برای خودم داشتم، تا اینکه یک روز اولین تصمیم دیوانگی ولی شجاعانه‌ام را در زندگی گرفتم.

من تمام آن مغازه را (که لوازم موتور سیکلت بود) یکجا، با یک فروشگاه بزرگ پوشاک زنانه، مردانه، بچه گانه و لوازم آرایشی و بهداشتی، بدون اینکه ببینم یا بشناسم، سر‌به‌سر معامله کردم. بدون کمترین شناختی از اجناس و از قیمت و از نوع شغل!

من به شهر رفتم، مغازه‌ای را اجاره کردم و کسب و کار جدیدم را آغاز کردم. کسب و کاری که در ابتدا ناآشنا و پر از چالش بود.

من وارد بازی‌ای شده بودم که کمترین چیزی از آن نمی‌دانستم، یک مبارزه بسیار سخت، البته برای مدت زمان حدودا یک سال شرایط سخت بود.

 سال اول را به سختی پشت سر گذاشتم، کلی از چک‌هایم برگشت خوردند و … تا اینکه یک روز با عمل به یکی از جرقه‌ها یا ایده‌های فکری‌ام انقلابی در زندگی‌ام و در شهر به پا کردم. (دوره راه رسیدن به رویاها صحبت کردم

من با عمل به آن ایده و پیاده‌سازی آن، خیلی زود آن مغازه را در سطح شهر معروف و مطرح کردم و کسب و کارم حسابی جان گرفت. طوری شده بود که دست به خاک می‌زدم طلا می‌شد.

چند صباحی را درست و حسابی تاختم، یک ماشین (بی ام و) خریدم و لذت‌ها و بریز و بپاش‌ها داشتم، تا اینکه روزی کاملا ورق برگشت.

جوری برگشت که انگاری همه‌چیز به یکباره تبدیل به خاکستر شد و باد ظرف مدت کوتاهی همه‌ی اندوخته هایم را با خودش برد.

ورشکست شدم، بیش از سیصد فقره چک برگشتی داشتم، طلب کارها دنبالم بودند، بانک دنبالم بود، من هم فرار و فرار … کلی مسائل دیگر که در دوره راه رسیدن به رویاها مفصل همه‌رو بیان کردم.

دورانی که ورشکست شده بودم، بدلیل فشارهای روحی و روانی من بیماری افسردگی گرفته بودم، و به خاطر فضای منفی‌ای که برای خودم ایجاد کرده بودم، از آسمان سنگ پشت سنگ برایم می‌ریخت.

در آن زمان با ماشین بی‌ام‌و ام بیشتر از ده‌ها تصادف داشتم و شرایط زندگی من به سمتی رفته بود که همه جا را کاملا تاریک و بسته می‌دیدم.

هیچ امیدی به هیچ‌جا و هیچ‌کس نداشتم، حتی خدا! چون آن زمان‌ها خدا را جور دیگری می‌دیدم و آن خدای جوری دیگر، اصلا انگاری عین خیالش نبود که من چقدر مشکلات و بدبختی دارم و کمکم نمی‌کرد.

من به خاطر باورها و عقاید نادرستی که در ذهنم داشتم، به جز دردها و مشکلات پیش آمده، حتی یک احساس گناه بی‌جهت هم داشتم. آن‌هم به خاطر این بود که دلیل تمام این اتفاقات را به جایی یا جاهایی ربط می‌دادم که اصلا مربوط نبود.

خلاصه اینکه دو سالی را با دشواری‌های زیادی پشت سر گذاشتم (از این جهت برایم دشوار بود که موضوع را درک نمی کردم)

تا اینکه با همان شرایط و با کلی بدهی، به روستا برگشتم و مجددا در همان روستا دوباره از زیر صفر، یک شغل جدید را شروع کردم.

باز هم بیشتر از یک سال شرایط به‌شدت برایم دشوار بود و چالش‌های زیادی داشتم، اما در آستانه سال دوم انگاری داشت درهای جدیدی به روی من گشوده می‌شد.

انگاری داشت اتفاق‌هایی می‌افتاد که درکش برای آن زمان من سخت بود و اصلا حتی ذره‌ای از آن را نمی‌فهمیدم.

معجزه پشت معجزه، ایده پشت ایده، فرصت پشت فرصت. البته الان برای تک تک رخ دادهای زندگی خودم و دیگران تعریف دارم و می‌توانم راحت آن را تحلیل کنم و بگویم چرا رخ داده است، چون قوانین جهان را بیشتر شناخته‌ام.

چند سالی گذشت و رفته‌رفته کسب و کار جدید من، حسابی در روستا رونق گرفت. تمام بدهی‌ها را پرداخت کردم، ماشین خریدم، زمین خریدم، دو طبقه مغازه شیک ساختم با کلی تجهیزات و لوازم کار و کلی مسافرت‌ها رفتم و لذت‌ها بردم، اما …

اما، روزی دوباره احساس نارضایتی یا همان احساس راکد بودن و زندگی تکراری و بدون چالش به سراغم آمد، دوست داشتم زندگی امن و آرامم را به چالش بکشم.

به تهران رفتم، یک شرکت ثبت دادم، یک دفتر تاسیس کردم و در کنار فروشگاهی که در روستا، در شهرستان داشتم که تحویل فروشنده‌هایم داده بودم، خودم نیز در تهران مشغول بیزینس جدید شدم.

دو سال را در تهران با تجربه‌ها و چالش‌های بسیار زیاد پشت‌سر گذاشتم و مجددا به شهر خودمان یا همان روستای‌مان برگشتم، اما شعله‌ای که از همان بچگی در من روشن بود هنوز خاموش نشده بود.

باز هم در کنار کار فروشگاهم، یک خط تولید آجیل و خشکبار راه اندازی کردم، یک سایت برای فروش آن محصولات از طریق اینترنت را نیز راه اندازی کرده بودم و کلی کارهای زخمیِ دیگر …

تا اینکه دوباره پس از مدتی با تمام چالش‌ها و مشغله‌هایی که داشتم وارد یک بازی کاملا جدید، کاملا ناشناخته و خیلی خیلی بزرگ‌تر از تمام آنچه تابحال تجربه کرده بودم شدم.

من پا درون کاری گذاشتم که هیچ ارتباطی با هیچ کدام از کارهای قبلی‌ام نداشت، با هیچ کدام از سوابق کاری‌ام نداشت، با هیچ کدام از توانایی‌هایم نداشت .

چیزی که همه‌ی آن ناشناخته و بسیار بزرگ بود. همین حوزه‌ای که اکنون مشغول آن هستم، یعنی تدریس قوانین زندگی، خودشناسی و خودآگاهی!

از آن روزی که این تصمیم را گرفتم، انگاری سفر زندگی من به راستی آغاز شده است، انگاری من سرِ جای درست خودم قرار گرفتم و برگ جدیدی از زندگی را تجربه کردم و هم اکنون هم در حال تجربه آن هستم.

زندگی‌ای که شکل و فرمش با همه‌ی زندگی‌های گذشته‌ام فرق دارد، زندگی‌ای که کمتر کسی می‌تواند آن را بفهمد یا درک کند. زندگی‌ای که خودم هم تا به آن روز کمترین چیزی از زبان هیچ کسی در مورد آن نشنیده بودم و نخوانده بودم.

 من وارد بازی‌ای شدم که بسیار هیجان‌انگیز، لذت‌بخش، سرگرم‌کننده و در عین حال، به تمام معنا زندگی نام دارد. چیزی که مربوط به کیفیت‌دادن به زندگی خودم و آدم‌هاست، چیزی که احساس می‌کنم رسالتم است.

درکِ دلیل اتفاقات در سال های بعد

حال می‌فهمم آن روزی که مدرسه را پس می‌زدم و فراری بودم، آتشی در درون من شعله ور بود که خواستار روشن شدن مسیری زیبا در مسیر کمال بود، اما، نه من آن را درک می‌کردم و نه والدین من!

از امروز به بعد با شما عزیزان، در سریال امپراطوری عشق، همراه هستیم تا تعریفی داشته باشیم بر آنچه در زندگی بر ما می‌گذرد، و معنا کنیم اتفاقاتی که فکر می‌کنیم به خودیِ‌خود در زندگی‌مان رخ می‌دهند. کما اینکه اصلا اینطور نیست.

سریال امپراطوری عشق به این معناست، که اصلا مهم نیست شما اکنون کجا هستید، چه احساسی نسبت به خودتان دارید، چه کار می‌کنید و چه گذشته‌ای داشته‌اید.

چقدر آدم شروری بودید، چقدر به ظاهر خطاها کرده‌اید، چقدر خودتان را گناهکار می‌دانید، چقدر دیگران به شما برچسب ناتوانی و دیوانگی زده‌اند و چقدر آدم عصبی و تندخویی هستید و …

مهم این است که ما اکنون در کنار آن شخصیتِ همه‌چی تجربه کرده‌ی شما هستیم تا به شما کمک کنیم، که بدانید و درک کنید، هر چه کردیده‌اید درست بوده است، بدون کمترین خطا!

هیچ کار شما خطا و گناه نبوده است. شما همه‌ی آن کارهای به ظاهر خطا را انجام داده‌اید که اکنون امروز و در این لحظه اینجا باشید و زندگیِ جدیدتان را با ما آغاز کنید، همانطوری که من آغاز کردم.

ما قصد داریم با تجربه‌های رنگارنگی که در طول مسیر کسب کرده‌ایم به شما کمک کنیم از هر تاریکی که در آن فرو رفته‌اید از هر موقعیت ناامید‌کننده‌ای که در آن قرار گرفته اید، رها یابید.

کمک‌تان کنیم از هر نوع بیماری‌ای که در حال تجربه‌ی آن هستید، فارغ شوید و به سمت یک زندگیِ پر از نور، پر از روشنایی، پر از سلامتی، پر از ثروت، پر از خوشبختی و سرخوشی و پر از مهر خدا هدایت کنیم.

امروز که شما در اینجا حضور دارید برای دنیا و برای شما و برای من حاوی پیامی است. این پیام‌ها در تک تک لحظات از طرف خداوند برای من و شما ارسال می‌شوند.

اگر از آن‌ها آگاهی داشته باشیم، آن‌ها را بشناسیم و بتوانیم در یک کلام زبان خدا یا کائنات را بفهمیم، می‌توانیم بر روی یک نقشه بسیار زیبا و آماده‌ای که در ادامه‌ی زندگی برای‌مان تدارک دیده شده حرکت کنیم.

اما اگر این زبان را نشناسیم و نشانه‌ها و هدایت‌های خداوند را نتوانیم درک کنیم و برای یادگیری آن هم تلاشی نکنیم، به احتمال خیلی زیاد باز هم به گمراهی و بیراهه خواهیم رفت.

احتمالا دوباره خطا می‌کنیم و تاوان خطای‌مان هم برای‌مان چیزی به جز درد، به جز رنج، به جز بیماری و بدبختی، به جز فقر و هزاران مشکل دیگر نمی‌تواند داشته باشد.

امروز مجموعه آموزشی ما با کلی آموزش‌های فوق‌العاده و خاص در کنار شماست تا آنچه ما را به اینجا و به این مسیر بسیار زیبا و هیجان‌انگیز رسانده است را با شما به اشتراک بگذارد.

و به شما کمک کند تا جای ممکن در زندگی‌تان نه تنها درد و رنج و بیماری نکشید، بلکه زندگی‌تان بشود تماما عشق، لذت، شادی، سلامتی، ثروت و حال خوب!

شاد باشید

هرچه ندارید، نخواستید. یاد بگیرید که چگونه بخواهبد

پیشنهاد ما به شما : گوش کردن به فایل رایگانِ کائنات چرا جواب من را نمی‌دهد

دیدگاه‌ها

اولین کسی باشید که برای “سریال امپراطوری عشق | فایل مقدمه” دیدگاه می‌گذارید;

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اشتراک گذاری