چگونه و از کجا شروع شد!
از زمانی که قادر به تشخیص بودم و ذهنم آماده سوال پرسیدن شد، همیشه سوالاتی متفاوت از اکثر مردمانی که با آنها زندگی می کردم در ذهنم ایجاد می شد.
همیشه وقتی به طبیعت می رفتم، ذهنم درگیر این بود که چگونه این کوه ها ساخته شده اند؟ این رودخانه ها از چه زمانی ایجاد شده اند؟ خدا کیست؟ خدا کجاست؟ خدا چگونه از بالا این همه آدم را مدیریت می کند؟ چگونه این همه گناه و ثواب را در هر لحظه می نویسد؟
چطور این آب از درون این کوه ها می جوشد و هیچ وقت هم تمام نمی شود؟ چگونه این درخت روی نوک قله سبز شده است؟ ریشه ی آن چطور در آن سنگ ها فرو رفته است؟ و از این قبیل سوالات که هرگز رهایم نکردند…
از طرفی هم در خانواده ای بسیار مذهبی و بسته بزرگ می شدم که هر گونه سوال این چنینی را دخالت در کار خدا می دانستند. آنها به من گفته بودند که نباید از این قبیل سوالات را پرسید و حتی شاید کفر هم به حساب می آمد.
من هیچ وقت نتوانستم سوالاتم را با کسی در میان بگذارم و یا پاسخی برای شان پیدا کنم. هیچوقت این آزادی را نداشتم که آنطوری فکر کنم که دوست دارم، آنجایی بروم که دوست دارم، آنطوری بپوشم که دوست دایم.
من هنوز ذهنم شکل نگرفته بود که بتواند مستقل از ذهن بقیه فکر کند. و چون نمی توانستم ذهنی مستقل داشته باشم، ذهنم فرمانش را از ذهن پدر و مادر و اطرافیانم می گرفت.
به همین جهت من همیشه در حصر و در محدودیت های ذهنی والدین و اطرافیانم گرفتار بودم و آرام آرام که بزرگ تر شدم، به ناچار پذیرفتم همینی هست که هست و کاری هم نمی توان کرد.
من با خودم گفتم، وقتی پدر و مادر من و همه ی مردمی که من می بینم اینجوری باور دارند و اینجوری می گویند و اینجوری عمل می کنند، قطعا درست همانی است که آن ها انجام می دهند، من کی باشم که بخواهم ایراد بگیرم یا متفاوت از بقیه فکر یا رفتار کنم!
لابد آنها که تعدادشان بیشتر است بهتر و درست تر می دانند که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست!
احتمالا من گمراه شده و به راه منحرف کشیده شده ام. احتمالا من اشتباه می کنم که مثل دیگران یا شبیه دیگران فکر یا رفتار نمی کنم.
به همین سبب به مرور زمان، من هم شدم کسی شبیه به بقیه! کارم، رفتارم، فکرم و باورم همگی کپی ای شد برابر با افکار، رفتار و باورهای دیگران. مثل پدرم، مادرم و اطرافیانی که با آنها زندگی می کردم.
تمام اعتقادات و باورهای من آنچیزی نبود که من قلبن با آن موافق باشم یا خواسته درونی و قلبی من باشند. من از سَرِ ناچاری چیزی را پذیرفته بودم که دیگران درست می دانستند، نه چیزی که خودم درست می دانستم.
این سوالات که سوالات مهم و اساسیِ زندگی من بودند، و این افکاری که متفاوت از افکار دیگران بودند هیچ وقت و هرگز از من دور نشدند و همیشه در گوشه های ذهنم با آنها درگیر بودم و به آنها فکر می کردم.
از طرفی هم چون در ذهن ما فرو کرده بودند که متفاوت از بقیه فکر کردن خطا یا دیوانگی ست، من باور کرده بودم که اگر بخواهم پیگیر این سوالات و این تقکرات باشم، من را هم دیوانه خطاب خواهند کرد.
کما اینکه بصورت ناخواسته خیلی از رفتارهایم از کنترل من خارج بود. چیزی بود که از درون من می جوشید و انگار دست من نبود که بخواهم طور دیگری رفتار کنم. به همین منظور خیلی وقت ها شبیه همان دبوانه هایی بودم که آنها می گفتند.
این تقلید از بقیه به مرور زمان در من بیشتر اثر کرد و هر کاری که آنها می کردند و هر چیزی که آنها می پسندیدند و هر چیزی که آنها اعتقاد داشتند را من هم انجام می دادم.
ولی چون قلب من با رفتارهایی که می کردم راضی نبود، همیشه احساس بدی را در مورد خودم داشتم. انگار درون من هنوز یک آتشی زیر خاکستر مانده بود و خاموش شدنی نبود و یک جورایی راحتم نمی گذاشت.
رفته رفته که بزرگ و بزرگتر شدم متوجه شدم علاقه ای به مدرسه و درس خواندن ندارم. هیچ وقت نتوانستم ارتباط خوبی با مدرسه برقرار کنم. همیشه از درس خواندن فراری و متنفر بودم. این نخواستن در وجود من بود ولی آیا کسی من را درک کرد؟
والدین و اطرافیان من بر این باور بودند که اگر می خواهی در زندگی کسی بشوی یا موفق زندگی کنی، تنها راهش درس خواندن است. آن هم درسی که آن ها می گویند، رشته ای که آن ها و مردم دیگر می پسندند و …
انگار من هیچ اختیار و حق انتخابی ندشتم که علاقه مندی خودم را انتخاب و دنبال کنم. و همه چی تحمیلی و اجباری بود. این طرز تفکرِ رایج در همه جای جامعه یافت می شد و هم اکنون هم رگه های آن در خانواده های سنتی پیدا می شود.
تنها درسی که من در آن خیلی قوی بودم و واقعا عاشق آن بودم و همیشه بهترین نمرات را از آن می گرفتم درس ریاضی بود، اما از باقی درس های حفظی فراری و متنفر بودم اصلا نمی توانستم آن ها را یاد بگیرم، دست خودم نبود.
وقتی کوچک ترین فرصت را یافتم، یواشکی و بدون اطلاع پدر و مادرم مدرسه را ترک کردم و ماه ها در کوچه و خیابان های شهر می چرخیدم تا خلع ها و عقده هایم را از بین ببرم.
من به خاطر محدودیت هایی که در خانواده داشتم، مدت زمان زیادی را بیکار و آزاد چرخیدم تا تخلیه روانی شوم. چون حالم بشدت از آن فشارها و تحمیل های پدر و مادرم بهم خورده بود و الان انگار آزاد شده بودم.
بعد از مدتی چنان انرژی ای در درون من آزاد شد که هیچ جوره نمی توانستم آن را کنترل کنم. ایده ها و فرصت های جدید پشت سر هم می آمدند. اما شاید من بلد نبودم چگونه از این فرصت ها استفاده کنم.
از اینجا به بعد بود که من کمی خودم را یافتم و احساس کردم دیگر می توانم برای خودم مستقل زندگی کنم. خودم را بیشتر باور کردم و این آن چیزی نبود که بابای من آن را بخواهد یا دوست داشته باشد یا تایید کند.
بابای من فرزندی می خواست که دست به سینه اش بایستد و هر چیزی که او برایش درست دانست آن را بدون سوال کردن بپذیرد و هر راه و روش و هر کاری که او خوشش آمد را فرزندش بدون آن که بداند چرا، آن را انجام دهد.
اما واقعا این خصلت دستور از دیگری گرفتن ذاتا در خون و رگ من نبود. من نمی توانستم برای کس دیگر و یا با عقیده دیگری زندگی یا کار کنم، من با این تفکر بشدت مخالف بودم.
من دوست داشتم افکار خودم را زندگی کنم، اعتقادات خودم را دنبال کنم، ایده های خودم را انجام دهم، علاقه مندی خودم را پیگیر باشم و این چیزی نبود که بابای من می خواست و برای همین جنگ بین من و بابا هر روز شدیدتر می شد.
حالا دیگر کمی احساس بزرگ شدن داشتم و می توانستم از حق و حقوقم دفاع کنم. می توانستم این فرصت را به خودم بدهم که اشتباه کنم، که تصمیم های شاید غلط بگیرم. اما همه را خودم بگیرم و خودم هم مسئولش باشم.
از اینکه می توانستم بدون اطلاع پدر و مادرم شغلی را که دوست دارم انتخاب کنم احساس غرور می کردم، هر چند ته دلم ترس از آینده را هم با خودم داشتم. از اینکه شاید روزی پشیمان شوم یا شاید بعدا مجبور باشم از پدرم معذرت خواهی کنم که چرا عقیده های او را نپذیرفتم.
سرانجام وارد کسب و کاری به صورت شاگردی شدم. بعد از آن به شاگردی مغازه ای دیگر در حرفه ای دیگر مشغول شدم، سپس به خدمت سربازی رفتم و پس از بازگشت از خدمت سربازی مجددا وارد یک کسب و کار جدید شدم.
این دفعه صاحب کسب و کارِ خودم بودم. اول با سرمایه ی بسیار کمی در روستای محل زندگی ام شروع به کار کردم اما در مدت زمان کوتاهی آن کسب و کار را رونق دادم و بسیار در آن موفق بودم.
من استعدادهای بسیار زیادی داشتم که پدر و مادر من هیچوقت آن ها را نشناختند و به من هم فرصت و اجازه استفاده از آن ها را ندادند.
این همان آدمی است که افکار و اعتقاداتش شبیه دیوانه هاست. ایده هایی را اجرا می کند که پنجاه سال بعد دیگران به آن نمی رسند. کارهایی را انجام می دهد که دیگران از فکر کردن به آن هم ترس دارند. وارد مسیرهایی می شود که بابایش درخواب هم ببیند از آن می هراسد.
چطور آدم های ترسو و کم ایمان و گمراه دوست دارند دیگرانی را که متفاوت از خودشان فکر یا رفتار می کنند را شبیه خودشان کنند و آنها را در محدودیت ها و ترس های خودشان شریک کنند.
همین تغییرات کوچک و ایده های به ظاهر مسخره یا دور از واقعیتی که بقیه مخالف آن بودند همیشه در زندگی من نتیجه هایی غیر قابل باور به همراه داشته است. حال آن که دیگران آن را نشد و غیرممکن می دانستند.
هفت سال آن کار را ادامه دادم و مجددا احساس کردم محیط آنجا برایم کوچک است. علیرغم اینکه درآمد بسیار خوبی در آنجا داشتم باز هم از آن شغل خارج شدم و وارد شغل دیگری که فروش پوشاک بود شدم.
در این شغل هم در ابتدا و در سال اول بخاطر بی تجربگی و عدم دانش کافی نتیجه دلخواه را نگرفتم. بلکه کلی هم زیان و آسیب دیدم، کلی چک از من برگشت خورد. کلی اذیت ها شدم.
اما این پایان کار نبود من ادامه دادم و ایده های جدید و طرح هایی که در ذهنم داشتم را اجرا کردم و نتیجه ها شوکه کننده بود.
در سال دوم تمام اشتباهات سال اول را جبران کردم. بدهی های سال قبل را پرداختم و کلی هم اجناس جدید به مغازه ام اضافه کردم. و از سال سوم رشد من بصورت چشمگیری شروع شد.
بعد از اینکه در این کار خیلی موفقیتم چشمگیر شد، صاحب ماشین خیلی خوب شدم، صاحب درآمد های خیلی خوب شدم، صاحب اعتبار و جایگاه خیلی خوب شدم. اما آیا اینجا پایان کار است و این موفقیت برای من پایدار و دائمی بود؟ خیر
من از آنجایی که بچه روستا بودم و اکنون در شهر کار می کردم و با کلی نتیجه های خوب و غیرقابل باور روبرو شده بودم مرتبا از سمت همان پدر و مادر و بستگان و از سمت همان به اصطلاح خیرخواهان قبلی ام بمب باران ترس می شدم.
آن ها من را از خوش بودن می ترساندند، از شاد بودن می ترساندند، از این که شاید این روزها ماندگار نباشند می ترساندند. از چشم خوردن، از ترس از شکست، از ترس از بدهکاری، از ترس از خیانت فروشنده ها و غیره من رو می ترساندند .
همه ی این باورها از قدیم الایام در من وجود داشتند چون من بخش زیادی از عمرم را با پدر و مادرم بزرگ شده بودم و عقاید آنها خواسته و ناخواسته در من رسوخ کرده بودند و اکنون آن ها این باورها را به من یادآور می شدند و من ته دلم می لرزید که نکنه ….
همه ی ترس ها، محدودیت ها، عدم لیاقت ها، باورهای چشم خوردن و … که همگی آن ها فقط یک باور ذهنی بودند و نه واقعیت، در من نیز ایجاد شده بودند.
اکنون زمان آن است که من شروع به ترسیدن کنم، چون از قبل آن را باور کرده بودم، اکنون زمان آن است که من خواب آشفته ببینم، چون از قبل آن را در من کاشته بودند.
اکنون زمان آن است که من با احتیاط از خانه خارج شوم، چون پدر و مادرم معتقد بودند که وقتی اوضاع مالی ات خوب باشد مردم زندگی ات را چشم می زنند و نابودن می کنند و باید آن را از دیگران مخفی کنی.
ذهن من پر بود از این محدودیت ها و این آشغال ذهنی هایی که دیگران در ذهنم فرو کرده بودند بدون آن که من به آن آگاه باشم.
اکنون قرار است من نتیجه این ذهنیت بیمار و محدودی که دیگران برایم ساخته اند را بگیرم که خودم هم از آن بی خبرم.
بعد از آن همه موفقیت و خوشبختی، انگاری درونا من احساس می کردم لیاقت این همه خوشبختی و پول را ندارم. دلیل آن هم این بود که در من باورهای بسیار محدود و نادرستی در مورد پول وجود داشت،
بخاطر این باورهای نادرست؛ خیلی زود و به طرزی باور نکردنی همه چیز را از دست دادم، ورشکست شدم و به زیر صفر برگشتم.
در آن زمان من دلیل تمام این اتفاقات را از چشم دیگران می دیدم و بر این باور بودم که زندگی من توسط دیگران چشم خورده است و آن ها این بلاها را سر من آورده اند.
دائما دیگران را نفرین می کردم و آنها را مقصر اتفاقات شوم زندگی ام می دانستم. پدر و مادرم دائما به من هشدار می دادند که جلوی چشم دیگران ماشین خوب سوار نشوم، لباس خوب نپوشم، غذای خوب نخورم و …
بعد از ورشکستگی ام نزدیک به دو سال بیکار و آواره بودم، آخرین حد ریاضت را کشیدم، سردرگم و کلافه بودم، به بیماری افسردگی دچار شدم و مدت ها تحت درمان قرار گرفتم.
ترس و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود. چندین بار تا حد خودکشی هم پیش رفتم و چند بار هم به دلیل افسردگی شدیدی که داشتم و با تمرکز زیادی که بر روی اتفاقات، مشکلات و پیش آمدهای زندگی ام گذاشته بودم در حالت خواب نفسم بند آمد و تا حد مرگ رسیدم.
ولی شکر خدا زنده ماندم و مجددا با چهل میلیون بدهی در سال 1380 ، آستینم را دوباره بالا زدم، از شهر به روستا برگشتم و از زیر صفر کاری جدید را در همان روستا آغاز کردم.
شغلی را با سرمایه ای خیلی جزئی که از فروش تنها باقیمانده ی زندگی ام یعنی ماشینم شروع کردم و در فاصله 4 سال تمام آنچه را از دست داده بودم را مجددا به زندگی ام برگرداندم.
این دفعه آنچنان رشدی در زندگی من اتفاق می افتاد که نه برای خودم و نه برای اطرافیانم قابل هضم و درک نبود.
من از شغل های قبلی کلی تجربه کسب کرده بودم اما بیشترین تجربه ی من در دوره ی ورشکستگی و تجربه های به ظاهر تلخ من به دست آمده بود.
من در ورشکستگی که همه ی مردم آن را بد و تلخ می دانند، به آگاهی هایی رسیده بودم، به فرمول هایی دست یافته بودم و به ادراک و نگاهی رسیده بودم که می توانست یک سرمایه اصلی و یک خمیرمایه برای موفقیت آینده من باشد.
خیلی چیزها را فهمیدم. خیلی نقش آدمهای اطرافم را در زندگی ام متوجه شده بودم. طعم شرایط سخت را خوب چشیدم و تنهایی را با تمام وجودم حس کردم.
وقتی آن نقطه ی تاریک از زندگی را که همیشه از آن ترس دارید را به صورت واقعی می بینید و آن را زندگی می کنید، دیگر این نقطه هیچوقت برای تان ترسناک نیست، چون تمام ترس تان را در این تجربه از دست داده اید.
من وقتی به این نقطه از تاریکی و شرایط سخت رسیدم این بار من با دلی پاک و از سرِ آگاهی به خداوند درخواست کمک دادم و خیلی زود خداوند پاسخ درخواست من را داد.
این بار هم مثل دفعه قبل، سال اول هنوز ترکش های ورشکستگی و ترکش های روزهای سخت گاهی به سمتم پرتاب می شد و آزارم می داد و یا فشار روانی برایم داشت
اما از سال دوم انگار تمام درهای دنیا به روی من باز شدند. آنقدر اتفاقات شگرفی در زندگی ام می افتاد که در بیشتر مواقع شوکه می شدم و هیچ تعریفی برای آن ها نداشتم، حتی نمی توانستم آن را درک کنم.
من در آن زمان از قوانین جهان هستی چیزی نمی دانستم. اما شرایط کسب و کار و درآمدم عالی بود. کاری داشتم که همه چی آن سیستم سازی شده بود و راحت پول می ساختم. ولی از نظر روانی خسته بودم.
تا اینکه کارم به آخرین حد رشد خودش در آن محل (روستا) رسید، یعنی به جایی رسید که دیگر جایی برای پیشرفت بیشتر در این شغل و در این محل وجود نداشت. و این در حالیست که من دوست دارم همیشه در حال پیشرفت باشم.
اول به فکر ایجاد شعبه ای دیگر از همین بیزینسم افتادم. ولی خیلی زود از این ایده پشیمان شدم چون نمی خواستم دردسر بیشتری را تجربه کنم. من دوست داشتم شرایط را از شرایط موجود راحت تر و آسان تر کنم.
به اندازه کافی خسته بودم. هر چند که شغلم درآمد خوبی داشت اما من آرامش نداشتم، زمان اضافه نداشتم، روحیه خوبی نداشتم، ریشه آن افسردگی بعد از سال ها همچنان در من وجود داشت و آزارم می داد.
تا اینکه در یک روز تصمیمی کاملا متفاوت و دور از ذهن گرفتم. و این جمله را تقریبا به حالت شوخی به فروشنده مغازه ام گفتم. این که «می خواهم شرکتی بنا کنم، مدیر عامل آن باشم و کاری را در حد جهانی انجام دهم».
این حرف من بسیار خنده دار، دور از ذهن و دور از باور خودم و فروشنده ام بود، چیزی شبیه توهم! و در جواب من، فروشنده ام گفت: «دیگر چه چیزی در سرتان می گذرد آقای حسینی»
مدتی بعد برای این کار اقدام کردم، شرکتی را در حوزه صادرات و واردات خشکبار ثبت دادم، کوله بارم را بستم و بدون هیچ هماهنگی و برنامه ریزی قبلی راهی تهران شدم.
در آنجا مشغول فروش پسته به صورت خرده فروشی شدم، کمی بعد کارم به عمده فروشی رسید، کمی بعدتر از آن شغل هم خارج شدم و به کار فروش زغال به صورت حرفه ای پرداختم.
من با باورهای نادرستی که در مورد خودم و توانایی هایم داشتم نتوانستم در نهران و در آن بیزینس ها موفق شوم. با کلی آسیب از آن شغل ها، احساس کردم در مدیریت یک شرکت ضعیف هستم و نیاز به آموزش دارم.
همانجا همه چیز را به همان وضعیت رها کردم و به کلاس های موفقیت و رهبری در تهران رفتم. کلی در این دوره ها در مورد مدیریت، چیزها یاد گرفتم و بعد از دو سال تجربه، تحقیق، مطالعه و دوره دیدن، مجددا به شهرستان برگشتم.
این بار در شهرستان همزمان با مدیت و اداره شغل قبلی ام کارگاه تولیدی و بسته بندی خشکبار را نیز راه اندازی کردم و حدود 1.5 سال ادامه دادم.
کلی از این بیزینس درآمد کسب کردم، کلی تجربه ها و هدایت های فوق العاده که در دوره راه رسیدن به رویاها مفصلا توضیح دادم را بعد از برگشتم به شهرستان بدست آوردم.
در همین زمان و همزمان با اداره کارگاه تولیدی، اداره یک سایت فروشگاهی برای فروش محصولات خشکبار، اداره مغازه لوازم التحریر، کلاس های فن بیان را نیز، در تهران شرکت کردم.
مدت زمان این کلاس ها 10 ماه بود که من بعد از طی کردن حدود 5 ماه، آن را رها کردم و به تمرینات شخصی در حوزه انتخابی ام، یعنی قانون جذب و خودشناسی در همان مغازه تحریری ام ادامه دادم.
شاید بعد از سن بیست و پنج یا سی سالگی ام، همیشه در طول این دوران چیزی را در زندگی ام کم یا گُم احساس می کردم که نمی دانستم آن چیز چیست.
جای خالی چیزی را در زندگی یا در وجودم حس می کردم ولی نمی شناختم که آن چیست. یک خلعی، یک کمبودی، یک جای خالی که فقط کمی حس می شود ولی آشکار نیست که آن چه هست!
هر چه تلاش می کردم و به این شغل و آن شغل وارد می شدم باز هم راضی نمی شدم. هر کاری را شروع می کردم مدت زمان کوتاهی خوشحال و راضی بودم، اما کمی بعد دیگر دوست نداشتم به آن ادامه دهم.
هر چه دنبال خوشحالی و شادی عمیق در کوچه خیابان ها و تفریحات می رفتم نمی توانستم آن را پیدا کنم. نمی فهمیدم چه به سرم آمده، نمی فهمیدم آن گمشده من چیست که نمی توانم پیدایش کنم.
نکنه آن گمشده ی من چیزی درونی بود، کمبودی در لایه های وجودم که بصورت نامحسوس به من فشار روانی می آورد. چیزی که در بیرون از من و در دنیای مادی نبود. اما من در مورد این موضوع هیچ درکی نداشتم.
من به جز شغل پوشاک که در آن ورشکست شده بودم، تقریبا در همه شغل ها موفق بودم و در عین حالی که بسیار در آن ها موفق بودم آن ها را به یکباره رها می کردم. جایی شغل هایم را رها می کردم که آرزوی هر کسی بود آن جا باشد.
من هنوز به آن گمشده ام نرسیده بودم که در حال طی کردن دوره های آموزشی استادی در تهران بودم. اما این بار هم بصورت یکباره در اثر یک تضاد، کلاس هایی که عاشق شان بودم را نیز رها کردم.
درست بلافاصله بعد از این رها کردن بود که، انگار در وجودم اتفاقی افتاد. اتفاقی که برایم ناآشنا و ناشناخته بود. اتفاقی که باعث شد کلی احساس های متفاوت از بقیه عمرم را تجربه کنم که هیج چیزی از رخ دادن شان نمی دانستم.
این رخ دادن ها و این احساس های متعالی دقیقا همان چیزهایی بودند که همیشه احساس کمبودشان را در زندگی حس می کردم، اما نمی دانستم چه هستند.
اکنون انگار بعد از سال ها چالش و بالا و پائینی و این هم تجربه های تلخ و شیرین، دریچه ای جدید از جهان به رویم گشوده شده بود که با همیشه ی عمرم فرق داشت. طعمش، لذتش، حال و احساسش، وصفش و … چیزی کاملا ناشناخته و غیر قابل درک برای من!
اتفاقی در بیرون رخ نداده است، دست آورد خاصی نداشته ام، اما آرامم، اما آرامشم عمیق شده است، اما احساس شادی و شعف درونی دارم، اما در خواب کسی با من حرف می زند، اما در تنهایی احساس می کنم کسی در کنارم حضور دارد، اما در رانندگی احساس می کنم کسی همسفرم است که نمی دانم کیست و چیست.
من عجیب آرام شده ام، عجیب آرام شده ام، عجیب آرام شده ام. جوری آرامم که انگار صاحب کل دنیا شده ام، آنقدر آرامم که انگار هر چیزی برایم ممکن شده است، آنقدر آرامم که انگار من قدرت همان خدا را دارم، آنقدر آرامم که این آرامش جای همه چیز را در درون من پر کرده است.
دیگر خبری از دلواپسی نیست، خبری از دلشوره نیست، خبری از کمبود نیست، خبری از دلبستگی و وابستگی نیست. خبری از ترس نیست، خبری از آینده و گذشته نیست. و آنچه وجود دارد همان اکنونِ من است.
چیزی جدید در من ظهور کرده است که من را درمان کرده است، که من را شفا داده است. که مرحم تمام دردهایم شده است. چیزی که با حرف زدنم با دیگران آن ها را نیز مداوا و درمان می کند، آن ها را شفا می دهد و ..
من کنجکاو و پیگیر آن چیزی که تجربه می کردم شدم. خواستم بدانم که این چیست که اینقدر به آدم آرامش می دهد، اینقدر به آدم خیال آسوده و راحت می دهد. اینقدر از همه چی مطمئنت می کند، اینقدر پر می شوی که جای خالی هیچ چیزی را در زندگی ات حس نمی کنی.
کم کم متوجه شدم و به این شناخت رسیدم که آنچه من جای خالی اش را سال ها در زندگی ام احساس می کردم و نمی دانستم چیست، زخمی درونی بوده است که اکنون پیدا و درمان شده است.
من زخمی درونی داشتم، نیازی درونی، چیزی که باید روحم آن را احساس می کرد تا درمانم کند. چیزی که سال ها از درون من فریاد می زد، ولی من صدای آن را نمی شنیدم چون آن را نمی شناختم.
من در بیرون و در لابلای آدم ها، شرایط و مادیات می خواستم گمشده یا دارویم را پیدا کنم تا شاد شوم، تا خوشبخت شوم، تا آرام بگیرم. در صورتی که زخم من یا خلع من از درون بود و دارویش نیز در همان درون بود.
من با تغییر شغل های مختلف و ثبت شرکت و مدیر عامل شدنم می خواستم زخمی را مداوا کنم یا دردی را درمان کنم که مربوط به روح و روان یا درون من بود و داروی آن درد چیزی در بیرون نبود.
روح من در تاریکی گیر کرده بود. در تاریکیِ افکارم، در تاریکیِ باورهای نادرستم، در تاریکیِ چیزهای نادرستی که به آن باور داشتم. اما انگار اکنون روحم را آزاد کرده بودم.
وقتی آن را بیشتر درک کردم تصمیم گرفتم تمام توانم را برای مداوا کردن این زخم های درونی ام بگذارم و به لطف خداوند تا الان که با شما صحبت می کنم سال هاست که کاملا سلامتی ام را بدست آورده و درمان شده ام.
من به آن چه بعنوان سلامتی، رضایت، شادی، خوشحالی و خوشبختی واقعی و عمیق می شناختم که همیشه جای آن را در زندگی ام خالی می دیدم رسیده ام. الهی شکر
اکنون قدم در راهی ناشناخته گذاشته بودم که هیچ شباهتی به گذشته من نداشت، کسی آن را نمی شناخت، کسی آن را تایید نمی کرد، اما نتیجه ها و احساس متعالی که داشتم برایم کافی بود که آن را بپذیرم و باورش کنم.
من به چیزی رسیده بودم، از قوانینی آگاهی پیدا کرده بودم که برای تمامی اتفاقات زندگی ام از صفر تا صد تعریف داشتم و مطمئن شدم که همه ی این اتفاقات گذشته برای رساندن من به اینجا نیاز من بوده اند.
متوجه شدم من طبق ارسال فرکانس های خودم و طبق باورهای خودم آن شرایط ناجالب را خلق می کردم و هیچ کدام از این اتفاقات نه برای شانس من بوده است و نه برای چشم خوردن و چیزای مسخره ای که من به آن نسبت می دادم..
در جاهایی که احساس خوبی داشتم و در مسیر درست بودم نتایجی خوب و عالی می گرفتم و در زمانی هایی که باورهای غلط و یا انرژی منفی از خودم ساطع می کردم، دچار سردرگمی، بیماری، بدبیاری، بدشانسی، ورشکستگی و اتفاقات بد دیگر می شدم.
اکنون برای تمام آن زجرها و دردهایی که کشیدم که تمام اموالم را ظرف مدت کوتاهی به خاکستر تبدیل کرد و همچنین برای آن موفقیت های پی در پی ای که مثل تبدیل خاک به طلا برایم رخ می داد تعریف دارم و آنها را درک می کنم.
از زمانی که قوانین را بیشتر شناختم سعی کردم تمام زندگی ام را با قوانین و تجربه های گذشته ام ادغام کنم و آگاهانه ادامه زندگی ام را بنویسم و خلق کنم.
و از ساعتی که این اقدام را کردم زندگی من به طرز عجیبی تغییر کرده است. من توانستم در فاصله بسیار کوتاهی ریشه بیماری افسردگی را بعد از 13 سال مصرف انواع داروهای آرام بخش، کاملا و صددرصد از بین ببرم.
توانستم حال و روحیۀ عالی برای خودم بسازم. حالی که از کودکی تا اکنون هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم.و حتی کسی را هم پیدا نکردم که اینقدر عمیق حالش خوب باشد.
توانستم از آن محیط و روستای کوچک به محیطی که رویای من بود، در کشوری دیگر مهاجرت کنم و در آنجا ساکن شوم.
این اتفاقات بعد از شناخت و آگاه شدن من از قوانین فقط در عرض حدود یکی دو سال برایم اتفاق افتاد و من را به سرعت موشک به سمت جلو پرتاب کرد.
خداوند را هزاران مرتبه شکر می کنم در مسیری قرار گرفتم که هم حال و هوای دل خودم عالیست و هم حال دل خیلی از آدم های اطرافم و دنبال کننده گانم را عالی کرده ام.
در حال تجربه زندگی جدید، رویایی، شاد و پر از اتفاقات خوب و عالی هستم. هر روز شاهد معجزات خداوند در زندگی خودم و دانشجویانم هستم و این بالاترین و بهترین پاداشی بود که خداوند بعد از آن فراز و نشیب ها به من هدیه داد.
به خودم تعهد دادم تا پایان عمرم هر آگاهی ای جدیدی که به دست می آورم که می تواند زندگی ها را آسان تر، زیباتر و لذتبخش تر کند را با دوستان و درخواست کنندگان و کسانی که خواهان پیشرفت و آگاه شدن هستند به اشتراک بگذارم.
من از انجام این کارها نهایت لذت را می برم و چیزی در وجودم لذت واقعی را تجربه می کند. به همین سبب احساس می کنم این رسالت واقعی من است و بسیار خوشحال خواهم شد اگر بتوانم حتی اندکی احساس و زندگی شما را بهتر کنم.
شاد باشید
سید ضیاء حسینی
01/06/1396
چند سال بعد …
امروز که این مطلب را می نویسم در آستانه 54 سالگی هستم. اگر در کل دوران زندگی ام تنها یک نکته را خوب درک کرده باشم، آن یک نکته این است:
آرامش آن جایی است که ذهن شما و قلب شما با هم هماهنگ و همنوا می شوند و هیچ نجوای ذهنی آزار دهنده ای را نمی شنوی.
جایی که دست از مقاومت و یا کنترل کردن دنیای بیرونت بر می داری. جایی که همه چیه دنیا را به حال خود رها می کنی و تمام تمرکزت را فقط بر روی وجود نازنین خودت بعنوان یک فرد منحصر به فرد، خاص و فوق العاده می گذاری.
جایی که به این درک و این مفهوم برسی که هیچ چیزی در این دنیا نادرست و نامنظم نیست که من و یا شما بخواهیم آن را درست یا منظم کنیم.
جایی که بپذیری تلاشت برای نظم دادن به دنیای اطرافت کاری بیهوده است. جایی که بپذیری و باور کنی و عمیقا درک کنی، هر چیزی که رخ می دهد دلیلی دارد و رخددادنش نیاز دنیا و یا نیاز بشر است. اما من و شما بعنوان بشر از درک آن عاجزیم.
جایی که تمام وابستگی ها و دلبستگی هایت را زمین می گذاری تا بتوانی راحت تر پرواز کنی و به هر کجا که دلت می خواهد بپری.
جایی که شادی از درونت می جوشد، شور و هیجان از درونت فوران می کند و چنان انرژی غیرقابل وصفی احاطه ات می کند که فقط می تواند پشت سر هم برایت میعجزه رخ دهد.
جایی که دنیا پیش پایت زانو می زند، به تو احترامی ویژه می گذارد و همیشه و هر لحظه تو را مثل یک پادشاه مورد حمایت خودش قرار می دهد.
جایی که دنیا تمام قوایش را برای لذتبخش کردن زندگی برای تو بکار می گیرد تا فقط و فقط در عشق زندگی کنی. فقط و فقط لذت ببری و کیف کنی و برقصی و خوش باشی.
هر چقدر به دنیا و متعلقات و افراد زندگی مان وابسته و دلبسته باشیم، به همان مقدار از آرامش و سکون محرومیم.
حتی اگر صاحب تمام چیزهای جهان باشیم، حتی اگر معروف ترین و مشهورترین و قدرتمندترین فرد دنیا باشیم، ما روی آرامش را نخواهیم دید، مگر اینکه به این درک برسیم که در مسیر رسالت یا طرح الهی مان قرار داریم. که نشانه اش صلح و آرامش درونی ست.
رسالت آنجایی است که آرام می گیری، همان جایی که دست از تقلاهای بیخودی بر می داری، دست از شتاب کردن و بدو بدوها بر می داری، دست از کنترل کردن شرایط و آدم ها بر می داری، دست از ارزشگذاری بر روی چیزهای فانی و بی اهمیت بر می داری.
همان جایی که دست از خوشی ها و لذت های آنی و زودگذر بر می داری، آن جا همان جایی است که گمشده ما توی این دنیاست که به دنبال آن هستیم و اگر نیستیم باید سعی کنیم باشیم، چون بدون آن از آرامش خبری نیست.
اگر پانزده سال پیش خدا شخصا روبروی من قرار می گرفت و به من می گفت تو در آینده این کاری که الان داری را خواهی داشت و به این مسیر هدایت می شوی هرگز نمی توانستم حرفش را باور کنم.
به این دلیل که فاصله آن روز من، با آن چیزی که خدا می گفت که هم اکنون در آن هستم فاصله ای کهکشانی داشت.
از زمان نوجوانی تا ده سال پیش، من همیشه به انواع شغل های فروشندگی و خدمات رسانی های مختلف در روستا و شهرمان مشغول بوده ام.
از عطاری و بنزین فروشی و آپاراتی در روستا گرفته تا لوازم موتور سیکلت، دوچرخه فروشی، پوشاک فروشی، لوازم التحریر، خدمات عکاسی، خدمات مهرسازی، اسباب بازی فروشی، خدمات اینترنتی، آجیل فروشی، تولید و بسته بندی آجیل و پسته و… تا این که به یکباره اتفاقی افتاد غیرقابل باور!!!
سال 1391 برای تجربه های جدید به تهران رفتم، بعد از عبور از چالش ها و مسیرهای متعددی که در دوره راه رسیدن به رویاها مفصل آن را شرح داده ام، در سال 1393 مجدد به شهرمان برگشتم.
در سال 1395 زمانی که در حال تجربه فروشندگی لوازم التحریر در روستا بودم احساس کردم دوست دارم سخنران شوم.
احساس کردم چیزهایی را در تجربه های زندگی ام یاد گرفته ام که می تواند به هر فردی که قرار است از این مسیر بگذرد، کمک بکند.
رسالت و هدایت خداوند
همین بهانه ای شد که وارد دوره هایی تحت عنوان دوره استادی یا همان فن بیان شوم. روزی که به آنجا رفتم قصدم این نبود به این حوزه ای که الان فعال هستم وارد شوم، بلکه تمام هدف من این بود که اعتمادبنفسم در جمع را افزایش دهم تا بتوانم راحت تر صحبت کنم، همین …
در آنجایی که دوره می دیدیم، از ما خواسته شد یک حوزه سخنرانی در آینده برای خودمان انتخاب کنیم. من بعد از کمی گیج و ویجی که چه حوزه ای را انتخاب کنم، حوزه قانون جذب را انتخاب کردم، بدون کمترین دانشی در مورد آن!
اما همین که من این موضوع را انتخاب کردم انگاری در عمل انجام شده قرار گرفتم و حالا می بایست شروع به مطالعه در حوزه انتخابی ام می کردم.
همین بهانه ای شد که من به این جایی هدایت بشوم که اکنون هستم. یک کم فیلم را به عقب تر بر می گردانم و از قبل تر آن برای تان می گویم.
من در یک دوره ای در سال 1380 ورشکست شدم، تمام دارائی هایم را از دست دادم، به جز باختن دارایی ها به بیماری افسردگی نیز دچار شدم. همه ی دوستانم من را ترک کردند.
جایی که ته ته ناامیدی و تاریکی است. همان جایی که احساس می کنی تمام درهای دنیا به روی تو بسته شده و راهی به جز خودکشی و راحت کردن خودت نداری!
تو این مرحله از زندگی، انگاری به نقطه صدِ نیاز رسیده بودم، همان جایی که با تمام وجودت خواسته و نیازت را فریاد میزنی.
اینجا بود که دو راه بیشتر نداشتم یا باید خودکشی می کردم و تمام می شدم، یا دوباره بلند می شدم و شرایط را می پذیرفتم و با همه سختی ها به مسیرم ادامه می دادم.
لطف خدا شامل حالم شد و گزینه دوم را انتخاب کردم و تسلیم نشدم. از همان جایی که بودم و با همان شرایطی که داشتم هرچند سخت، سرم را بالا گرفتم و شروع کردم.
بارها و بارها وسوسه های تسلیم شدن سراغم آمد، اما باز هم ادامه دادم، تا اینکه چند سال بعد به لطف خدا تمام آنچه از دست داده بودم و صدها بار بهتر از آن را دوباره برگرداندم..
بعد از گذشت یک دوره چند ساله ی سخت، اکنون انگاری تمام درهای عالم به روی من باز شده بود و از در و دیوار برایم فرصت و پول و موقعیت برای لذت بردن می باریید.
جوری که باور کردنش برایم سخت بود. و همیشه در خلوت پیش خودم می گفتم، منو این همه خوشبختی …محاله …
البته اینجا پایان ماجرا نبود و تازه بخش کوچکی از آن خورشید بی نهایت در زندگی من، طلوع کرده بود
زمانی که من در حال این تجربه های به ظاهر ناب و دست اول بودم، از نظر دیگران بسیار فرد خوشبخت و خوشگذرانی بودم، در ظاهر امر خودم هم همین حس را نسبت به خودم داشتم.
اما کسی چه می داند که در عمق وجود من چه خبر بود. همان جایی که برای همیشه عمر تا آن روز دفن شده بود و به شکلی نامحسوس فریاد رهایی سر می داد و نیاز به شکوفا شدن داشت، اما کو فهم و درکی که آن را بفهمد!
آغاز بیداری
اگر بگویم یک کلمه از حرف هایی که اکنون در حال نوشتن آن هستم را در آن روزها نمی شناختم و درک نمی کردم حرفم را باور کنید.
من هیچ چیزی به جز همین ظاهر امر و آنچه با چشم سرم می دیدم را نه می شناختم، نه شنیده بودم و نه باور داشتم.
از کجا باید می دانستم در وجود ما انسان ها چیزی وجود دارد که نیاز به توجه دارد، که دوست دارد شکوفا شود، که دوست دارد برقصد، که دوست دارد بخندد، دوست دارد سالم زندگی کند، شاد باشد، ثروتمند باشد، هر جا دلش می خواهد باشد، علاقمندی هایش را زندگی کند و …
هیچ هیچ هیچ …
من هیچ نمی دانستم که درون انسان است که دنیای بیرون را پدید می آورد، هیچ نمی دانستم چیزی مهم تر و با اهمیت تر از آنچه ما با چشم سرمان مشاهده می کنیم وجود دارد که لذت واقعی و عمیق در آنجاست.
شادی واقعی و عمیق در آنجاست، سلامتی و ثروت واقعی در آنجاست، چیزی که دیدنی نیست، چیزی که نشان دادنی نیست، فقط یک تجربه است، آن هم تجربه ای شخصی و منحصر به فرد!
از کجا من می فهمیدم و می دانستم که انسان دارای قدرت های ماورایی درونی است که می تواند در دنیای بیرون انقلابی به پا کند که در تصور هیچ کس، حتی خودش هم نگنجد.
من هنوز در دوره ای از زندگی بودم که کور و گنگ و بسیار نادان بودم، اما با توهمی پر از ادعای دانستن که علامه دَهر هم در حد آن نرسیده بود.
تا اینجای کار در ظاهر، من بسیار فرد موفق، خوشبخت، پولدار، اهل لذت بردن و … بودم، اما همیشه این جمله را زیاد تکرار می کردم (چرا من احساس خوبی ندارم)!
یعنی چیزی درون من ناراحت و ناراضی بود که فقط خودم بصورت گنگ، مبهم و خیلی ضعیف می فهمیدمش!
همیشه می گفتم چرا این خندهای من عمیق نیستند، چرا این لذت های من پایدار و دائمی نیستند، چرا اگر یک روز خوشی می کنم چند روز باید بابتش زجر و درد بکشم،
چرا با وجود داشتن همه ی چیزهای مادی باز راضی نیستم، چرا احساس پوچی می کنم و چرا و چرا و چراهایی که هیچ پاسخی برای شان نبود.
آیا شما هم فکر می کنید هیچ پاسخی برای شان نبود؟
البته که بود! برای تک تک چراهای من پاسخ بود، ولی انگاری هنوز زمان دریافت پاسخ ها و طلوع آن نور الهی نرسیده بود.
من آمادگی شنیدن آن پاسخ ها را نداشتم و جهان دست نگه داشته بود تا من در همین چالش ها و شکست ها و خوشی های سطحی اینقدر بالا و پایین بشوم، اینقدر به در و دیوار بخورم تا به آن پختگی و آمادگی برای پذیرفتن سوپرایزهای خداوند برسم.
اکنون نیمه دوم سال 1395 هستیم و در ادامه ی همان دوره های آموزشی استادی. من هر دو هفته یک بار برای آموزش دیدن از شهرمان به تهران می روم،
تا این که یک روز یک رویداد یا تجربه یا نشانه یا هر چه شما اسمش را بگذارید برای سه مرتبه در سه هفته متوالی برای من تکرار شد.
انگار پدیده ای جدید در حال وقوع بود که سعی داشت به من بفهماند من دیگر به آن کلاس ها نیاز ندارم و نباید به آن ادامه دهم، بدون هیچ دلیل منطقی!.
من در سه مرحله ی متولی، در سه هفته ی متوالی، بلیط قطار برای تهران را گرفتم. روز حرکت تمام کارها را انجام دادم، دوش گرفتم، لباس پوشیدم و درست در زمان سوار شدن برای رفتن به محل ایستگاه، چیزی من را نگه داشت و من آن سفر را کنسل کردم.
این سناریو برای سه مرحله عینا به همین شکل برای من اتفاق افتاد و بعد از آن دیگر من هیچوقت به آن کلاس ها نرفتم.
به لطف خدا در دفعه سوم من متوجه این نشانه شدم و از همان جا مسیری که در ظاهر بسیار مطلوب و فوق العاده بود را با همه ی علاقه ای که به آن داشتم و کلی هم برای آن هزینه کرده بودم را بدون دلیل و منطق رها کردم.
یعنی از چیزی گذشتم که واقعا گذشتن از آن سخت بود. آیا من با این تصمیم چیزی را از دست داده بودم و بازنده بودم؟
حال که من این اقدام سخت را انجام دادم، هر چند در ظاهر نه پسند خودم بود و نه پسند دیگران، ولی به راستی که خداوند آن را پسندید و بسیار هم آن را دوست داشت.
چون بعد از آن بود که بخش عظیمی از قدرت های پنهان من یا بخش عظیمی از همان خورشید درون من که در آرزوی شکوفا شدن بود، نمایان شد.
برای اولین بار زندگی ام در آن روزها الهامی آشکار دریافت کردم که باید به یک فرد سرطانی ای که 6 سال از عمر بیماری اش می گذشت کمک می کردم.
فردی که از همه جا رد شده بود و در یک قدمی مرگ بود. باز هم تصمیمی غیرعقلانی و سخت باید می گرفتم، تصمیمی که از همه جا رد بود و غیر قابل پذیرش همگان!
من تصمیمم را گرفتم، به دیدار آن فرد بیمار رفتم و از آنجا بود که اعجاز خداوند از طریق من، یکی پس از دیگری آشکار شد. من متوجه قدرت های شفادهنده درونی در خودم شدم که هیچ وقت در گذشته چیزی در مورد آن نشنیده بودم.
همان زمان بود که من آرام آرام وارد دنیایی جدید و ناشناخته شدم، دنیایی که همه چیز آن با دنیای قبلم فرق می کرد، دنیایی که از درون من نشات می گرفت و همه ی بازتاب آن در دنیای بیرون آشکار می شد.
دنیایی فرای تصور انسان، دنیایی که وجود هر پدیده ای از درون انسان آغاز می شود. علمی که به آن می رسی علمی است که از درون خودت می جوشد، بدون آن که آن را در جایی خوانده باشی و هیچ ربطی به آموخته های بیرونت ندارد.
دنیایی که وقتی به آن وارد می شوی، نَفَسَت، صدایت، کلامت، حضورت، عکست، اسمت و حتی یادت می تواند عامل شفای دیگران شود و بر روی هر بیماری تاثیر بگذارد و او را درمان کند.
حتی دردهایی که دیگران آن را الاعلاج و محکوم به مرگ می دانند را می توانی درمان کنی. پدیده ای عجیب که باور کردنش برای یک فرد با درک آن روزهای من بسیار سخت و دور از ذهن بود.
وقتی این تجربه ها مرتبا تکرار شد و چند سالی از آن روزها گذشت کم کم متوجه شدم، دلیل بوجود آمدن و آشکار شدن همه ی این قدرت های الهی، عبور از همه ی آن موانع و سختی هایی بود که هر کسی حاضر به انجام دادن شان نبود، تجربه هایی که تا آخرین نفس هایت باید امیدوار باشی و دست از تلاش بر نداری.
دلیل شکوفا شدن این قدرتِ بی نهایت در درون هر فردی، جرات گرفتن تصمیم های سختی است که هیچ کسی با آن موافق نیست و آن را تائید نمی کند.
دلیلش پذیرفتن و کنار آمدن با همه ی آن چیزی است که در مسیرت رخ می دهد که بعضا تو را تا حد خودکشی می برد.
این قدرت بی حد و مرز بدون استثناء در هر فردی که در این دنیا زندگی می کند وجود دارد. برنده کسی است که در آن نقطه عطف، در آن تاریک ترین روزهای زندگی، به جای تسلیم شدن و خودکشی، زندگی را انتخاب می کند و یک بار دیگر دستش را بر روی زانوهای خسته اش می گذارد و از جایش بلند می شود.
اینجا همان جایی است که همه ی کیهان با او همراه می شود، همه ی نیروها و قدرت های درونی او فعال می شوند و تمام نیروهای غیبیِ عالم به کمک فرد می آیند تا او را به بهترین مسیرهای ممکن هدایت کنند.
تا برای جبران خستگی هایش به او چیزی انعام بدهند خاص و ویژه. چون نمره قبولی بالایی را گرفته است، دنیا هم برایش پاداشی در نظر می گیرد که تمام آن خستگی ها و واماندگی ها را از تنش بیرون کند.
و مردود کسی است که دنیا او را در همان شرایط سخت که فقط یک آزمون الهی است قرار می دهد، اما او می ترسد، اما او جا می زند، اما او از گرفتن تصمیم های سخت هراس و وحشت دارد.
او به همه چیز شک می کند و ادامه نمی دهد. در نتیجه بازی را می بازد و به جای عبور از موانع و حل مسئله، به پله و جایگاه قبلش بر می گردد.
اکنون من صاحب گنجی شده بودم که مخصوص خودم بود و این بود پاداش آن بالا و پائینی ها، صبوری ها و اقدامات و تصمیم های سختی که در زمان خودشان تمام توان و انرژی من را گرفته بودند.
این گنج در دسترس همه ی شماهایی که این مطلب را می خوانید قرار دارد و در انتظار شکوفا شدن است.
اگر همیشه در زندگی تان به چالش های سخت کشیده شده اید، اگر ناسازا و حرف و حدیث هایی را پشت سر گذاشته اید،
اگر از همه جا ترد و رانده شده اید، اگر از مراحل سختی چون طلاق و شکست عاطفی عبور کرده اید، اگر تمام دارائی تان را از دست داده اید،
اگر در حال تجربه بیماری هایی خاص هستید یا از آن عبور کرده اید، اگر تجربه های دردناکی مثل اعتیاد داشته اید، اگر بدون دلیل و بی گناه به زندان افتاده اید،
اگر عزیز یا عزیزانی را از دست داده اید که غم آن ها شما را بسیار رنجانده است و هزاران تجربه به ظاهر تلخ یا دردناک دیگر، تعجب نکنید که می خواهم به شما تبریک بگویم.
چون راهی که رفته اید و تجربه هایی که داشته اید بین شما و کسانی که این راه ها را نرفته اند و حتی امتحانش هم نکرده اند فاصله زیادی قرار داده است.
این تجربه های به ظاهر تلخ در حال هدایت شما به مسیر الهی یا رسالت تان است و اگر هنوز به آن رسالت نرسیده اید، باید بگویم فاصله زیادی هم با آن ندارید.
آنچه از کودکی تا به هم اکنون بر من و شما گذشته است، از رفتارهای نادرست اطرافیان، خانواده، مردم بیگانه، شکست ها، جدایی ها، بیماری ها، از دست دادن ها، بی اعتمادی ها، مسخره شدن ها و همه و همه نیاز امروز و آینده من و شما بوده است.
بدون این تجربه های سخت چطور من می توانستم آدم قوی تری باشم، شجاع تر باشم، تواناتر باشم، با ایمان تر باشم و …
چطور من می توانستم مسائل بزرگ امروز زندگی ام را حل کنم، اگر هنوز در حل کوچک ترین مسائل زندگی ام درمانده بودم؟
اگر من یا شما آن تجربه ها را نداشتیم هرگز اندازه مان از درجه5 یا 10 به درجه 70 یا 80 یا 100 نمی رسید، این یک راهی است که بدون استثناء باید از آن عبور می کردیم.
در اینجا و در این سایت می توانید از آموزش ها و تجربه های من استفاده کنید و به درکی از عالم هستی برسید که همه چیز را بپذیرید، که هیچ چیز را بد و نادرست ندانید، که وارد هیچ مشاجره و جنگی با هیچ کسی نشوید.
می توانید عاشق خودتان شوید، عاشق زندگی و دنیای اطراف تان شوید و راه این عشق از همان پیچ و خم هایی می گذرد که بخشی از آن را پیموده اید و بخش دیگر آن را نیز، به سلامتی خواهید پیمود. این است راه هدایت شده گان …
در دوره های آموزشی ما به این آگاهی می رسید که اگر در سن هفت سالگی تان مرتکب خطایی شده اید آن خطا برای سن 50 یا 60 یا 70 سالگی تان نیاز بوده است.
اگر در 9 سالگی شما از دست کسی کتک خورده اید شاید برای آخرین روز عمرتان نیاز بوده است. اگر در بیست یا سی سالگی خیانتی شامل حال تان شده است نیازی بوده است برای 75 سالگی تان.
وقتی به این درک برسید که هر چه بر شما گذشته که خودتان را سزاوار آن نمی دانید یا آن را باری اضافه بر زندگی تان می دانید، باور کنید که برای رساندن شما به رسالت و هموار کردن راه رسالت تان بوده است.
بعد از این درک است که دیگر برای کسی بد نمی خواهید، دیگر وجود کسی را در زندگی تان اضافه و مزاحم نمی دانید، دیگر به اتفاقات معنای بد نمی دهید و همه چیز را با هر چه که هست می پذیرید.
شما به این درک می رسید که اگر چیزی را نادرست می دانید، واقعیت ندارد. بلکه این اشتباه یا خطای دید شماست که آن را نادرست یا ظلم یا بد می پندارد.
چنانچه به آگاهی آن دست پیدا کنید و اندازه شما به آن اندازه مورد نیاز برسد، متوجه می شوید که هر چه اتفاق می افتد چیزی به جز نیکی و خیر برای بشر به همراه ندارد.
بخش زیادی از اتفاقات تلخ زندگی ما، نتایج شان یا دلیل رخ دادن شان در بیست یا سی سال بعد مشخص می شود.
و ما اکنون از آن آینده بی اطلاعیم و به آن دسترسی نداریم، به همین سبب درد می کشیم، چون فکر می کنیم به ما ظلمی شده است.
زمانی که به تک تک این آگاهی ها برسید، آنجاست که با خودتان در صلح قرار می گیرید. وقتی با خودتان در صلح قرار بگیرید با عالم و آدم در صلح قرار می گیرید.
همه چیز و همه شرایط را بپذیرید، دست از شکایت و ناله کردن بردارید و به جای آن دائما از این همه نظم و هوش بی نهایت طبیعت قدردانی کنید. آنجا همان جائیست که در انتظار شماست، زمانی که از درون بزرگ شوید …
شاد باشید و عاشق
سید ضیاء حسینی
بهمن ماه 1403
5
/5از مجموع 14 امتیاز
پیشنهاد شده توسط 14 کاربر
توسط 09 کاربر
مرتبسازی بر اساس
آزاده غریبی
خواندن مقاله زیبای استاد در نیمه شبی در دل تاریکی ها پیام آور این واقعیت بزرگ در زندگیم بود…همیشه همه ی اتفاقات زندگی در جهت رشد و هدایت من خواهد بود
من هر لحظه تحت همایت و هدایت و حفاظت خدای مهربانم هستم و این انرژی نورانی هدایتگر من است
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
مینو سعیدزاده
سلام و عرض ادب
مرور آنچه بر شما گذشت و تمام فراز و نشیب هایی که تجربه کردید ؛ قانع نبودن به موقعیت و وضعیت هایی که برای خود میساختید و پریدن از شاخه ای به شاخه ی دیگر
بنوعی دل به دریا زدن و برای رسیدن به خواسته های ریز و درشت به هر دری زدن
اعتنا نکردن به هر آنچه که اطرافیان در مورد شما میپنداشتند
و هر دری را گشودن
تجربه هایی از هر نوع
و چشیدن تلخی ها و شیرینی های مسیر
ضربه خوردن ها و زمین خوردنها
تا لبه ی پرتگاه رفتن و ….
و ناامید نشدن
این واقعا و حقیقتا مهمترین دریافت من بود از خوندن آنچه بر شما گذشت؛ اینکه
« ناامیدی در روند زندگی برای شما مفهومی نداشت و ندارد »
من معتقدم ناامیدی بزرگترین گناه محسوب میشه
و شما هرگز ناامید نشدید
و « امید حلقه ی وصل شما بود »
و چقدر زیبا از تجربه هاتون درسهایی بزرگ گرفتید
اینکه هر زمان باوری خوب و مثبت داشتید تجربه ای شیرین و دلنشبن رو پشت سر گذاشتید
و هر زمان بر باوری غلط و منفی در نتیجه تجربه ای تلخ
و در غایت اینکه تمامی تجربه های ما در زندگی ماحصل نوع تفکر و باوری هست که داریم
ممنون استاد
ممنون که یاآور عینی این جمله بودید که
( ما با افکارمون زندگیمون رو میسازیم )
( مراقب افکارمون باشیم )
و این معادله تو ذهنم نقش بست
زندگی که تجره میکنیم <— باورها <—— تمرکز <—— تفکر ( افکار )
پایدار باشید و مانا
۱۴۰۱/۶/۲۷
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
زهرا طیبی
سلا به استادخوبم
این قدرخوشحالم که نمی توانم حال درونم رووصف کنم فقط میخوام بگم خداروبرای اولین بار درنزدیک ترین مکان ممکن به خودم حس کردم اتفاقی که برایم افتاد فقط یک معجزه است
دوباره برگشتم به 14فروردین 99روزی که باتمام وجودم خواستارخرید رویاها شدم حسی که مطمین بودم قراره زندگی م رو تغییرداد ودوباره متولدشدم باتمام عشق وقلبم خواستارخرید دوره معجزه سلامتی بودم ولی شرایط رونداشتم بخاطر باور کمبودخودم روزی که لایوگذاشتین من به همراه چند نفر شرکت داشتم ووقتی گفتین اگرکسی واقعادوره رومیخوادهمین الان بنویسه ودرخواستش روبه کانیات ارسال کنه من دفتر وخودکار برداشتم ودرخواستم رو نوشتم باتمام عشقی که دروجودم بود حسم می گفت که بدستش می آورم ولی چطوری وچگونه نمیدونم تمام دیروز منتظر پیام خدابودم دیشب وقتی به خانه برگشتم پیامی ازطرف فرستاده ی خدا دریافت کردم وپول به حسابم واریز شد از جایی که حتی فکرش رونمی کردم خیلی خوشحالم که توانستم دردوره شرکت کنم استادخوبم سپاسگزارم بابت راهی که به من نشان دادی راه عشق وتوکل به خدا عاشقانه دوستتان دارم وبرایتان بهترین ها روآرزومندم
شاگرد شما کسی که علاقمند به آگاهی ورشداست
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
زهرا طیبی
سلا به استادخوبم
این قدرخوشحالم که نمی توانم حال درونم رووصف کنم فقط میخوام بگم خداروبرای اولین بار درنزدیک ترین مکان ممکن به خودم حس کردم اتفاقی که برایم افتاد فقط یک معجزه است
دوباره برگشتم به 14فروردین 99روزی که باتمام وجودم خواستارخرید رویاها شدم حسی که مطمین بودم قراره زندگی م رو تغییرداد ودوباره متولدشدم باتمام عشق وقلبم خواستارخرید دوره معجزه سلامتی بودم ولی شرایط رونداشتم بخاطر باور کمبودخودم روزی که لایوگذاشتین من به همراه چند نفر شرکت داشتم ووقتی گفتین اگرکسی واقعادوره رومیخوادهمین الان بنویسه ودرخواستش روبه کانیات ارسال کنه من دفتر وخودکار برداشتم ودرخواستم رو نوشتم باتمام عشقی که دروجودم بود حسم می گفت که بدستش می آورم ولی چطوری وچگونه نمیدونم تمام دیروز منتظر پیام خدابودم دیشب وقتی به خانه برگشتم پیامی ازطرف فرستاده ی خدا دریافت کردم وپول به حسابم واریز شد از جایی که حتی فکرش رونمی کردم خیلی خوشحالم که توانستم دردوره شرکت کنم استادخوبم سپاسگزارم بابت راهی که به من نشان دادی راه عشق وتوکل به خدا عاشقانه دوستتان دارم وبرایتان بهترین ها روآرزومندم
شاگرد شما کسی که علاقمند به آگاهی ورشداست
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
زهرا طیبی
سلام و درود خدمت استاد عزیز
مطالب زیبا وعالی تون رو خوندم وباتمام وجود لذت بردم زندگی شما سراسر تجربه وآگاهی ست ممنون وسپاسگزارم که این همه آگاهی راراحت دراختیارما می گذارید کلام ونوشته تون تاثیرگذار بود مطالب دوستان روهم خوندم مخصوصا خانم عزیز صدیقه نجف پور کلامشون برای من حس وحال عجیبی ایجادکرد واقعا چقدرازما بخاطر این همه محدودیت هایی که درآن رشدکردیم از زندگی وحس وحال خوب فاصله گرفتیم وعقب ماندیم الان که دراین گروه هستم خدا روشکر می کنم بابت روشن شدن وآگاه شدن وفاصله گرفتن از زندگی دیروز وساختن باورهای جدید ورسیند به اهدافم
بازهم ممنون وسپاسگزارم
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
زهرا طیبی
سلام و درود خدمت استاد عزیز
مطالب زیبا وعالی تون رو خوندم وباتمام وجود لذت بردم زندگی شما سراسر تجربه وآگاهی ست ممنون وسپاسگزارم که این همه آگاهی راراحت دراختیارما می گذارید کلام ونوشته تون تاثیرگذار بود مطالب دوستان روهم خوندم مخصوصا خانم عزیز صدیقه نجف پور کلامشون برای من حس وحال عجیبی ایجادکرد واقعا چقدرازما بخاطر این همه محدودیت هایی که درآن رشدکردیم از زندگی وحس وحال خوب فاصله گرفتیم وعقب ماندیم الان که دراین گروه هستم خدا روشکر می کنم بابت روشن شدن وآگاه شدن وفاصله گرفتن از زندگی دیروز وساختن باورهای جدید ورسیند به اهدافم
بازهم ممنون وسپاسگزارم
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
ناهید ناصحی
سلام ودرود به مهربان استادم ..طی این مدت که زندگی تو تعریف کردین وگوش کردم ..خیلی چیزها فهمیدم از همه مهم بی پرده حرف زدین وچطور تونستین از مشکلات شکلات بسازین واز اون شرایط سخت با همه جنگیدید ..ولی دل تونو به خدا سپردین ..وفقط به ندای قلبتون گوش دادین وشکی نداشتین وراه خودتون رفتین به حرف هیچ کس گوش نکردین وفقط ندای قلب راهنمایی شما شد وخداوند درهای از زندگی رو براتون گشود پدر کنارتان به هرکجا که رفتین قدم زد وموانع برداشت وپابه پای شما آمد تا به الانت هم کنار تون هست کلی آگاهی پیدا کردین وبه دانشجوهای خودت با کمترین هزینه در اختیار. گذاشتین ..وچشم ما رو باز کردین واز خواب غفلت بیدار کردین واقعا ستودنیست سپاسگزارم استاد عزیزم …
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
صدیقه نجف پور
به نام اوکه نامی ندارد به هرنامی که خوانی سر برآرد درود بیکران به استادسیدضیاوحسینی ارجمند.این صفحه چگونه واز کجا شروع شد چسب دلم شد و بارها بارها خواندمش و امروز تصمیم گرفتم تو بهترین دفترچه ام بنویسمشون
.من هم در خانواده خیلی شدید مذهبی بزرگ شدم متولد ۱۳۵۷هستم .من رو بچه انقلاب خطاب میکردند.دوران ۸ سال اول زندگیم .باروحیات رزمنده ای سپری شد و سپاه و بسیج امام رو در همون دوران بچگی شد
جزعی از وجود من و در خون من جریان داشت اخه ۸سال ایران با عراق و کمک به رزمندگان .راه اسلام ودین خدا رو باخواندن نماز به سمتی که تعیین شده بود از سن ۷سالگی آموختندوهمون برادر سپاهی وبسیجی کجان خودش در راه خداوند وقران دادمن شدم یه خانم بسیجی تعلیم دیده یک شهید نمونه والامقام .ولی به خداوندی خدای یکتا هیچوقت دلم راضی نشدعمیقا نماز بخونم.از سال اول راهنمایی کلا نماز ترک کردم .همیشه مادرم گول میزدم.دست وصورتم خیس میکردم به ظاهر ک وضو گرفتم.وسجاده پهن میکردم اصلا کلمات تلفظ نمیکردم فقط فقط سجده های الکی میرفتم .علاقه بسیار ب درس خواندن داشتم..ولی در این روستای کوچک یکی از شهرهای استان کرمان درس خواندن دختر رو بدمیدانستند
اصلا خیلی خیلی زشت است دختر به شهر برود و درس بخواند دختر اورتینه چه معنا دارد که در شهر درس بخواند .میخام بگم علایقم رو کور کردندو مجبور به ازدواج در سن ۱۵سالگی.ولی همیشه چیزی درونم گنگوار بود.در خانواده ام خطاب میشدم دیوانه .ساده .بدبخت .نمیداند چکار کنه .هیچی حالیش نیس.چون اصلا دوست نداشتم مثل بقبه رفتار کنم .مراسم مذهبی اصلا دوست نداشتم بروم .اخه دختر هستی دیگه باید باید حرف بزرگترات گوش بدهی.دیگران بقیه هرکار انجام میدهند تو هم باید انجام دهی دخترازخونه بیرون نرود دختر در خانه رو حتی اجازه ندارداز روی پدرش باز کند.دخترباید وقتی مهمان میاید برود اتاقی دیگر و تا مهمان نرفته بیرون نیاید.دختر نباید خنده کند .اگه بخنددمیگویند این دختر پاکی نیست.دختر روستایی رنگ بازار را نباید ببیند نباید لباسها وحتی کفشهایش رو خودش انتخاب کند حتی اگه اندازه پایش نباشند.دوران مجردی رنگ شهر و بازار ندیدم .فقط بشین داخل خانه .نماز بخوان دعا کن قران بخان درس دینی بخوان .جارو کن و نظافت کن .ماه محرم زجه وگریه وزاری کن زیارت بخان .ماه رمضان هم گشنگی بکش و شبها بر سر و کله وسینه بزن اینقدر اشک بریز تا خداوند گناهت را ببخشد.این چه خدایی بود که اجازه آزادی به پسران داده بود ولی دختران باید زندانی عقاید والدین و بزرگترها میشندند.بعداز ازدواج حتی یکبار هم وضو نگرفتم وحتی یکبارهم نماز نخاندم.از نماز فراری بودم .بعداز ازدواج حتی تا به امروز سال ۴۰۰حتی یک روزه هم نگرفتم.
وازسال ۹۶درکانال اندیشه سبز هستم موندم وپیامهاتون خوندم مطالب ویس ها گوش دادم ولی سعادت نداشتم راهم رو زودتر انتخاب کنم.چون رگ بسیحی و سپاه هنوز تو خون من هست باید اون راه دوران بچگی رو بروم باید از طریق بسیج و سپاه به مردم خدمت کنم هرجوره وهمه جوره وقتم در اختیار خدمت ب بسیج باشد و اهالی محل خودمان .الهی الهی الهی صدبار شکر سال ۱۳۹۹تصمیم گرفتم همه رو کنار بگزارم کرونا امد همه چی تغییر کرد تو زندگیم رنگ شادی ارامش خنده ذوق راحتی ارامش آسایش شکل قشنگتری گرفت .اخه همه جا تعطبل بود و فرصتی شد که به خودم وخانوادم اهمیت والاتری دهم زندگی رو زیباتر زندگی کنم و خدا رو هر نفس وهرلحظه سپاس امسال با امدن شما به کرمان و اون همایش باعث شد من راهم رو پیدا کنم .و ارام بگیرم و انتخاب کنم فردی رو که رسالت پیامبری رو خداوند بهش داده که محدودیت برای هیشکی نداره.خنده هست شادی هست ازادی هست رفاه هست مهربانی هست .باصدای بلند فریادکشیدن هست .استادسید ضیا عزیز دلم دستان شما رومیبوسم وشما قابل ستوده ای سپاس از شما .حال دلم فوق عالیست .حال زندگیم فوق العادست .تشکر از شما .
ادامه حرفهای من در دیدگاهای دیگر خداقوت
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
خانم نجف پور
به نام اوکه نامی ندارد به هرنامی که خوانی سر برآرد درود بیکران به استادسیدضیاوحسینی ارجمند.این صفحه چگونه واز کجا شروع شد چسب دلم شد و بارها بارها خواندمش و امروز تصمیم گرفتم تو بهترین دفترچه ام بنویسمشون
.من هم در خانواده خیلی شدید مذهبی بزرگ شدم متولد ۱۳۵۷هستم .من رو بچه انقلاب خطاب میکردند.دوران ۸ سال اول زندگیم .باروحیات رزمنده ای سپری شد و سپاه و بسیج امام رو در همون دوران بچگی شد
جزعی از وجود من و در خون من جریان داشت اخه ۸سال ایران با عراق و کمک به رزمندگان .راه اسلام ودین خدا رو باخواندن نماز به سمتی که تعیین شده بود از سن ۷سالگی آموختندوهمون برادر سپاهی وبسیجی کجان خودش در راه خداوند وقران دادمن شدم یه خانم بسیجی تعلیم دیده یک شهید نمونه والامقام .ولی به خداوندی خدای یکتا هیچوقت دلم راضی نشدعمیقا نماز بخونم.از سال اول راهنمایی کلا نماز ترک کردم .همیشه مادرم گول میزدم.دست وصورتم خیس میکردم به ظاهر ک وضو گرفتم.وسجاده پهن میکردم اصلا کلمات تلفظ نمیکردم فقط فقط سجده های الکی میرفتم .علاقه بسیار ب درس خواندن داشتم..ولی در این روستای کوچک یکی از شهرهای استان کرمان درس خواندن دختر رو بدمیدانستند
اصلا خیلی خیلی زشت است دختر به شهر برود و درس بخواند دختر اورتینه چه معنا دارد که در شهر درس بخواند .میخام بگم علایقم رو کور کردندو مجبور به ازدواج در سن ۱۵سالگی.ولی همیشه چیزی درونم گنگوار بود.در خانواده ام خطاب میشدم دیوانه .ساده .بدبخت .نمیداند چکار کنه .هیچی حالیش نیس.چون اصلا دوست نداشتم مثل بقبه رفتار کنم .مراسم مذهبی اصلا دوست نداشتم بروم .اخه دختر هستی دیگه باید باید حرف بزرگترات گوش بدهی.دیگران بقیه هرکار انجام میدهند تو هم باید انجام دهی دخترازخونه بیرون نرود دختر در خانه رو حتی اجازه ندارداز روی پدرش باز کند.دخترباید وقتی مهمان میاید برود اتاقی دیگر و تا مهمان نرفته بیرون نیاید.دختر نباید خنده کند .اگه بخنددمیگویند این دختر پاکی نیست.دختر روستایی رنگ بازار را نباید ببیند نباید لباسها وحتی کفشهایش رو خودش انتخاب کند حتی اگه اندازه پایش نباشند.دوران مجردی رنگ شهر و بازار ندیدم .فقط بشین داخل خانه .نماز بخوان دعا کن قران بخان درس دینی بخوان .جارو کن و نظافت کن .ماه محرم زجه وگریه وزاری کن زیارت بخان .ماه رمضان هم گشنگی بکش و شبها بر سر و کله وسینه بزن اینقدر اشک بریز تا خداوند گناهت را ببخشد.این چه خدایی بود که اجازه آزادی به پسران داده بود ولی دختران باید زندانی عقاید والدین و بزرگترها میشندند.بعداز ازدواج حتی یکبار هم وضو نگرفتم وحتی یکبارهم نماز نخاندم.از نماز فراری بودم .بعداز ازدواج حتی تا به امروز سال ۴۰۰حتی یک روزه هم نگرفتم.
وازسال ۹۶درکانال اندیشه سبز هستم موندم وپیامهاتون خوندم مطالب ویس ها گوش دادم ولی سعادت نداشتم راهم رو زودتر انتخاب کنم.چون رگ بسیحی و سپاه هنوز تو خون من هست باید اون راه دوران بچگی رو بروم باید از طریق بسیج و سپاه به مردم خدمت کنم هرجوره وهمه جوره وقتم در اختیار خدمت ب بسیج باشد و اهالی محل خودمان .الهی الهی الهی صدبار شکر سال ۱۳۹۹تصمیم گرفتم همه رو کنار بگزارم کرونا امد همه چی تغییر کرد تو زندگیم رنگ شادی ارامش خنده ذوق راحتی ارامش آسایش شکل قشنگتری گرفت .اخه همه جا تعطبل بود و فرصتی شد که به خودم وخانوادم اهمیت والاتری دهم زندگی رو زیباتر زندگی کنم و خدا رو هر نفس وهرلحظه سپاس امسال با امدن شما به کرمان و اون همایش باعث شد من راهم رو پیدا کنم .و ارام بگیرم و انتخاب کنم فردی رو که رسالت پیامبری رو خداوند بهش داده که محدودیت برای هیشکی نداره.خنده هست شادی هست ازادی هست رفاه هست مهربانی هست .باصدای بلند فریادکشیدن هست .استادسید ضیا عزیز دلم دستان شما رومیبوسم وشما قابل ستوده ای سپاس از شما .حال دلم فوق عالیست .حال زندگیم فوق العادست .تشکر از شما .
ادامه حرفهای من در دیدگاهای دیگر خداقوت
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
رادمهر باغبان قطب ابادی
سلام وقت بخیر استادعزیز خیلی فوق العاده بود من امروز دوباره پارادایم زدم و دوباره سوالات زیبایی در ذهنم زنده شد
چون ایمان پیدا کردم که راه موفقیتمو از شما الگو بگیرم و از خداوند سپاسگزارم که شمارو جلوی راهم قرار داد.
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
رادمهر باغبان قطب ابادی
سلام وقت بخیر استادعزیز خیلی فوق العاده بود من امروز دوباره پارادایم زدم و دوباره سوالات زیبایی در ذهنم زنده شد
چون ایمان پیدا کردم که راه موفقیتمو از شما الگو بگیرم و از خداوند سپاسگزارم که شمارو جلوی راهم قرار داد.
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
عصمت مرتضوی
درود بر استاد ضیاء گرامی ، خدارو هزاران بار سپاس که پس از طی دوران سختی بالاخره به خواسته هاتون رسیدین و حال دل خیلیا متجمله من رو هم خوب کردید من الان شرایط فکری و روحیم قابل مقایسه با یکسال قبل نیست و بسیار آرومم و این حال خوش رو مدیون راهنماییها و اموزشها و تجربیات ارزشمند شما هستم سپاس 🙏🙏🙏
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
فخری بیگی
سلام استاد بزرگوار زندگی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتین و همون سختی ها نتیجه ش شده الان که به این آگاهی رسیدین خدا رو شکر بهترین نتیجه رو گرفتین و این هم خواست خودتون بوده که درخواست داده بودین و دریافت کردین
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟
سوده حیدر
داستان زندگی شما، تمام سختی ها و موفقیت هایی که داشتید، همه آن فراز و نشیب ها، بسیار تامل برانگیز و بسیار امید بخش هستند. زندگی شما یک الگوی واقعی و ملموس برای من است به همین دلیل میتوانم ارتباط بهتری با شرایط شما برقرار کنم و استفاده از قانون را بهتر درک کنم. امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید🙏🙏🌺
اشتراکگذاری در
آیا مفید بود؟