24 دیدگاه برای راز قوانین زندگی- گام دوم | جلسه ۸
4.96
/5از مجموع 24 امتیاز
01 مشتری این آیتم را پیشنهاد میکنند
09 نفر از مشتریان دیدگاه ثبت کردهاند
مرتبسازی بر اساس
-
زهرا طیبی
به نام خالق بی همتا
سلام و درود خدمت استاد گرامی وبزرگوار
باور همرنگ جماعت شدن : باور عمومی و رواج یافته بین عموم مردم و چیزی که به همه ضرر و زیان رسانده همین یک کلمه است .همرنگ شدن با دیگران ، دیگرانی که ناخواسته و ناآگاهانه به ما صدمه زدند بدون اینکه مقصر باشند. زیرا ما خودمان انتخاب کردیم که اینگونه باشیم . بخاطر تایید و تحسین دیگران قبول کردیم شرایط نادرست و رفتیم همان راه اشتباهی که بقیه رفته اند .مثال دانشگاه رفتن ، انتخاب رشته بر اساس اصول و قواِعد دیگران پیش رفتن ، کار یا شغلی که مورد سلیقه و توانایی ما نیست .خیلی جاها قضاوت شدیم و بر چسب هایی رو خوردیم که حق ما نبوده و نیست ولی ترس از همین قضاوت ها راه رو برهوای نفس خود بسته و خفه کردیم آرزوها و توانمندیهای خودمون رو، وا کنون می خواهم شبیه دیگران نباشم و خود زندگی واقعی ام را تجربه کنم بدون هیچ ترس و واهمه ای ، یک مثال واقعی که این روزها در زندگی ام اتفاق افتاده قبول شدن پسرم در رشته درسی اش ماشین ابزار در دانشگاه منتظری است بهترین دانشگاه فنی وحرفه ای در شهر مشهد ، در حالی که پسرم رویای شرکت در دانشگاه دیگری را دارد با رشته ی کامپیوتر ، همه سعی کردند یک جورایی پسرم رو متقاعد کنند به سمت دانشگاه منتظری ، خودم هم این دانشگاه روخیلی دوست داشتم و همیشه تصور می کردم پسرم آنجا قبول شده ولی الان که می بینم نظر چیزی دیگری است به هیچ عنوان عقاید خود ودیگران رو به اونحمیل نمی کنم وبه اوگفتم به دیگران توضیح نده که چکاری رو دوست داری یا نه ؟ فقط راه خودت را برو هر چند خلاف نظر اکثریت باشد ، کاری که شاید خودم قبلا جرات آن ر ا نداشتم سعی کردم در قالب تجربه از او حمایت کنم این است درس هایی که مایاد می گیریم مخالف بقیه باشیم و عمل کنیم به آنچه که توانایی و مهارت داریم
سپاس بابت همه ی اموزش های عالی تون که راهگشای مسیر زندگی مون هست۱۴۰۱-۰۷-۱۷پاسخ -
سحر توکلی
با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤❤❤
من سحرم میخوام خودم باشم .
خودمو فریاد بزنم
برای خودم و خواسته هام زندگی کنم و نفس بکشم.
((گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو )) من از حالا به بعد انسانی میشوم که من را همانگونه که دوست دادم بپذیرند و بس .
نه آنگونه که دیگران دوست دارند و خوششان میآید.
من میخواهم زندگی کنم و جاهایی که دوست ندارم نمیرم . جالبه همین الان تماس تلفنی داشتم و یه بنده خدایی به زور و اجبار به من که حتما پاشو بیا پیشم بشینیم د مورد یه سری مسائل حرف بزنیم ولی من گفتم دلیلی بر این کار وجود نداره و شما برای من محترم هستین ، همینجور نیت شما رو هم میدونم، نیتتون از دیدگاه خودتون خیره ولی از دیدگاه من نه .و با تمام احترامی که براتون قائل هستم نمیتونم بیام پیشتون.
و تصمیمم رو گرفتم . و مکالمه ر با آرامش قطع کردم.
بله ابن یعنی سحر واقعی، سحری که خود واقعی اش را برای اولین بار داره نشون میده ، و برای رضایت جلب کردن دیگران گردن کج نمیکنه بگه چشم میام و تو تعارف و رودربایستی گیر کنه.
این یعنی رهایی و آزادانه زندگی کردن و سحر بودن واقعی خودم .
زندگی کردن حق من است
زندگی کردن ماله من است
زندگی کردن و زنده ماندن و زنده زیستن حق الهی من است.
من به میل خودم و همانگونه که قلبم و حسم و درونم میگوید زندگی میکنم .
خدای من، منرا آزاد آفرید تا آزادانه زندگی کنم.❤❤❤❤❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
۱۴۰۱-۰۷-۰۹پاسخ -
مهتاب سلیمانی
درود و سپاس فراوان استاد ضیا عزیز🌹🌹🌹
“خواهی نشوا رسوا همرنگ جماعت شو”
یادمه یکی دوسال پیش یه فایل از شما داشتم گوش میدادم بعد توی اون فایل شما گفتید : “خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت باش” استاد منو ببخشید🙈 اون موقع اصلا درک درستی نداشتم هنوز به آگاهی کاملی نرسیده بودم…پیش خودم میگفتم عه استاد دارن اینو اشتباه میخونند🙈 بعدها فهمیدم شما درست ترین حالت ممکن را میخوندین این من بودم که اشتباه فکر میکردم…همیشه به ماها کفتند غم ناله گریه خوبه با اینا به خدا برسید با اینا به خواسته هاتون برسید درصورتیکه اشتباه یاد گرفتیم…تو راه خودتو برو به صدای قلبت گوش کن نه خاطر بقیه زتدگی کن…عااالی بود این فایل❤❤❤۱۴۰۱-۰۷-۰۷پاسخ -
زهرا حسینی
سلام و درود به استاد عزیزم
چه زیباست این شعر
خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو
قبلا از تنهایی و ترد شدن وقضاوت و همچنین عدم پذیرشم از طرف اطرافیان میترسیدم،بخاطر همین همیشه جوری زندگی کردم که دیگران دوست داشته باشند و تاییدم کنند چه روزهایی که من از درون آزار میدیدم اما حفظ ظاهر میکردم برای دل مردم چون برچسپ آبرو روی خیلی از کارها زده میشد.
اما اکنون در جایی ایستادم که بجز خودم و درونم و خدای خودم کسی برایم مهم نیست و طبق میل خودم زندگی میکنم و اصلا برایم مهم نیستد دیگران چه می گویند.دیگرانی که خدا را قضاوت میکنند من هر گونه هم که باشم باز هم قضاوت میشوم پس دیگر به حرف کسی اهمیت نمی دهم.
و زندگی ام را آنگونه که دوست دارم میسازم.۱۴۰۱-۰۷-۰۷پاسخ -
زهره رضایی
سلام و درود بر اگاهان
این باور مخرب گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو تا به حال برایم متفکرانه می امد ،اما کنون که اگاه شدم ،میبینم میبایست بر خلاف این ضرب المثل عمل کنم، باید اول دل خودم را در یابم ،من دو بار به دنیا نمی ایم ،من باید خوشحال زندگی کنم ، به جای این ضرب المثل باید این را بگویند دنیا رو دو بار به ادم نمیدهند ،هر جور دوست ذاریم زندگی کنیم ،
من میخواهم خود واقعیم را زندگی کنم در جوانی و نوجوانی برای مردم زندگی کردم و روز به روز توقعشان بیشتر شد، و دلم را گم کردم ،اکنون که پیدایش کردم دیگر دنبال شاد کردنش هستم ، و حرف مردم برایم پشیزی نمی ارزد ،
خدا رو شکر میکنم که به این باور قشنگ رسیدم ✳️۱۴۰۱-۰۷-۰۷پاسخ -
مریم ایرانمنش
به نام خالق عشق و زیبایی
چقدر عمرمان را هدر دادیم و زندگی نکردیم!
چه روزهایی را که به جای زندگی کردن برای دل خود، برای تایید دیگران زیستیم!
چه حرف هایی را نزدیم، زیرا دیگران نمی پسندیدند!
چه لباسهایی را نپوشیدیم، زیرا به نظر دیگران مناسب نبود!
آری! همرنگ جماعت شدیم تا شاید ما را تایید کنند ولی باز هم تایید نشدیم!
ولی من اکنون می خواهم خودم باشم!
خود واقعی ام!
می خواهم برای دل خودم زندگی کنم!
می خواهم از لحظه لحظه زندگی ام لذت ببرم!
می خواهم خودم برای خودم انتخاب کنم!
خودم برای خودم تصمیم بگیرم!
می خوام نفس بکشم!
زندگی را مزه مزه کنم! آن را بچشم! لمس کنم!
می خواهم زندگی را زندگی کنم!
آن طور که دل خودم می خواهد!
آن طور که از آن لذت می برم!
می خواهم خودم باشم و خودم را زندگی کنم!
خدایا سپاس بابت این فرصت خود بودن!۱۴۰۱-۰۷-۰۶پاسخ -
عصمت مرتضوی
بنام خداوند عشق و آگاهی
درود بر استاد ضیاء گرامی
این فایل در مورد باورهای غلط هست که باید انها را از ذهن پاک کرد مثل :
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
سالها بخاطر این باور اشتباه کارهایی که دوست داشتیم انجام ندادیم و رتگهایی که دوست داشتیم استفاده نکردیم که چی ؟ که مردم بد میگن کدوم مردم ؟! مردمی که حرف میزنن ، هر کار بکنی حرف خودشون رو میزنن پس چرا آنطور که دوست داریم زندگی نکنیم ؟
من امروز به یک مراسم دعا نرفتم زیرا خلوت و تنهایی خودم را با خدای خودم ترجیح دادم و از اینکه همراه جماعت نشدم خیلی خوشحالم زیرا در مجالس اینچنینی غیر از دعا، انواع انرژی منفی و غیبت و حرف و حدیث هم هست و سرانجام چیزی جز سنگینی بار عذاب وجدان روی سینه هامون نداره
خداوند به هر کسی عقل و شعور داده که با آگاهی مسیر خودش رو انتخاب کنه و ما با اموزشهای استادمون راه گذشته رو طی نخواهیم کرد و ثابت قدم در مسیر شناخت هر چه بیشتر خداوند ادامه خواهیم داد
🙏🙏🙏🌹🌹🌹۱۴۰۱-۰۷-۰۶پاسخ -
سحر توکلی
با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️
توجه توجه توجه
سحر حواست باشه توجه خودت رو روی کانون خواسته هات بگذار .
چه قدر این فایل کمک کرد به من امروز .
هرچند تضادهای زیادی دارم ولی با تمام وجود و کمک از سایت دارم یواش یواش میرم جلو .
خدایا خودت هوامو داشته باش . تا خدا هست من نیازی به کسی ندارم
من کانون توجه خودم رو گذاشتم روی خداوند که از طریق امدادها و انسانهای نیک سرشت در مسیر زندگی ام دستان خداوند را به کمکم برسانم .
من در آرامش مطلق و کامل الهی خودم هستم و قدرت خدای من از قدرت هر موجودی بیشتر و والاتر است .
من میدانم که بهترین و راحت ترین و کم هزینه ترین مسیر توسط دستان الهی ام برای رسیدن من به هدفم و خواسته ام و ازادی و رهایی ام در حال کمک رسانی به من هستند .
من تکه ای از وجود مقدس خدای خودم هستم و هیچ نارضایتی و ناراحتی و پلیدی و ناپاکی با وجود من هماهنگ نیست .و هر انچه غیر از نور و پاکی باشد به سمت من نمیاید .
و من در نور و حمایت الهی ام احاطه شده ام .۱۴۰۱-۰۶-۱۳پاسخ -
ناهید ناصحی
بنام خالق عشق .درود فراوان به استاد مهربانی ها .❤️❤️سال گذشته یکی از دوستان عزیزم را از دست دادم وتازه بود وارد قانون شده بودم آگاهی نداشتم پروفایل مو سیاه کرده بودم ..استاد عزیزم امد به من اخطار داد نکن این کار رو ..من بلافاصله برداشتم وعکس گل گذاشتم ..با آنکه عزیز بود ولی دیگه دیدم هرروز حالم بدتر میشود ….الان واقعا میگم خوب شد که گوش کردم به حرف استاد ،،مدت کوتا عروس دایی من مادرش از دست داده خیلی سخته خیلی ولی از همون روز اول استوری های میزارع اگر من باز کنم میدونم خالم دگرگون میشه الان اصلا باز نمیکنم چرا که داره زخم شو تازه میکنه وحال بقیه رو هم بد میکنه ..نمیدونه که چقدر داره زخم شو تازه میکنه ..چقدر استاد عزیزم مثال های قشنگی زدین ..دقیقا محرم که یاد امام حسین زنده نگه میداریم ولی روی یزید هم توجه داریم چون همین لعنت های که میفرستیم که الان قرن ها گذشته ولی یزید هنوز یادش زنده مونده واقعا چرا باید کسی که بد بوده چرا باید همیشه اسمش زنده نگه داشته باشد..دین اسلام واین آخوند ها میگن باید لعنت را بفرستیم بر.یزید تا آینده گان ونسل های ما بدونن که چی بر امام حسین گذشته …نکته ی دیگر چرا دلسوزی ظاهری داشته باشیم ،،اگر واقعا انسان هستیم وقتی کسی براش مشکل پیش میاد بریم تا جایی که میتونیم مشکلش رو حل کنیم تا دردی از دلش برداریم ..اینکه بشنویم وفقط بگیم چقدر دلمان سوخته .این خیلی زجر اوره ..این باعث میشه ما فقط توجه های ما باعث بشه از این اتفاقات بیشتر بیفته ..مثل سیل و زلزله ..ومرگ ومیر از ویروس …که چقدر توجه ما باعث گسترش شد ..متشکرم استاد عزیزم
۱۴۰۱-۰۳-۳۰پاسخ -
ناهید ناصحی
بنام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست ،🌷🌷مهربان ترین استاد دنیا ،،تمام اشتباهات ما این است که ناراحتی خودمونو به بقیه میگیم ،،که متاسفانه کل خانواده ی من این درگیری رو دارند ،،پدرربزرگ من از زمانی که یادم میاد همیشه اگه درد داشت ولی میگفت من خوبم اصلا مریض نیستم که خدا رو شکر مریض سرطان خون راشکست داد ،،ولی مادر بزرگ من که ارث شو به مادر من هم داده همیشه ناله میکنه وتا میپرسی حال چطوره گریه میکنه که داغونم وامسال دیگه کارم تمومه ومن هرچی می گوییم نگو این حرف رو چرا ناشکری که ماشاللع ۸۰ساله شدی ومحتاج نشدی ناشکر نباش ،،ولی فایده نداره ،،،واقعا نمیشه کسی رو عوض کرد چون یه عمر اینطوری بزرگ شدند واقعانمی توانند چیزی دیگر را قبول کنند که جور دیگه میشه زندگی کرد ،،متاسفانه نگاه مردم جامعه باعث شده که ذوق بیشتر آدم ها کور بشه وبدون اینکه از اون لذت ببری ،،همیشه بخاطر مردم زندگی کردیم همیشه رضایت بقیه برامون مهم تر بوده و هیچ وقت به فکر لذت خودمون نبودیم ،چه تو لباس پوشیدن چه تو غذا خوردن وحتی مراسم رفتن ،،،الان فضای مجازی بیشتر غم وغصه به اشتراک گذاشته میشه واگر نگاه کنی کلی فکرت درگیر میشه واتفاقات شبیح فکرمون دریافت میکنیم ..ممنون استاد عزیزم ،🧡🧡🧡
۱۴۰۱-۰۳-۱۰پاسخ -
ناهید ناصحی
بنام خالق بی همتا .سلام درود فراوان .😍😍.این فایل که در مورد ضرب المثل ..خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت باش .این ضرب المثل که همه ی مردم بخاطر اینکه این حرف رو قبول کردند بیشتر موقع ها با آنکه دلشون راضی نیس ولی به خاطر پذیرش این جمله کاری انجام میدن که باب میلشان نیس .وکلی دچار مشکل میشوند ..کسانی. که مریض هستند وقتی میپرسی حالتان چطوره آنقدر دنبال ترهم هستند وبیشتر از اون که مریض هستند ادا در میارند که دلت بسوزه .وکل انرژی منفی به طرف مقابل میدهند ..🌷🌷.من الان بارها به مادرم این جمله میگم آنقدر ناشکر نباش ولی متاسفانه تا میگم میگه بالاتر از مرگ که چیزی نیس فوقش میمیرم ..ومجبورم سکوت کنم چون واقعا حال خودم بد میکنه آنقدر شب و روز خودش نفرین میکنه ..یه ذره عصبی میشه خودش نفرین میکنه ..ومن جوری شده دوست ندارم ماها به خانه ی پدری خودم برم.چون واقعا حال دگرگون میشه ..وقتی مادرم نمیخاد عوض بشه چرا باید من آنقدر خودم اذیت کنم چون من وظیفه بهش بگم ولی در صورتی خودش بخاد ولی متاسفانه منو مسخره میکنه .که تو کلا دیونه ی تا بوده همین بوده ..مشکل ما آدما این است بخاطر دل مردم.ونوع نگاه بقیه زندگی میکنیم .بدون اینکه خودمون اصلا علاقه ی داشته باشیم .وهیچ وقت لذت نمببریم ..من خودم موقع دبیرستان تعیین رشته پدرم میگفت برو رشته ی کامپیوتر .ولی من رشته ی مدیریت خانواده رو دوست داشتم و همیشه منو مسخره میکرد که تو وقت رفتی رشته ی مدیریت که بخوری ویخابی ..چون رشته ی مدیریت بیشتر هنری بود ولی من گفتم من میخام همین رشته رو برم وبه حرف پدرم گوش نکردم ولی پدرم برادر هامو مجبور کرد رشته ی کامپیوتر ببرن ..وبا آنکه اصلا دوست نداشتن ودوتا از برادرهام ترک تحصیل کردند در صورتی اگه رشته ی که خودشون دوست داشتن میرفتن حتما ادامه میدادن وکلی موفقیت کسب میکردن .ای کاش خودمو دوست داشتیم و کاری رو انجام میدادیم که خودمون می خواهیم ..اون وقت صدردصد آرامش بیشتری داشتیم ..به مادرم میگم نرو عزا وختم میگه میدونی آشنا بود نرم فردا اقوامش چی میگن ..میگم اذیت میشی یا بری اون زنده میشه آیا بری گریه کنی اون میادتشکر میکنه میگه تو انگار به قول معروف از گله به دری ..مگه میشه نرفت ..فردا میخای پشت مون حرف بزنن ..میره عزا برمیگرده هزار درجه بدتر برمیگرده وحالش داغون داغون ..چون غصه ی بقیه رو میخوره فقط بخاطر حرف مردم ..استاد عزیزم امروز تلنگری به من وارد شد که ثابت قدم باشم که هیچ وقت بخاطر بقیه ..خودم کنار نزارم ..وبرای دل خودم کاری میخام انجام بدم .
۱۴۰۱-۰۱-۲۹پاسخ -
عصمت مرتضوی
درود بر استاد ضیاء گرامی ،
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو … جمله مسخره ای که عمل به آن گاهی یک سرنوشت رو خراب میکنه
من زمانیکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم همراه دوستم که ۴ سال با هم در یک اتاق زندگی دانشجویی داشتیم و بشدت در همه امور با هم تفاهم داشتیم ، دنبال کار میگشتیم بر حسب اتفاق برای یک کار بانکی در رفسنجان به دو نفر خانم در رشته ما نیاز بود دوستم بلافاصله تقاضای کار داد و بمن گفت چه خوب شد بیا با هم کارکنیم ما ۴سال با هم بودیم و دوران خوبی گذروندیم الانم با هم تو کار موفقتریم ولی افسوس…..
خانواده من با کار من در بانک مخالفت کردند و گفتند مردم پشت سرمون حرف میزنن که دختر فلانی تو بانک کار میکنه که برامون زشتی داره و تو باید شغلی مثل معلمی داشته باشی و منکه اصلا علاقه ای به این شغل نداشتم ترجیح دادم توی خونه بیکار بنشینم و بشدت دچار افسردگی شدم فقط بخاطر حرف مردم و برای اینکه همرنگ جماعت باشم ….
از این تفکر آسیب دیدم و حدود ۱۰ سال از زندگی عقب موندم و دوستم روز بروز موفقتر بود خداروشکر
بالاخره بعد از ۱۰ سال در جایی دیگر به لطف خدا مشغول کار شدم ولی همواره اون افسوس درونم بود که چرا با دوستم همراه نشدم
اکنون که این آموزشها رو میبینم حداقل منبعد اختیار خودم و زندگیمو دست مردم و جماعت نمیدم زیرا اونا هیچوقت در تنهاییها و رنجها ذره ای همدم و کارگشای ما نیستند پس چرا بخاطرشون از سلامتی و خوشحالیمون مایه بذاریم هرگز👍۱۴۰۰-۱۱-۱۶پاسخ -
مهتاب سلیمانی
درود و سپاس فراوان استاد ضیا عزیز🌷🌷🌷
چقدر مطلب و مورد هجوم آوردند به ذهنم😇،بله استاد دقیقاااا درست میفرمایید…بحث کردن و حرف زدن در مورد ناخواسته ها ،در مورد دردها،به شخصه دور و برم دارم کسایی را که شب و روز در مورد دردهاشون حرف میزنند از صبح که بلند میشوند درمورد مریضی هاشون ،در مورد بی پولی هاشون ،مشکلاتشون با بقیه دوست و آشناها حرف میزنند،یعنی اینقدر اعتیاد دارند به این مسائل که باید حتما راجع بهش صحبت کنند.
استاد جان…چقدر نکته مهمی را گفتین: مردم ….این مردم کی هستند واقعا؟؟نمیدونم چی بگم کدومو بگم اینقدر که مورد توی ذهنم الان هست در مورد این “مردم”….ای وای از نا آگاهی ما ….و خدا را هزاران مرتبه شکر شکر شکر شکر که دارم آگاه میشم که توی مسیرم الهی شکر….بزارید یه مورد در باره خودم بگم😍همیشه خدا هرجا میرفتیم هر مسافرت هر مهمونی همش میبایست نگران این باشم که اگه من این لباس را بپوشم اگه مثلا حجاب نداشته باشم😉مردم چی در مورد من فکر میکنند….ولی الان شاید سه چهار ساله که خیلی برام مهم نیست حرف مردم….هرچند خیلی با قانون هم آشنا نبودم….و بواسطه این آموزشها و قوانین که دارم الان یاد میگیرم فقط برای دل خودم زندگی میکنم….هرجا میرم اون کاری را که دوست دارم انحام بدم انجام میدم با هرکی دوست دارم معاشرت کنم معاشرت میکنم و همه چی شده دل خودم نه مردم😍
استاد یه مورد دیگه که خییییییلی این مدت توی فضای مجازی مرتب دیده میشه استوری کردن عکس عزیزان از دست رفته هست…یعنی هر پنج شنبه امکان نداره یه سری آدم نگذارند عکس پدر مادردوست و…عزیزی که مثلا الان یکسال دوسال چندساله از بین ما رفته…هر پنج شنبه میذارن عکسشون را استوری اینستا یا واتساپ….آخه چرا ؟؟چرا نیخوان حال خودشون و بقیه را بد کنند؟!!!!!حالا کار ما چیه ؟آنفالو کردن به همین راحتی…یا باز نکردن استوری اون افرادی که میدونیم الان سر تایم مخصوص چی میذاره…این که دیگه دست خودمونه…میتونیم نبینیم ،آگاهانه نبینیم…
استاد عزیز سپاس برای درمیون گذاشتن اینهمه آگاهی .سپاس 🌷🌷🌷۱۴۰۰-۱۱-۱۵پاسخ -
سحر توکلی
با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️
🌹 گر خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو 🌹
بزرگترین و بدترین باور مخربی است ، که من در زندگی ام از این دریچه ضربه خوردم همین باور مسخره و مخرب بود . وقتی یادم می آید . که ای کاش من این آگاهی ها را در سن نوجوانی داشتم تا با همان علاقه ای که در وجود و قلبم نصب به رشته گرافیک داشتم ان رشته را ادامه میدادم و مطمینم به خیلی از جاهایی که باید میبودم میرسیدم و الان دقیقا خلا و کمبود ان رشته را در زندگی ام احساس میکنم.
من در دوران دبیرستان در موقع انتخاب رشته تحصیلی ام بسیار علاقه داشتم که به رشته گرافیک بروم و با توجه به اینکه در رشته ریاضی نمره اول کلاس بودم . تمام هم سن و سالهای من رشته ریاضی فیزیک رفته بودند . خلاصه با سماجت خودم یک هفته به مدرسه ای که رشته گرافیک داشت رفتم . اون زمان مثل الان این همه به رشته های هنری و فنی بها داده نمیشد و میگفتن شاگرد تنبلا میرن رشته های فنی حرفه ای . .و در ان دوران فقط مدرسه ای که رشته گرافیک را داشت مدرسه گیو بود . هر کسی از اقوام شنید با نگاهی مسخره کننده و پر از انتقاد به من و خانوادم نگاه میکردند .که دیگه سحر از دست رفت و از اون دختر خانم و باشخصیت و باوقار چیزی باقی نمی مونه . مدیر مدرسه شاهد ، من را با اصرار به مدرسه برگرداند و گفت در کنار رشته ریاضی رشته گرافیک را ادامه بده ولی در کنار رشته گرافیک نمیتوانی رشته ریاضی فیزیک را ادامه بدهی .
خلاصه من در اون سن و سال خیلی شعر و متن ادبی مینوشتم و تنها کاری که خوشحالم انجام دادم ، و جلوی این انتخاب را که توسط دیگران باز داشت برای من داشت گرفته میشد ایستادم . و از بین سه رشته ریاضی فیزیک . علوم تجربی و علوم انسانی ، رشته ی علوم انسانی را انتخاب کردم . و ۴سال از دوران دبیرستانم را در رشته ای که با ان حال میکردم و به نوعی خلا نبود رشته هنر را در درونم پر میکردم . الان که به گذشته برگشتم و به این آگاهی رسیدم که با همین انتخاب رشته علوم انسانی که در واقع دنبال ۳۰ درصد خواسته درونی دل خودم رفتم چه همه به ارامش رسیدم و اگر دنبال ان خواسته واقعی و عمیق قلبی ام رفته بودم یعنی همان رشته گرافیک خدا میداند هم اکنون چه زندگیه زیبایی داشتم . و به حدی این دخالتهای اطرافیانم و نگاههای انها ازار دهنده برای من بود که فقط میخواستم جایی غیر از کرمان را برای ادامه تحصیل انتخاب کنم . البته با توجه به اینکه من یک لحظه از خانه دور نشده بودم حتی یک خرید کوچک به تنهایی نرفته بودم . ولی از درونم داد میزدم که اقا فقط جایی برم غیر از کرمان درس بخوانم . جالبی یه ماجرا اینجاست که من ناخواسته کد رفتن از کرمان را به کاینات فرستاده بودم و ان هم با تمام وجودم این درخواست را فرستاده بودم . و رشته باستان شناسی دانشگاه زاهدان قبول شدم .
ولی نگاههای مخرب و مداخله کننده اطرافیان تمام شدنی نبود ، و الان دیگه نوبت به دخالت در مورد انتخاب شهر محل تحصیلم بود و به مامان و بابام میگفتن چه جوری دختری که افتاب و مهتاب ندیده را شهر زاهدان میفرستین ، و جوری این موضوع را مطرح میکردند که دیگه انگار قرار نیست من بر گردم .
خلاصه بعد از اینکه دوره کارشناسی ام تمام شد و برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در رشته باستان شناسی وارد دانشگاه تهران شدم . جایی که ارزوی هر جوانی بود . و با جرات تمام میگویم که امنیت و ارامشی را که من در زاهدان تجربه کرده بودم خیلی بیشتر از دانشگاه تهران و پایتخت کشورم بود . انقدر در امنیت من در سالهای ۸۰ در زاهدان درس خواندم و زندگی کردم که قابل توصیف نیست . انقدر مردم زاهدان و هم وطنهای بلوچم به من لطف داشتند که واقعا با تمام وجود از انها سپاسگزارم . مثلا زمانی من سوار اتوبوس میشدم راننده محترم بلوچ و مردم زاهدان ، انقدر به دانشجویان احترام میگذاشتند که اولا همه دانشجویان دختر ، را بدون در نظر گرفتن شماره صندلی جلو می نشانند و زمانی ما به زاهدان میرسیدیم ساعت ۳الی ۴صبح بود و ایشون ما را در ترمینال پیاده نمیکردند و فاصله طولانی را میرفتند، و ما را تا دم خوابگاه دانشجویی می رساندند و در ضمن ساکهای سنگینی که پر از خوراکیهای مامان پز بودند را تا دم ورودی خوابگاه خواهران شخصا می اوردند . و الان خیلی خوشحالم که با توجه به محدودیتهای ان زمان از دوران جوانی ام به واسطه دردی که از جامعه و فامیل در شهرم کرمان در جودم شکل گرفته بود ، در درونم خواسته رفتن از شهرم کرمان شکل گرفت و ان قدر به فرار فکر میکردم ، که اصلا مقصد برای من مهم نبود . و اسم زاهدان در ان زمانها شهری بسیار خطرناک با حملات توریستی و مواد مخدر مطرح میشد . و امیدوارم این جسارت دوران نوجوانی ام نیز ، هم اکنون هم در درونم دوباره جوانه بزند و اقداماتی را که جزو آرزوهای اکنونم است را انجام دهم .
انقدر جلوی شاد بودن و خندیدن و بشاش بودنم را به واسطه همین باور های پوچ گرفتم ، که درونم پر شده بود از بغض هایی که با نوارهای داریوش و کتابهای فروغ و صادق هدایت خالی میشد . و افسردگیها و حتی خودکشی هایی که فقط به واسطه انکه کودک درونم را با دستان دیگران خفه کرده بودم در وجودم شکل گرفته بود.
و الان بزرگترین باوری که در درون خودم ان را نهادینه کرده ام :
❤️(( نه دیگران را قضاوت میکنم و نه نگران قضاوت کردن دیگران هستم )) . ❤️ که بزرگترین ارامشی که از طریق این باور توانستم در درون خودم ایجاد کنم و حس پرواز و رهایی و ازادی را به معنای واقعیه کلمه تجربه میکنم . میخندم ، شادم ، دوستانم را دوست میدارم و انها را در اغوش میگیرم ، لذتهای زندگی ام را سپاس میدارم ، و عاشقانه پرواز میکنم و میرقصم و میرقصانم تمام کسانی را که در درون من ایجاد حس زیبای زندگی و زنده بودن و نفس کشیدن را ایجاد کرده اند ، در کمال زیبایی و مهربانی و عشق و فراوانی و ثروت و سلامتی و کمک به دیگران بدون انکه هیچ نگرانی و هراس و ترس و دلهره و اضطراب و ناامیدی را داشته باشم . و تمام این حس عالی و وصف نشدنی ام را از طریق سایت و در اموزشهای استاد عزیزم پیدا کردم و تا جان در بدن دارم شاگردیه ایشان را با تمام وجود و افتخار انجام خواهم داد .
🙏🌹خدایا سپاس به خاطر زیستن در این لحظات ناب بیداری ام 🙏🌹۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
عصمت مرتضوی
درود بر استاد ضیاء گرامی ،
کاش این آگاهیهای امروز رو خیلی سالیان قبل میدونستم و بهش عمل کرده بودم ….
من ۲۰ سال از بهترین سالهای عمرم را یعنی اوج جوانی و نشاط را بخاطر حرف مردم و جماعتی که هرگز نقش موثری در زندگیم نداشتند ، نابود کردم و با فردی که هیچ نقطه مشترکی نداشتم عمرم را هدر دادم زیرا میخواستم هم رنگ جماعت باشم و متارکه را امری زشت و ایراد دار میپنداشتم و با شرایط نامطلوب ساختم به این امید که با صبر اوضاع خوب میشه ولی روزبروز اختلافات بیشتر میشد زیرا اگر با شخصی هم مدار نباشیم هیچوقت تفاهمی بوجود نخواهد امد و بالاخره کاری را که میبایست ۲۰ سال قبل انجام میدادم ، در سن بالا انجام دادم و این وسط عمرم را هدر دادم …
البته بقول معروف جلو ضرر را از هر جا بگیری منفعته و من بابت تصمیم عاقلانه خودم بدون توجه به حرف و حدیثهای مردم و اینکه چگونه قضاوت میشم ، خودمو از اون زندگی آشفته نجات دادم البته زمانی اینکارو کردم که از قانون هیچی نمیدونستم ولی لطف خداوند شامل حالم شد و اکنون بسیار خوشحال و سپاسگزارم 👍🌹۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
گل رز زرد
وادامه 😁😁😁😁
دستم خورد نظرم نصفه رفت😁😁😁😁
هزاران هزار راه برای رسیدن به خداوند وجود دارد و ما نباید در مسیر قدم برداریم که انتهای آن به جای خداوند رضایت دیگران باشد اگر این کار را بکنیم قطعاً از وجود حقیقی خود دور خواهیم شد برای مسیرهای بیراهه خواهیم رفت زیرا بالاترین و ارزشمندترین جایگاه نزد پروردگار است و بهتر همه ما را می شناسد و مرواریدی که او در درون صدف وجودی ما قرار میدهد قطعاً برای ما بهترین است هزاران راه قرار داده تا ما هزاران انتخاب داشته باشیم اما تنها راهی به او خواهد رسید که آن راه در وجود ما آرامش قرار دهد و آن آرامش تنها در درون خواسته های ما و خود ماست چه بسیار از ما که با طی کردن سالها زمان و هزینه های فراوان در نهایت به مسیری بازگشت ایمکه در ابتدا آن را در وجود خودمان احساس می کردیم اما به خاطر حرف دیگران وراضی کردن دیگران از آن گذشته ایم
👌👌👌👌👌👌👌👌👌
اماامروز من برای کوچکترین مسئله در زندگیام ابتدا از خداوند و از احساسم کمک میگیرم و ازاومدد میجویم تا مرا هدایت کند چون میدانم تنها اوست که به من نزدیک است ومرا میشناسد وهمراه همیشگی من است
من خودم را اکنون لایق خواسته هایم میدانم وبا کمک یگانه بی همتا از تنامی تضادها عبور میکنم۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
گل رز زرد
سلام ودرود فراوان به استاد عشق ومهربانی
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
استاد گفته بودید که تجربه خودتون را در مورد اینکه از علائم و خواسته های خودتون گذشت این و به خاطر شاد کردن دل دیگران و اینکه مورد توجه قرار بگیرید بنویسیم دقیقاً تضاد زندگی من هم از همین زمان رخ داد زمانی که من از علاقه اصلی خودم در مورد تحصیل گذشتم وبه رشته ای که علاقهای به آن نداشتم رفتم تا دل دیگران را به دست بیاورم و این باعث ناآرامی در وجودم شد و مرا چندین سال از خود واقعی هم دور کرد و تضادی شد تا مسیر زندگی مرا تغییر دهد اما با گذشت چندین سال نهایتاً به سراغ چیزی آمده ام و به آن سمتی برگشتم که در ابتدا جوهر وجود آن را خداوند قادر بی همتا همچون مرواریدی در وجودم نهفته نگاه داشته بود من به مسیر حقیقی خودم بازگشتم تا آرامش وجودم بازگردد تا باز باعث شود خودم را بهتر بشناسم و بدانم که تنها کسی میتواند مرامن کند که فقط من باشم همه ما باید بدانیم که ما انسان ها در زندگی منحصر به فرد هستیم و هزاران راه۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
مریم ایرانمنش
ادامه …
و باز هم من صدای درونم را خفه کردم و به حرف های عقل دیگران گوش دادم!
بله من دانشگاه را هم با نمره های عالی به اتمام رساندم و مشغول کار شدم، کاری که شاید همه آرزویش را داشتند. بله من حالا یک خانم مهندس با سواد و باتجربه شده بودم که در شرکت بزرگی سهامدار هستم ولی انگار یک جای کار می لنگید و آن صدای درونم بود که خفه شده بود. من در اعماق وجودم یک خلا احساس می کردم که با هیچ چیز پُر نمی شد. در ظاهر همه چیز زندگیم عالی بود ولی من درونا راضی نبودم. می دانید چرا؟؟؟ چون من، خودم نبودم و تبدیل به یک آدم دیگر شده بودم، آدمی که دیگران می خواستند، آدمی که دیگران از من ساخته بودند!!!
به قول کلام زیبای استاد، همه ما انسان هایی منحصر به فرد هستیم و نباید تلاش کنیم که مثل دیگران باشیم بلکه باید خود واقعی مان باشیم.
ولی من خودم نبودم، کسی بودم که دیگران می خواستند، و به نظر من این بزرگترین درد زندگی ست و بزرگترین خیانت به خودمان است که خود و آرزوهای خود را نادیده بگیریم.
سالها گذشت و من نقاب بر چهره زندگی می کردم تا اینکه با استاد ضیاء عزیز آشنا شدم و روزبروز آگاهی هایم افزایش یافت تا در دوره راه رسیدن به رویاها شرکت کردم و اولین ایده ای که برایم آمد این بود که رویای دیرینه خود را تحقق بخشم.
((((رویای خود بودن))))
و الان دیگر آگاه شده بودم و می دانستم که نباید نظر دیگران را در تصمیم خود دخیل کنم، حتی نیازی نمی دانستم که دیگران را از تصمیم خودم مطلع سازم. چون این زندگی من بود و می خواستم خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم👍
اما عقلم ممانعت می کرد و یکی یکی موانع را پیش چشمم می آورد ولی من دانشجوی استادضیاء بودم و یاد گرفته بودم چطور صدای عقلم را خاموش کرده و بر اساس الوهیت باطنم تصمیم گرفته و حرکت کنم و همین کار را هم کردم….
و یک روز نامه انصراف خودم را نوشتم و با قدرت و اطمینان از شغلم بیرون آمدم و آن “مریم” را که دیگران ساخته بودند کنار گذاشتم و خودم یک “مریم” دلخواه از خودم ساختم 😊
به زندگی سلام کردم و الان که حدود ۱۰ ماه از این جریان می گذرد، خود را کودکی ۱۰ ماهه می دانم که به تازگی چشم به جهان هستی گشوده و لذت زندگی را تجربه می کند😍
و از زمانی که با درون خودم آشتی کردم، اتفاقات بی نظیری برایم به وقوع پیوست که مرا روز بروز به اهداف و رویاهایم نزدیک تر می سازد و همه این اتفاقات معجزه آسا را مدیون آموزش های استاد بزرگوارم هستم و خدا را هزاران بار شکر می کنم که در مسیر زیبای آگاهی با استاد عشق و معنویت، استاد ضیاء عزیز آشنا شدم🙏🌺۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
مریم ایرانمنش
به نام خالق عشق و زیبایی
هزاران درود و سپاس حضور استاد بزرگوارم
موضوع انتخاب رشته رو که اشاره کردید، دقیقا درباره من صدق می کند. از وقتی یادم می آید همیشه به شعر و رمان علاقه خاصی داشتم. در مقطع راهنمایی هروقت فرصت پیدا می کردم، یا دلنوشته ای می نوشتم و یا شعر یا شبه شعری می سرودم! در ابتدا خودم رو باور نداشتم و نام آنچه را که می سرودم شعر نمی گذاشتم. ولی وقتی با استقبال اولین روزنامه محلی برای چاپ اشعارم مواجه شدم، باورم به خودم و دلنوشته هایم بیشتر و بیشتر شد تا جایی که مجلات و روزنامه های متعددی اقدام به چاپ اشعارم کردند.
این در حالی بود که من در دوران تحصیلم، دانش آموز به اصطلاح درسخوان و موفقی بودم و طبق نظریه های اطرافیان و باور عموم مردم باید رشته ریاضی فیزیک را انتخاب می کردم، در حالیکه درون لطیف من هیچ تناسبی با تحلیل های هندسه و فیزیک نداشت!!!
ولی خب من آن زمان بسیار ناآگاه بودم و آنچه را که دیگران برای من بهتر می دانستند (در صورتیکه آنها هم اشتباه می کردند) انجام دادم و ندای درونم را خفه کردم 😞
بله من دوران دبیرستان را با نمرات عالی در رشته ریاضی فیزیک به اتمام رساندم ولی هیچ گاه از آنچه می آموختم لذت نبردم.
تا اینکه کنکور امتحان دادم و رشته مهندسی عمران دانشگاه سراسری و رشته مهندسی معماری دانشگاه آزاد قبول شدم. گرچه به هیچ کدام علاقه ای نداشتم اما معماری را اندکی نزدیک تر به روحیات خودم می دیدم ولی باز هم سروکله آدم های به ظاهر عاقل و دلسوز پیدا شد که چطور می خواهی چنین کار احمقانه ای انجام دهی و دانشگاه ملی را رها کرده و به دانشگاه آزاد بروی!! مگر عقلت را از دست داده ای!! همه آرزو دارند در چنین دانشگاهی چنین رشته ای بخوانند و….۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
گل رز زرد
بنام حضرت عشق
سلام به استاد عزیزم وهمه دوستان خوبم
ممنون وسپاس استاد گرامی بابت این فایل زیبا
واقعا سرشار از آگاهی برای من و مواردی که من خودم تجربه کردم در مورد نحوه پوشش خودم اونو تغییر دادم کاملاً دیگه نخواستم که همرنگ با جماعت باشم با اینکه در مورد اون خیلی صحبت میشه چند نفر به خودم بیان کردندومن قبلا خیلی ناراحت میشدم والان اما من دیگه برای دیگران کار انجام نمیدم چون قبلاً ضربه خوردم و متوجه شدم همرنگ جماعت بودن بهای زیادی را از دست خواهد داد اولین بهاء از دست دادن آرامش درونی خودم بود در این باره نمونههای زیادی همه ی درما زندگی هامون داریم اکنون با گوش دادن به این فایل های زیبا متوجه شده ام که مهم ترین چیز در زندگی من این است که اول و تنها به خواستههای درونی خود توجه کنم و هر کس تنها باید تمرکز و توجه را برای خواسته های قلبی خود قرار دهد یکی از راه های خداشناسی خودشناسی است خودشناسی یعنی توجه به خود خواسته های خود نیازهای خود این کار باعث می شود تا توجه مان را از روی دیگران برداریم و به دنبال عیب خود باشیم و باعث می شود تا کمتر دیگران را قضاوت کنیم و رسوای جماعت شویم تا خود را بهتر درک کنیم و جامعه بهتری داشته باشیم پس من امروز این کار را نقض می کنم و برخلاف جامعه خود سعی می کنم تا روی خودم کار کنم خودم را بهتر درک کنم نیازهای خود را بشناسم تا پله های خداشناسی را یکی یکی طی کنم من از جامعه درونم شروع می کنم تا جامعه بیرون از خود را تغییر دهم
من مواردی را دارم که قبلاً به مراسم تعزیه و روضه نمیرفتم چون حس بدی را به من منتقل میکرد و دیگران در مورد من صحبت می کردند اما چون حس بدی را دریافت میکردم ناآگاهانه به آن محیط نمیرفتم الان خوشحال هستم و متوجه شدم که کار من کاملا درست بوده است و این یک نکته توجه به حس های درونی خودم بوده است خوشحال و سپاسگزارم که این روزها تمامی کارهایی را که انجام میدهم با به میل و حس درونی من است این روزها می دانم که خدای درون من سرشار از شادی و عشق است این روزها می دانم که خدای درون من مشغول پایکوبی است چون میدانم هر لحظه تو را در تمامی سلولهای وجودم در غم ها و شادی هایم کنار خود میبینم۱۴۰۰-۱۱-۱۴پاسخ -
زهرا طیبی
سلام ودرود خدمت استادگرامی
واقعا فایل زیبا ودلنشینی بود چقدرنکات مهم وآموزنده ا ی رو مطرح کردین
ثانیه به ثانیه آون درس ونکته بود به نظرم نیاز به گوش دادن وتامل بیشتری دارد
خیلی وقتها کارهایی که انجام دادیم واقعا ازسر همرنگ شدن بارفتارهای دیگران بود بخاطر ترس ها ونگرانی ها یا ازاینکه پشت سرمان بدگویی نکنند چون ضعیف بودیم وناتوان
حال که کمی تغییرکردیم درک بیشتری داریم ازقوانین ودوست داریم کارهای رو انجام دهیم باب میل مان
یکی از تجربه های شخصی خودم شرکت درمراسم چهلم پدرشوهرم بود تازه فایل های قوانین رو گوش کرده بودم که درمورد مردگان صحبت شده بود وگذاشتن عکس اشتباه است روی پروفایل
روز قبل همه فامیل ونزدیکان عکسی رو مشترک گذاشتند روی پروفایل واین عکس دست به دست می چرخید وهمه رو متوجه فوت ایشان کرد
خب ازیکطرف مراسم وشلوغی ازدیگر برای خود اسباب زحمت ایجاد شد من روز اول گذاشتم ولی شب هرچی فکرکردم دیدم دوست ندارم این کار رو
وفردا اون رو زعکس پروفایل رو پاک کردم بجای اون منظره گذاشتم بایک متن واین اولین تجربه م بود از کنا رگرفتن از غم وناراحتی اصلا نترسیدم ازاینکه خانواده ی همسرم چه فکر می کنند ویا ناراحت می شوند مهم این بودکه درزمان حیاتشان کنارشان بودم
یک تجربه دیگر روزچهلم درمزارشان نشسته بودم اصلا حس خوبی نداشتم احساس می کردم همه تظاهر دارند واز روی چشم همچشمی گریه بلند می کنند راستش ازاینکه بلند شوم و کنار بیام خجالت کشیدم وهمان جانشستم یک جورای همرنگ جماعت بخاطر ترس از حرف مردم
این حالم رو بدکرد
ممنون بابت فایل عالی تون۱۴۰۰-۱۱-۱۱پاسخ -
سحر توکلی
با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️
((گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو .)))
چه قدر این جمله و این فایل به من کمک کرد برا اینکه به درون خودم مراجعه کنم خوب واقعا چه قدر توانستی روی خودت کار کنی ؟کجای کاری؟ خیلی جالب بود به اینکه خودم آیینه خودم شدم و در آینه وجودی خودم دیدم ، که بسیار تغییراتی را با دست خودم و توسط خودم و با کمک گرفتن از آگاهیهایی که توسط این سایت و آموزشهای استاد عزیزم به دست اورده ام .
در یک جمع خانوادگی بودم که صحبت از یک موضوعی شده ، اینکه یکی از اهالی شهرستان ، که صاحب یک خونه قدیمی بوده است و قصد دارد آنجا را اقامتگاه بومگردی بکند دنبال این است که با رییس تماس بگیرد و موضوعش را پیگیری کند ، جالبی ماجرا و فاجعه آمیز ترین قسمت این ماجرا این بود که : نماینده آن شهرستان از پول و امکانات و سفره و نیاز این فرد به شکلی بسیار نامردانه و نا انسانه استفاده کرده بود. و او را برای گرفتن تسهیلات مجبور کرده بود که زمانی نماینده مجلس و فرماندار و استاندار به بازدید از شهرستان میایند ، او سفره مفصلی برای انها تهیه و تدارک ببیند .جالبی ماجرا این بود که به من گفتند که ماجرا را پیگیری کنم و از رییس وقت بگیرم برای اینکه این صاحب خانه قدیمی ملاقاتی با ریس سازمان داشته باشد . در ان جمع شخصی که تحصیلات بالای دانشگاهی را داشت گفتند : که رییس اداره را دعوت کنید و جلوش گوسفند بکشین و سفره مفصلی بیاندازین .
استاد به خدا قسم در ان لحظه مثل کوه اتشفشانی شدم البته ارام و در کمال ارامش گفتم : همین شماها با این رشوه دادنهایتان وضع مملکت و جامعه را به سمت دزدی سوق داده اید .
چه لزومی بر انجام این اداب و رسومها است . یک نفر خواهان گرفتن وام و تسهیلاتی است ، برای رساندن خدمت به مردم ان منطقه و شهرستان . حال فقط باید کارشناس تایید کند و بس .این سفره انداختنهای انچنانی و دادن ضیافتهای کثیف و الکی به غیر از ترویج این باور غلط که تا سفره نندازی و به قول معروف : سبیل طرف رو چرب نکنی امکانات و تسهیلات نمیگیری ، باوری بسیار غلط و خلاف دنیا و خدا و فراوانیهایش است . چون در واقع به جای وصل شدن به خداوند ، به سیر کردن شکم مسیولانی وصل شده ایمج که هیچ نظر کارشناسانه ای را نباید بدهند بلکه فقط باید زیر نظر یک کارشناس را امضا و تایید کنند .
خلاصه روز بعد پیگیر این موضوع بودم که چه گونه روال کار اداری این بنده خدا قابل پیگیری است . و دقیقا همان موضوعی بود که من بدون اطلاع از این موضوع ان را مطرح کرده بودم . اولا اصلا نیازی به ملاقات رییس نبود . ثانیا فقط یک کارشناس باید میآمد و طبق تعرفه های مشخص شده ان مکان را کارشناسی میکرد و با تایید نظر کارشناس به ان شخص تسهیلات و وام پرداخت میشد .
و زمانی این موضوع را روز بعد ، بعد از پیگیرهایم مطرح کردم ، دوباره ان شخص گفت خوب جلوی کارشناس سفره بندازین و قربانی کنید . و من با قاطعیت گفتم به هیچ عنوانی نیازی به این کار نیست ،و در ان لحظه به این موضوع دست پیدا کردم که چه قدر ما از زندگی خودمان و زیست خودمان در ارامش به دور افتاده ایم ….
موضوع بعدی نماز خواندن در اداره بود . من تا پارسال به واسطه ضعف درونی و ترسم و رودربایستی و در واقع همان جمله استاد عزیز : گرخواهی نوی رسوا همرنگ جماعت شو ، به نماز خواندن میرفتم .ولی حال نمیکردم احساس میکردم چون دارم همراه بقیه و اینکه باید جواب بقیه را بدهم و به سمت نمازخانه میرفتم .از یه جایی نرفتم و گفتم دیگه بسه تا کییییییی؟؟؟؟؟
بسه دیگه برای خودت زندگی کن ، اگه حال میکنی برو اگه نه نرو .
و بعد با سایت اشنا شدم و فهمیدم من انگار از قبل یواش یواش دنبال اگاه شدن به شنیدن صدای قلبم بودم ، و خدا را هزاران بار شاکرم که اموزشهای استاد متناسب با درون من لست و من هر روز تشنه نر از روز قبلم هستم . خدایا سپاس به خاطر وجود استاد عزیزم و این لحظه و این حال و این اگاهی ام 🌹🌹🌹❤️❤️❤️۱۴۰۰-۱۱-۱۰پاسخ -
ناهید ناصحی
بنام خدا سلام ودرود. فراوان ،💛💛💛همون طور استاد فرمودین آدم های که در مدار منفی هستند که هزاران بار بگی آنقدر منفی حرف نزنین از مریضی از گرفتاری هیچ فایده نداره ..تازه آخر هم مقصر خودت میشی ..من پدرم همیشه لفظ میاد که برادرم کلا رفیق باز البته بچه ی بسیار دل پاکی ..ولی همیشه پدرم از همون بچگی گفت این آدم به شو نیس و همیشه روز چند بار میگه این بچه آخرش زباله دان تاریخ ،😔🙈.لفظی خودش به کار میبره ومتاسفانه برادر من هم هیچ وقت میگه نمیتونم از رفیق دست بردارم ویا چیز دیگه ی همیشه..میگه ومنفی حرف میزنه همون اتفاقات میفته وبعد میگه دیدی حق با من بود ..الان متوجه ام که پدرم با این الفاظ همیشه چیزی که نمیخاد دعوت میکنه به خونه ی …امروز که دوباره این فایل رو گوش کردم . بیشتر از دیروز نکته دریافتم …چقدر من خاسته داشتیم بخاطر بقیه ازشون گذشتیم من خودم همیشه رنگ های شاد دوست داشتم تو لباس پوشیدن ولی همسر من همیشه دنبال رنگ مشکی وتیره اس واحازه نمیداد من مثلا مانتو صورتی بگیریم ویا رنگ شاد دیگه ..همیشه بخاطر اینکه ناراحت نشه رنگ مشکی میگرفتم ولی دیروز که این فایل گوش کردم و امروز صبح رفتم اولین کار کردم شال رنگی خوشکل گرفتم واتفاقا داخل همون مغازه شال.مشکی در آوردم وجدید سر کردم خیلی خوشحال بودم وچقدر تو روحیه ام تاثیر گذاشت ..آمدم خونه خیلی غر غر زد که حداقل همراه من بیرون بیای نباید این سر کنی ولی من گفتم شما ناراحت بودی میتونی منو بیرون نبری ولی من دیگه از مشکی خسته شده ام ودوست دارم لباسی خودم میخام بپوشم ..دیگه سکوت کرد زیاد سخت نبود ..ومن همین تصمیم گرفتم اولین قدم بردارم وانشاللع سال جدید حتما مانتو روشن میخرم ..واقعا استاد متشکرم بابت این همه آگاهی ..
۱۴۰۰-۱۱-۰۹پاسخ -
ناهید ناصحی
بنام خالق زیبایی ها ..مهربان استادم سلام ..،🌷🌷🌷.این فایل مثل بقیه پر از آگاهی بود وسرشار عشق .ضرب المثل که گفتین خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت باش ..واقعا بیشتر ماها بخاطر مردم زندگی کردیم واز ترس برای ما حرفی درست نشه کاری انجام دادیم که اصلا دوست نداشتیم مثل کسی رشته ی هنر دوست داره بخاطر دل پدر و مادرش میره رشته ی که اصلا علاقه ی نداره ودر اینده شغلی کلی دچار مشکل میشی چون از پایه اصلا اون رشته رو دوست نداره ..پس چرا ما به فکر خودمون نیستیم ..به قول معروف در دروازه شهر میشه بست دهن مردم شهر هیچ وقت نمیشه بست ..مردم همیشه حرف میزنن حتی از این دنیا هم ببری حرف پشتت هست پس باید بخاطر خودت زندگی کنی ..من خودم چادر دوست نداشتم ولی پدرم میگفت باید چادر سرت کنی در صورتی که همسرم چادر دوست نداشت یعنی براش فرقی نداشت میگفت حجاب زن به چادر نیس که واقعا درسته ..ولی من طی هشت ونه ماه که با قانون آشنا شدم بدون چادر رفتم شهر پدریم ..اولش خیلی ناراحت شد ولی من توضیح دادم دیگه چیزی نگفت مطمعنم ته دلش راضی نبود ولی چون کار اشتباهی نکردم خودم خوشحالم که دیگه ترس رو کنار گذاشتم در واقعه رودربایستی کنار گذاشتم ..تو روستا عزا میشه چون باور دارند فامیل نزدیک تا یه سال آرایشگاه وعروسی نره وشادی نکنه واقوام دور تا چهلم باید لباس سیاه تنشون باشه وکلا مراعات کنند..کلی مطمعنم اون اقوام ناراحت هستند که چرا آرایشگاه تمیزی نباید برن .چرا آنقدر تو عزا باید زندگی کرد همش در غم واندوه باشیم ..ولی چون رودربایستی دارند حاضر نیستند برای خودشون زندگی کنند..ویه چیز دیگه طرف تو زندگی مشترک میبینه اصلا نمیتونه زندگی کنه ..ولی چون اسم طلاق بد میدونند که بد تو خانواده ی ..حاضر با سختی تا آخر عمر با طرف که اصلا نه اخلاق داره وبد دهن زندگی کنه یه جور نون بزنه تو خونش بخوره وسکوت کنه بخاطر حرف مردم ..آخه چرا باید با چادر سفید بری با کفن بیای ..چرا باید زندگی به کام خودمون تلخ کنیم که مردم راضی نگه داریم ..وتو سختی هم روانی بشیم و هزار مریضی بگیریم …استاد عزیزم واقعا ممنونم یه چشمه دیگه از قانون فهمیدم امروز دو مرتبه گوش کردم واقعا لذت بردم ودرهای جدیدی به روی من باز شد ،❤️💚🖤🧡🤎💜💙
۱۴۰۰-۱۱-۰۸پاسخ
توجه کنید: این جلسه فقط برای دانشجویان این دوره مجاز و در دسترس است.




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.