سبد خرید

راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۳

امتیازدهی 4.94 از 5 در 16 امتیازدهی مشتری
(16 بازخورد مشتری)

تمرینات شما، برنامه‌ریزی ذهنی شما محسوب می‌شوند

راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۳

ادامه صحبت های جلسه قبل: بعد از افتتاح مغازه جدیدم که بسیار شیک و دارای امکانات بالا بود، کار من رونق گرفت و من در راحتی کار می کردم و پول در می آوردم. بعد از مدتی یک ماشین ۲۰۶ خریدم، چون پیکان کولر نداشت و در تابستان اذیت می شدم و سپس پیکان را فروختم.
بدین ترتیب همه چیز برای من که آدم راحت طلبی بودم، عالی بود. حدود ۱ سال گذشت ولی طبقه زیر مغازه من هنوز ساخته نشده بود. با یکی از خانم هایی که قبلا در مغازه ام کار می کرد و کارش آرایشگری بود، صحبت شراکت کرده بودیم و بعد از ۱ سال با یادآوری این خانم، من تصمیم گرفتم که زیر مغازه ام را آرایشگاه کنم و با این خانم به صورت شراکتی کار کنیم. بنابراین شروع کردم به ساختن آرایشگاه و طبق تفکراتم که همیشه دوست دارم در کارم بهترین باشم، یک محل بسیار شیک با طراحی زیبا برای آرایشگاه اجرا کردم و توسط آگهی، تعدادی شاگرد برای آموزش آرایشگری استخدام کردیم و استارت کار را زدیم.
بعد از افتتاح آرایشگاه، یک خانمی از طرف صنف آرایشگران که خودشون هم آرایشگاه داشتند، به مغازه من آمدند و یک سری ایراداتی به کار من گرفتند که من ایشان را متقاعد کردم و بعد از من خواستند که آرایشگاه پایین را به اجاره ایشان بدهم و من قبول نکردم.
بعد از چند ماهی کار و بار آرایشگاه بسیار خوب شد و همه جا مثل توپ صدا کرد.من این قدر به کارم مطمئن بودم که قبل از افتتاح آرایشگاه، نوبت عروس داده بودیم.
خلاصه خلاقیت های من و نحوه آموزش من به شاگردان، باعث شده بود که آرایشگاه خیلی خوب جا بیفتد. تا یک روز خانم آرایشگر به من گفت که شایعاتی در روستا رایج شده که در آرایشگاه، دوربین مدار بسته وجود دارد و جای نا امنی است.در ابتدا من خندیدم و گفتم کسی این حرف ها رو باور نمی کنه، چون با عقل جور درنمیاد. اصلا من چرا باید چنین کاری بکنم در حالیکه در مغازه خودم تلویزیون و ماهواره در اختیار دارم و هر چه را بخواهم می توانم ببینم. ولی متاسفانه ۹۹ درصد مردم آنجا، بدون ذره ای تفکر این حرف ها را باور کرده بودند.
من هم آرام آرام متوجه شدم که نگاه و رفتار آدم ها نسبت به من تغییر کرده ،بنابراین چون پذیرش چنین تضادی را نداشتم کم کم این حرف ها روی روح و روانم تاثیر گذاشت، چون احساس می کردم اعتماد آنها به من سلب شده است در حالیکه تاچندی قبل، همین مردم در عکاسی من عکس عروسی می گرفتند و من فیلم های عروسی شان را تبدیل به سی دی می کردم.
ولی حالا این آدم ها پشت سر من شایعه پراکنی می کردند و حتی می گفتند که زندانی شده ام یا قرار است به دار آویخته شوم تا جاییکه یک روز من از این حرف ها خسته شدم و به اداره اماکن رفتم و خودم را معرفی کردم و داستانم را تعریف کردم و راهنمایی خواستم و آنها به من پیشنهاد دادند که به حرف مردم بی اعتنا باشم و به زندگی خودم بپردازم.
بعد فکری به ذهنم رسید و از پنل sms استفاده کردم و خودم را معرفی کردم و اعلام کردم که در صحت و سلامت هستم و تمامی حرف های پشت سرم را تکذیب می کنم. اگرچه باز هم ذهنیت مردم این بود که با این کار قصد دارم رد پایم را پاک کنم!
حدود ۲ ماه گذشت و یکی از آشنایان گفت که در یک مهمانی، از همان خانمی که عضو صنف آرایشگران بودند، شنیده که این قضایا را از ۶ ماه قبل می دانسته ،در حالیکه فقط ۲ ماه بود که من درگیر این شایعات شده بودم. من هم به این مساله شک کردم و با خودم گفتم که این خانم یا خودش منشا این شایعه بوده و یا منشا آن را می شناسد. بنابراین از او شاکی شدم و چون آن خانم از فامیل های خودمان بود، همه از من خواستند که شکایتم را پس بگیرم. آنها از حال روحی من خبر نداشتند من با خودم می گفتم که اگر من حتی فرزندم را از دست می دادم ،هر روز که می گذشت، این داغ سردتر می شد و همه مرا دلداری می دادند تا دردم تسکین پیدا کند اما این قضیه به گونه ایست که با گذشت زمان، آتشش داغ تر می شود و آدم ها همه هیزم زیر این آتش می کنند .
سختی ها و تضادهای آن زمان، باعث شد که خواسته ای مهم در من شکل بگیرد و آن خواسته این بود که ” من باید از اینجا بروم” .
و درواقع جایگاه کنونی ام را مدیون آن مساله ، آن آدم ها و آن تهمت ها هستم. زیرا هیچ چیزی مثل این چالش، نمی توانست انگیزه چنین خواسته ای را در من ایجاد کند .اصلا پتانسیلی در من وجود داشت که برای آن منطقه زیادی بود.
از زمان شکل گیری این خواسته در من در سال ۸۹ تا سال ۹۵ که از ایران خارج شدم، اتفاقاتی برای من افتاد که من به مطالعه علاقمند شدم و آرام آرام رشد کردم و بزرگ شدم تا بدین جا رسیدم.
همه ما برای انجام رسالتی ،پا بدین جهان گذاشته ایم. اما چون آگاه نیستیم و درک نمی کنیم ،به دنبال کپی برداری از زندگی دیگران و کسب رضایت آنها هستیم و راه را به خطا می رویم. تا جاییکه خدای مهربان ، به وسیله ای مثلا با استفاده از یک تضاد به ما تلنگری می زند و به مسیر درست هدایتمان می کند.
در واقع درون هر تضادی یک الماس هست که اگر آگاه باشیم این تضادها را واگذار می کنیم به خدا و به او اعتماد می کنیم و رها می کنیم.
خلاصه بعد از مدتی من شکایتم را پس گرفتم ،چون می دانستم که نتیجه مثبتی برای من بهمراه ندارد.
بعد از مدتی، یک دستگاه فتوکپی پیشرفته ، یک دستگاه چاپ آگهی و پنل ارسال sms تهیه کردم و بدین ترتیب مغازه من کامل شده بود و چیزی کم نداشت.
یک روز که در مغازه ام نشسته بودم به یکی از فروشنده هایم گفتم که دوست دارم یک شرکت تاسیس کنم و مدیرعامل شرکت باشم و دیگر نمی خواهم این کار را ادامه دهم.
حدود ۲ یا ۳ ماه ،بعد از گفتن این حرف، شرکتم را ثبت کردم و داستانش از این قرار بود که من چون برای تهیه اجناس مغازه ام ،همیشه در حال رفت وآمد به تهران بودم و همیشه مقداری پسته برشته شده که محصول شهرستان بود، به همراه داشتم و تعارف بقیه می کردم، متوجه شده بودم که مردم از این پسته که به روش محلی برشته شده ،خیلی خوششان می آید. بنابراین این ایده در من شکل گرفته بود که از طریق شرکتم، این پسته را به بازار عرضه کنم.
بنابراین مقدار زیادی پسته خریدم، برشته کردم و گذاشتم توی ماشین شخصی ام و به سمت تهران راه افتادم. و حدود ساعت ۲ بعداز ظهر به تهران رسیدم ،در حالیکه نه جایی برای رفتن داشتم و نه هماهنگی با کسی کرده بودم و نه حتی خیابانها را بلد بودم.
بعد از مدتی این طرف و آن طرف رفتن، در گوشه خیابان ایستادم و یکدفعه به یاد آقا امیر که ۱۲ سال پیش باهاش آشنا بودم افتادم ،با او تماس گرفتم و شماره بهرام را که قبلا املاکی داشت را گرفتم و بعد از صحبت با بهرام، آدرس املاکی اش را گرفتم و با راهنمایی یک رهگذر متوجه شدم که املاکی بسیار به محلی که در آن ایستاده ام، نزدیک است.
انگار نیرویی برتر ،مرا به اینجا هدایت کرده بود و همه چیز را از پیش برای من هماهنگ کرده بود.
خلاصه به املاکی رفتم و با مشورت او خانه ای را دیدم و پسندیدم و پسته ها را در خانه گذاشتم و شب را استراحت کردم.
روز بعد با آقای مهدی که در بازار تهران کار می کرد و با هم در ارتباط بودیم تماس گرفتم و متوجه شدم که منزل ایشان و حتی مادرخانمشان نزدیک منزل من است.و از همه جالب تر اینکه بعدا متوجه شدم که منزل من ، نزدیک بازار تهران است، یعنی دقیقا همان جایی که من کار داشتم.
بله من درواقع به این محل ،هدایت شده بودم و بهتر از این جا، جای دیگری نبود. در صورتیکه اگر خود من می خواستم تمامی این هماهنگی ها را ایجاد کنم، نمی توانستم به این زیبایی ،همه چیز را چیدمان کنم.کار خدا همیشه بی نقص است.
وقتی با تکیه بر او و اعتماد به او، به دل ناشناخته ها می روی ،پاداش می گیری.
گرچه می دانم که قبول کردن این حرف ها سخت است ، زیرا در گذشته درباره خدا چیزهای دیگری به ما گفته شده و آدم خوب بودن، جور دیگری برای ما تعریف شده .به ما گفته شده که پیامبران و امامان آدم های خاصی بوده اند و ما هیچ گاه نمی توانیم مثل آنها باشیم و به همین دلیل ما هیج گاه تلاش نکرده ایم.در صورتیکه هر چیزی که برای آنها اتفاق افتاده، می تواند برای ما هم اتفاق بیفتد اما آنها به میزان باورشان نتیجه گرفته اند و ما هم به اندازه باور خود نتیجه می گیریم.
درواقع جهان طبق یک سری فرکانس ها کار می کند و طبق باورهای ما به ما پاسخ می دهد.اما باور داشتن به حرف نیست بلکه عمل می خواهد و اعتماد.
چطور برای کارفرمای خود یک ماه مجانی کار می کنیم و در پایان ماه، حقوق دریافت می کنیم اما برای خدا حاضر نیستیم یک قدم برداریم و بعد پاداش بگیریم.
من به این دلیل که از قبل یک سری تجربه هایی را داشتم و بعد با قانون آشنا شدم، خیلی زود این مسائل را درک کردم ،اما کسانیکه این چنین نیستند، شنیدن این حرف ها برایشان آزاردهنده است و دقیقا همین جاهایی که آزارتان می دهد، زنجیرهایی ست که شما را نگه داشته و مانع حرکت و پیشرفت شما شده و شما دقیقا باید روی همان جاها کار کنید .
من خوشحالم که حرف هایی می زنم که پذیرش آنها برای شما سخت است زیرا وقتی شما به این حرف ها شک می کنید، سوال برایتان ایجاد می شود و در نتیجه به دنبال جواب می گردید و رشد می کنید و آگاه می شوید.
جاهایی که شما نمی توانید حرف های مرا قبول کنید درواقع نقطه ضعف من نیست بلکه نقطه ضعف شماست، آنها را پیدا کنید و رفع کنید.
موفق باشید

 

16 دیدگاه برای راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۳

کیفیت
ریویوایکس
99%

برای این آیتم یک نظر بنویسید

07 نفر از مشتریان دیدگاه ثبت کرده‌اند

مرتب‌سازی بر اساس

  • سحر توکلی

    با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️

    استاد انسانی بودند که سکوی پرتاب ایشون به خاطر باورهای ازاد اندیشانه و ازاد و رها بودن ایشون در زمینه زدن آرایشگاه زنانه بود .
    چون ایشون باور ازادی و احترام به انسانهای اطرافشون داشتند و هدفشون زندگی با روش انسانیت و ازادی بود و چون مدار ایشون با مدار محل سکونت ایشون هم خونی نداشت . پس همین موضوع سکوی پرتاب ایشون شد .
    و از نقطه ی عابرو ایشون رو اذیت کردند .و استاد با تمام وجود گفتن من از اینجا میرم .
    و درخواست و دادن و رها کردن .
    نکته خیلی جالبی وجود داره استاد تمام خواسته ها رو اعلام میکردن و انقدر قدرت تسلیم و ایمانشون قوی بود که بعد از فرستادن درخواست اون رو رها میکنن و شروع میکنن به زندگی کردن و گذروندن زندگیشون .
    نکته بعدی استاد گفتند : هر کدام از ما رسالتی داریم ولی آگاه نیستیمو درکش نمیکنیمو به جای دنبال کردن اگاهی خودمان و سرنوشتمان دنبال تکرار کردن حرفهای دیگران هستیم و همش میخواهیم بقیه رو راضی کنیم تا جایی خدا خسته میشه و برای ما تضاد به وجود میاره تا بتونیم اون جایگاه قبلیمون را رها کنیم .
    و نکته جالبی که وجود داشت استاد ندای قلب و دلشان راهنمای ایشون بود و بس و چون دل میدادن به ندای قلبشون پس بهترین اتفاقات و راحترین و کم هزینه ترین مسیر در جلوی پای ایشون قرار میگرفت 💪💪💪🌹🌹

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۷

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    بنام خالق مهربانی ها .درود فراوان به استاد مهربانی ها..🌷🌷.فایل سیزده رویاها مهم ترین نکته که بعضی موقع ها شرایط اگر جوری شد دل ما خواهانش نبود پس نباید غر بزنیم وناراحتی ایجاد کنیم باید ببینم در پی اون تضاد چه اتفاقی خوشایندی در انتظار ماست ..استاد عزیزمان باید اون تهمت ها رو براش میزدن که انتخاب درست را انجام دهد ومسیر زندگیش رو به سمت بهترین ها هدایت شود.. ..

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۷

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    به نام خداوند زییایی ها
    سلام ودرود خدمت استاد بزرگوار
    نکات مهمی رو ازاین فایل دریافت کردم ، در مورد سالن صحبت کردین ،که در زیرزمین قرارداشت وحرف وحدیث هایی که درباره ی شمازدند وبدون آنکه درجریانش باشید .خیلی ازماها
    ناخواسته درچنین جریانی می افتیم ومتوجه آن نیستیم .این ناراحتی ها وتضادها درواقع سکوی پرتاب مابه سمت رسالت وهدف مون هستند.
    درسی که باید بگیریم
    من خودم درچنین شرایطی بودم یادم هست چندسال قبل که برای خرید خانه اقدام کرده بودیم پولی روگذاشته بودیم بانک و وقتی بقیه فهمیدند حرف وحدیث شروع شده بودکه آره فلانی چطوری می تواندسریع خانه بخرد حتما کلاه برداری کرده یا پول کسی هست وخیلی من ازا ین موضوع ناراحت شدم وغصه خوردم وخیلی جالب هست که دقیقا بعد دوسال این افرادی که چنین شایعاتی درست کرده بودند دردام تهمت خود افتادند وبه ایشان تهمت زدندکه خیلی حالشان بدشده بود .واونجابودکه فهمیدم قانون کاینات چیست وچطورکارمی کند .در س این موضوع قضاوت نکردن دیگران و مطلب بعدی کارهایت رو درتنهایی انجام بده بدون اینکه دیگران بفهمند وسوم ازدیگران مشورت نگیر
    ودرجایی گفتین مردم برای حرف های پوچ وقت دارند ولی برای موفقیت وزندگی خوب زمانی ندارند وحتی حاضرنیستند برای زندگی شون کاری انجام دهند .
    ودرجایی دیگر درمورد این صحبت کردند هرجاکه دردت اومد همان جا نقطه ضعف توست این هم خیلی برایم جالب وکاربردی بود وقتی روی همین نقاط ضعف کارکنیم قوی می شویم ومی توانیم به سمت جلو وموفقیت حرکت کنیم
    ممنون بابت حضورتون استاد بزرگوارم

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۶

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    بنام حضرت دوست که هرچه دارم اوست ،❤️❤️❤️.سلام بر استاد مهربانی ها ..بله استاد اگر ناراحتی وتضاد ها تو زندگی من نبودن هیچ وقت نمیخاستم خودم عوض کنم ..حتی دوستانی که تو زندگی باعث ناراحتی ما شدند ولی شدند که ما حرکتی کنیم اصلا باید اونا باید می بودن وباید تشکر از آن ها کرد ..که اگر اون زمان باعث ضربه ویا ناراختی ما نمی‌شدن ما همچنان در باطلاق بودیم …گذشته درس عبرتی شد برای من یا دیگه نگاه من به زندگی عوض بشه …الان عشق در زندگی دارم الان عاشق شدم .عاشق خدا که قبلاً ازش میترسیدم ومن این نگاه مدیون استاد گرانقدرم هستم ..ممنون که هستی مهربان استادم ،ح💋❤️♥️

    ۱۴۰۱-۰۲-۲۷

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    درود وسپاس خدمت استاد
    مظلب دیگری که یادم آمد بعدازگوش دادن این فایل پیامی رو دریافت کردم ازطریق اینستا که وقتی تضادی رو می بینم درس صبوری رو خوب پاس نکردم
    شما درمسیرتون خیلی صبوری رو انجام دادین واقعاشاید هرکسی دیگری جای شما بود زود جاخالی می کرد
    ولی شما تاحدزیادی جلو می روید و شجاعت به خرج می دهید
    کارهایی که برای پیشرفت تون انجام دادین فو ق العاده ست همه خلاقیت ونو آوری
    وجسارت درشروع کارها واعتماد واقعی به خداوند وجلومی رفتین کاری که درشروع شرکت زدن کردین خیلی جالب بود بارپسته وسفرکردن به سمت ناشناخته های تهران ولی از آنجایی که دستان خداوند جلوتر از شما حرکت می کنند دقیقا قرار می گیرین درجایی که می خواهین خانه اجاره کنین وکسانی رو درمسیرشما قرار می دهد که می خواهند کمک کنند
    ممنون بابت فایل های عالی

    ۱۴۰۰-۱۰-۱۵

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    سلام وعرض ادب خدمت استاد گرامی
    چقدرمطالب فایل عالی بود
    تک تک نکاتی روکه مطرح کردین درس داشت
    واقعا چقدرشیرینه وقتی الان می فهمیم که تضادهایی که درزندگی باآن روبرو هستیم قراره روزی پلی باشندبرای اهداف و آرزوهایمان
    من خودم به شخصه ناراحت نمیشم که مثل قبل حالم بد بشه یا غمگین بشم سعی می کنم ازدل تضادهایم مطلب ودرس رو بگیرم چند روز پیش براتون پیام گذاشتم وازتغییرات درونی خودم گفتم وگفتم بخاطر این تغییرات دچارقضاوت شدم وکمی استرس گرفتم پیش بخاطر اینکه قراره چه درسی رو بگیرم ازتون سوال کردم وگفتین که درونت هنوز نیاز به پاکسازی دارد
    دقیقا همین تضاد دیروز بوجود آمد درجمعی بودم و باز همان فردقبلی درموردتغییراتم نظر داد ومن رو ملامت کرد این دفعه ناراحت نشدم چون باخودم روراست هستم وگفتم بجای ناراحتی به قول استاد درونت را پاک کن تا دیگر این مسایل رانبیینی
    استادممنونم بابت راهنمایی های خوبتون خوشحالم که شما سرراهم قرار گرفتین

    ۱۴۰۰-۱۰-۱۵

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️

    استاد عالی بود ، به وجود آمدن تضادهایی که در زندگی باعث میشود تا دردمان بگیرد ، دقیقا همان نقطه چرکی است که فقط با خوردن مسکن هایی ، روی درد آنها را میپوشانیم و از باز کردن زخم چرکی درونمان پرهیز میکنیم در صورتی باید چاقو را به دست بگیریم و آن نقطه های دردمان را شناسایی کنیم . نقطه های درد ما همان نقطه های رشد ما هستند . و من عاشق کسانی هستم که نقطه های دردم را فشار میدهند و باعث میشوند تا چرک درون زخمم بیرون بزند . تمام تضادهای زندگیه ما نقطه دردهای ما هستند . و هر چه تضاد زندگیمان سخت تر باشد نقطه درد ما سخت تر و شدید تر است . و شهامت و شجاعت را کسی دارد که به جای اینکه جلوی دهانمان را بگیریم . به راحتی فریاد می زنیم و داد می زنیم که بَسه دیگه دردم اومد ، تا کی ، دیگه خسته شدم و زجر و سختی هایی را تحمل کنم که باعث آسیب رساندن به جان و تن و روح و روانم است. اینجاست که عشق واقعی ما نسبت به خود واقعیمان نشان داده میشود . عشق واقعی اینجاست که مانند جوانه ای یواش یواش از زیر زمین وجود ما سر باز میکند و با توجه کردن ما به آن جوانه ی عشق ، یواش یواش رشد میکند . توجه کردن ما به جوانه ی عشق وجودیه ما در واقع ، همان دور کردن عواملی که باعث آزار و اذیت و ناراحت کردن ما میشود است . هر آنچه که ما را ناراحت میکند و آزار میدهد مانعی است برای اینکه عشق درونیه ی ما ، رشد کند و بتواند زنده باشد و زندگی کند .
    خیلی وقتها با تغییر مسیر دادنهایمان میخواهیم از حل کردن تضاد دوری کنیم ولی باید دل شیر داشت و پا درون تاریکی و ناشناخته گذاشت البته این کار , اتفاق نمیافتد , مگر داشتن ایمان تمام و کمال به حضور خدای بزرگمان . هزاران مقدمه و وسیله را تدارک کنیم برای اینکه پا درون مسیر ناشناخته و سفر معنوی و حتی سفر زمینی بگذاریم هنری نیست و کار بسیار بزرگی نیست . هنر را آن شخصی دارد که زمانی حسمان و هوسمان و قلبمان گفت سفر برویم و کاری را انجام دهیم سریع بدون تردید انجام دهیم و سریع سویچ ماشین را برداریم و ماشین را روشن کنیم و اقدام کنیم . ندای قلبمان در لحظه و آنی می آید و مانند یک حس و هوس می آید .
    خیلی دوست دارم روزی هوسهای قلبم را مثل هوسهای جسمم مانند هوس قرمه سبزی سریع به آنها عمل کنم و با خاموش کردن مغز و قانون و نظم و انضباط و برنامه ریزهایم بگذارم خدای مهربانم بهترین و راحت ترین و اسان ترین و کوتاه ترین راههای ممکن را به من نشان دهد . و آنقدر قدرت پذیرش شرایط در وجودم بالا رود که هر چه در مسیر برایم به وجود امد با عشق و آرامش آن را بپذیرم و تسلیم خواست و شرایط باشم نه آنکه بخواهم بجنگم یا اینکه با تلاشم شرایط را تغییر دهم . بلکه با تمام وجود و با تمام احساسم مسیر و شرایطم را انتخاب کرده باشم و هر آنچه در مسیر اتفاق افتاد را با عشق حل کنم و به مسیرم ادامه دهم .

    ۱۴۰۰-۱۰-۰۹

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • مهتاب سلیمانی

    درود استاد عزیز
    واقعا چقدر صبوری و استقامت و ایمان شما قوی بود حتی در اون زمان بظاهر سخت….چه جوری تونستین بعدا از اون تهمت ها و فشارها از دل اون همه تضاد ها روی خودتون کار کنید و مسیر خودتون را عوض کنید…..این شعر یکدفعه یادم اومد”ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف و آری و به غفلت نخوری”

    ۱۴۰۰-۰۶-۱۹

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    استاد گل الان میفهمم اون تهمت زدن که به شما زدن چقدر سخته عین یه خنجر میزنن هر دفعه به قلبت ودرد فقط می‌کشی ولی نمیمیری ….کاملا الان درک‌دارم ..ولی این تضاد الان معنیش دارم درک میکنم ..پدر من همون سال تصمیم گرفت جا نزنه اژانس شخصی شو بزرگ تر کنه وچند تا ماشین استخدام کنه والان تو شهر ما که شهرستان شده چند خانواده دارن نون‌میخورن از آژانس پدرم …وکلی همه قبولش دارن الان پدرم میگه اگه اون تهمت نمیزدن من هیچوقت این آژانس بزرگ نمیزدم و همچنان تنهایی خودم کار میکردم وهمون زندگی معمولی. رو داشتم ..استاد مردم آنقدر بیکارن آنقدر راحت آدم قضاوت میکنند ..زندان میکنن آزاد میکنن ..از قدیم گفتن در دروازه شهر میشه بست دهن مردم اون شهر هیچ وقت نمیشه بست ..‌ تواین فایل ایده ی پسته فروختن خیلی عالیه بود که شما بسته بندی کردین وبردین تهران برای فروختن ودو دوست قدیمی رو پیدا کردین که براینکه خونه براتون پیدا کنن .وراحت املاک دوستتون پیدا کردین .تو مدت چند دقیقه ..خونه انتخاب کردین نزدیک خونه دوستتون بود خیلی جالبه استاد همه چیز داشت همون طور که میخاستین پیش می‌رفت …وراحت پسته ها به بازار میبردین بدون مشکلی بخورین ..الان میفهمم که فقط نیت کنی تصمیم به کار بگیری خداوند بی نقص کارتو انجام میده افراد خوب سرراهت قرار میده چیه قول خودتون سایه به سایه خداوند همراه مونه ..وانگار از قبل همه چیز برات ردیف میکنه .استاد جونم ..ممنونم از تون‌

    ۱۴۰۰-۰۵-۰۱

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    خدا قوت استاد گل ..امروز فهمیدم آدم باید ریسک پذیر باشه و از هیچی نترسه تا موانع از سر راهتون برداشته شه.دارم استاد شجاعت از شما یاد میگیرم ‌تازکی دست به کارهای میزنم از نظر همه غیر ممکنه وبزرگ ترها مسخره میکنن نصیحت میکنن از روی دلسوزی ولی من دارم کار خودم میکنم ندارم موفق میشم …همین ایده آرایشگاه زدنتون بسیار عالی بود با آنکه سعی داشتن از مسیر راه بردارن شما رو ..چون راحت به کارتون ایمان داشتین همه کارها به سرعت انجام میشده ..
    اون تهمتی که رقیب تون بهتون زد و مردم روستا چون ذهنشون آمادگی همچین حرف وپذیرش رو داشتن وفکرشون کوچیک بودراحت قبول کردن وبه شما تهمت زدن …
    .استاد همچین تضادی برای من چند وقت اخیر پیش آمد ..سال ۸۷.بود پدر من چون آژانس داره وتاکسی قدیمی شهرمون بود مشتری های خاص خودش داشت دو جاده دو شهر که بهم وصل یکی از همشهری ما تصادف می‌کنه با موتور شب بود ه وجانش از دست میده .بعد یه هفته که پدرم تو مراسم شرکت کردن. خانواده ای اون مرحوم آمدن گفتن به پدرم تو تاکسی داره بیا قبول کنن که شما زدی بهش .تا از بیمه شما برای فرزندان اون مرحوم پول از بیمه بگیریم ..تا پسندازی داشته باشند ..پدرم قبول نکرد که چرا باید مال بیت المال به دروغ بگم چرا باید خودم الکی الکی قاتل بدم تو اون شهر کوچیک ..‌این خانواده بیرون کرد اونا هم همه جا پر کردن پدر من زده به بچه آشون فرار کرده رفتن شکایت کردن وپدرم راضی کردیم وکیل بگیره ..تو شهر همه پدر مو‌قاتل صدا میزنن و همه به من برادرام طعنه میزدنن چقدر فضای خونه متشنج بود پدرم به جای اینکه جلوشون وایسته خودشو تو خونه زندونی کرده بود گریه میکرد چرا با آبروش بازی میکردن که دیگه ما گفتیم باید بیای بیرون باید جلو حرف ها بایستی خلاصه اون خانواده تو شهر ما شکایت کردن حرف شون‌جایی نرسید و محکوم شدن چون نه شاهد داشتن نه تونستن ثابت کنن چون پدر من همون ساعتی اون بنده خدا تصادف می‌کنه شاهد داشتیم که با مسافر داشته فلان روستا رفته بوده ومسافراش شهادت دادن ولی اونا باز بخاطر دیه بگیرنرفتن از سبزوار ومشهد شکایت کردن وحتی قاضی مشهد با آنکه محکومشون کردند لعنتی ها برداشته بودن لباس اون خدا بیامرز با رنگ زرد رنگ کرده بودن که بگن پدر من چون تاکسی زرد داشته به پسرشون زده ولباسش رنگ‌گرفته ..آنقدر احمقانه که کارشناس گفته بود از رنگ استفاده کردن وپنج سال پدرمو زجر دادن مردم اون شهر حتی سوار ماشین پدرم نمیشدن ..بنده خدا بابام افسردگی گرفت ..با شایعه میخاستن پدرم نابود کنند ..دادگاه حتما نامه برای پدرم فرستاد ادعای حیثیت کنه ..پدر می‌گفت اونا بدبخت هستن وقیحن وگذشت از اونا خانواده …ولی پنج سال با تهمت وحرف های که زدن و برادر هام محصل بودن میگفتن مدرسه نمیرم به ما میگن بابات قاتله …خیلی دوران سختی بودهمه ما داغون شدیم ..الان میفهمم کاش اون زمان قانون میشناختم …ولی الان همه میان از پدرم حلالیت میطلبن و
    چرا آنقدر راحت تهمت زدن کسی چهل سال تاکسی داره وامین بود تو اون شهر کوچیک پدرم اولین نفری بود آژانس راه انداخت ..ولی راحت از پا داشتن درش میوردن ..تو پنج سال پدرم پنجاه سال پیرتر شد وچون تحمل تهمت نداشت استاد همون طور که گفتین آنقدر قشنگ شایعه درست کردن ومردم دامن زدن به این حرف ها ..پدرمویکفت نکنه واقعا من زدم ..نکنه اون ساعت من اصلا تو روستا نبودم خیلی حالش بد میشد ولی دلش شکسته بود که خود اون مرحوم که سلام و علیک داشت قبلش با پدرم به خواب اقوامشون آمده بوددارم اذیت میشم هراشکی پدر من میرخت گفته تو اون دنیا دارم زجر میکشم …استاد واقعا این منو فایل منو یاد گذشته ام افتادم ..

    ۱۴۰۰-۰۵-۰۱

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • مریم طیبی

    باسلام استاد واقعا عالیه شجاعت معنای کامل ایمان به خداوند هست وهرآنچه بگم کم گفتم .من خودم واقعا قبلا آصلا شجاعت نمیکردم ولی الان خداشاهده که توی چند مورد مثلا توکار خیاطی اومدم یک پارچه ای رو برش بزنم خیلی میترسیدم اما این بار به حرفهای شما عمل کردم واون رو برش زدم واونقدر از این حس لذت بردم که تونستم یک چیز جدید رو خلق کنم .ودارم رو چیزای سختر کار میکنم

    ۱۴۰۰-۰۴-۲۱

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    سلام استاد خدا قوت .چقدر عالی ریسک پذیر بودین حتی مانع های سرراهتون نتونستن شما رو از هدفتون دور کنند .شجاعتون تو عروس قبول کردن وهنوز نیمه کاری بوده ولی بدون استرس کارتون اتمام دادین ..چقدر قشنگ برنامه ریزی خوب و قشنگ داشتین .و ایده ی پذیرایی از مشتری ها عالیه بوده .وچقدر تهمت زدن ..برای اینکه شما کم بیارین وتا آرایشگاه تون بسته شه ..با آنکه کلی حرف براتون زدن .

    ۱۴۰۰-۰۴-۱۲

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    با درود فراوان
    تین فایل فایل دگرگون کننده زندگی شماست جایی که خداوند شما را انتخاب کرده برای رسالتتان .
    زمانی که زیرزمین مغازه را تبدیل به ارایشگاه کردید از طرف رییس صنف ارایشگران مورد تهاجم قرار گرفتید که نباید شاگرد بگیرید و … و دقیقا از طرف همین کانال ان شایعه بد علیه شما که دوربین مداربسته داخل ارایشگاه دارن و فیلم تهیه میکنند و به کشورهای اطراف میفروشند زده شد . این یک دلیل دارد و ان هم همانطور راههای خوب د مسیر راه ما قرار دارند و ما را هدایت میکنند چالشها و تضادهایی متناسب با هدف والای ما در مسیر ما قرار میگیرند .
    استاد عزیز هدف والای شما رسیدن به این مکان بزرگ و این جایگاه الان شما بود پس باید تضادی به عظمت این جایگاه فعلی شما برای شما پیش میامد و ان هم ان همه تهمت و نصبتهای ناروا به شما زدن بود تا جایی که تحمل این تهمتها و حرف و حدیثهای دروغ و بی پایه و اساس برای شما از مرگ فرزند سخت تر بود . بله متناسب با هدفمان تضاد و مشکلات در مسیر راهمان قرار میگیرد و به میزان هزینه و بهایی که پرداخت میکنیم و شرط پرداخت این هزینه ها داشتن اعتقاد و باور و ایمان و جسارت و شجاعت است و هرچه میزان پرداخت این فاکتورها بیشتر باشد پاداشی که دریافت میکنیم به مراتب بیشتر بزرگتر است و جالبی ان این است که زمانی گه پاداش را دریافت میکنیم با نگاه به گذشته انقدر لذت ان پاداش زیاد است که تضادها و مشکلات گذشته مانند پشه به نظرمان میرسند . و دیلیل ان این است که طعم لذت پاداش هزاران برابر بیشتر و بزرگتر از طعم ان مشکلات و تضادهاست و این نشانی از وجود و بزرگی و زیبایی عدال خداوند است که نشان میدهد به ما خداوند خدای بخشندگی و مهربانی و نعمت است چراکه بعد از تضاد و مشکلات راحتی را برای ما قرار میدهد و بنده و مخلوقش را عاشقانه دوست دارد همانند حس یک مادر به فرزندش که برخلاف میل باطنی اش فرزندش را زمانی اب میخواهد سریع به او اب نمیدهد چون میخواهد صبر کردن را به او یاد بدهد درون مادر اتشفشانی از محبت است ولی جلوی خود را میگیرد تا فزرندش تحمل و صبرش را بالا ببرد و بعد به او علاوه بر اب شربت خنک هم میدهد و فرزند دیگر یاد ان تشنگی قبلی اش نیست و میگوید مامان عجب شربت خنک و گوارایی بود یک لیوان دیگر هم میخواهم و مادر با کمال میل به او لیوان دومی را هم میدهد .
    و پشت ان تنبیه پاداش بزرگ و جایزه ای بزرگ برای فرزندش در دلش دارد و هیچ کس مانند مادر ان عشق عمیق را به فرزند ندارد پس برای انکه فرزندش بزرگ شود باید بگذارد راه را برود و گریه کند و به نتیجه تربیتی و اخلاقی ماجرا برسد .
    خداوند نیز مانند مادر که فرزندش را دوست دارد و طاقت دیدن فرزندش را در سختی و ناخوشی ندارد پاداش را بزرگتر از مشکلات قرار میدهد.
    نکته تی که شاید روی شما بسیار اثر مخربی داشت ان غیبتها و تهمت ها کنجکاوی خودشما بود و به نوعی در اثر تکرار تکرار هم خودتان باورتان میشد و عذاب میکشیدید هم باعث سخنچینی اطرافیانتان بیشتر میشد .
    و در ان کوه اتشفشان پر از گریه و ناراحتی که برای شما از برشکستی مغازه قبلیتان هم بدتر بود خداوند الماسی چون جایگاه اللن را برای شما در نظر داشت .
    و بعد از اینکه شما از دل ان مشکلات کمر خم نکردید و مقتدرانه فریاد زدید من دیگه باید از اینجا بروم و سکوی پرتاب شما با اراده خودتان و اراده خودتان توسط خدا اماده شد بدون هیچ برنامه و هدفی .
    تمام ایده زدن شرکت و رفتن تهران و داستان پسته و گرفتن خونه و مسیر و راه رسیدن به املاکی برای شمایی که هیچ جای تهران رابلد نیستید توسط خداوند لوکیشن مسیر برایتان زده شده بود و تمام کسانی که در این مسیر سر راهتان بودند توسط خداوند قرار گرفته بودند .

    نکته جالبی که برای من پیش امد شک کردن به این موضوع که همیشه به ما از قدیم گفتن با

    ((((( عقل انتخاب کن و با دل زندگی کن)))))

    ولی من الان این صحبت را رد میکنم و میگویم در تمام زندگی حتی ازدواج که بزرگترین اتفاق زندگی هر کسی است باید با چشم دل و احساس انتخاب کرد و با همان حس ادامه داد چون این راه همراه با عشق است و نیروی عشق اصلا عقل و منطق و حساب و کتاب ندارد بلکه هر چه از دل براید بردل نشیند را دارد .
    یه اتفاق بسیار جالبی که برای خود من اتفاق افتاده یک روزی یکی از دوستانم که ارادت ویژه به او داشتم و خیر بود و برای تمدید محل خیریه اش نیاز به پول داشت و من که از ته قلبم به او اعتماد داشتم به خاطر حرف و سخن و هدف و کاری که دراین موسسه خیریه انجام میدهد و شاهد دیدن نیت های خیرخواهانه اش در چندین مورد بودم از ته قلبم تصمیم گرفتم به دوستم کمک کنم هرچند هیچ مبلغ پولی در اختیار نداشتم و فقط دارای ام یک سکه بود که بر حسب اتفاق قیمت ان سکه درست مساوی با ان مقداری بود که دوستم احتیاج داشت بدون شک و تردید برداشتم و به محل کارم رفتم ولی به دلیل شلوغی و ارباب رجوع اصلا نمیتوانستم مرخصی بگیرم و برای فروش و پرداخت وجه اقدام کنم اینجاست که خداوند به خاطر قصد و نیت من عوامل کمک کننده را سر راهم قرار میدهد و یکی از دوستانم که بسیار از نظر روحی به هم ریخته بود پیشم امد و کلی ارامش کردم با اموخته هایی که از این سایت و کلاسهای استاد گرفته بودم و در زمانی که او با ارامش میخواست من را ترک کند از او درخواستی کردم که برای من این سکه را بفروشد و به شماره کارتی که میگویم واریز کند دوستم گفت بلد نیستم یک دفعه جرقه اشنایی که در این کار بود و کار خرید و فروش طلا را انجام میداد در ذهنم امد تلفنی با ان شخص محترم هماهنگی کردم و از طریق دوستم سکه را به ایشون رساندم و پول بدون هیچ زحمتی و بدو بدویی وارد حساب خیریه شد .
    انسان در لمل ازموده میشود و میزان ایمان و باور هر انسانی به هر کاری حتی خرید یک خودکار در زمان عمل سنجیده میشود و بعد پاداش ان سوی او روانه میشود و به صورت باور نکردنی دوستم به من خبر داد که گردشی رای اعضا خیریه در حال برگزاری است و از من دعوت کرد که شرکت کنم .
    خداوند طبق باورهای ما انسانها جواب میدهد و در عمل باید نشان داد و دست به عمل زد یعنی باور کردن راه و ایمان به ثابت قدم بودن در راه …..

    ۱۴۰۰-۰۳-۲۵

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • عصمت مرتضوی

    درود بر استاد ضیاء گرامی
    تضادها موجب تغییر مسیر و ایجاد موفقیت هستند اگر اون حرف و حدیثهای بیخود و اعصاب خرد کن مربوط به آرایشگاه نبودند ، هیچوقت بفکر مهاجرت و دوری از این محیط پر استرس و پر شایعه نمیفتادید البته ، وقت دادن به یک عروس قبل از افتتاح آرایشگاه ، یک اعتماد بنفس و باور قوی میخواست که شما داشتید
    اینکه در تهران به جایی هدایت شدید و متوجه شدید خونه دوستتون نزدیک بازار یعنی جاییکه هدفتون بود ، هست ، باز هم یکی از همون هدایتها و چیدمان قشنگ الهی بود
    خوشحالم که با کانالتون اشنا شدم و میتونم مطالب مفیدی اینجا بخونم 🌹🌹🌹

    ۱۴۰۰-۰۱-۱۵

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    سلام خدمت استاد عزیزوگرامی
    واقعا بعد از دیدن این قسمت تلنگری درمن شکل گرفت شبیه اتفاقی که برای شما افتاده برای من هم افتاده یود سه سال قبل درجایی زنذگی میکردم که از لحاظ روحی واقعادرفشار بودم محیط که انرژی منفی بالایی داشت با کسی که مدام درزندگی من سرک می کشید مدام درکارهای من فضولی میکرد از قول من دروغ میگفت برای بهترکردن جایگاه خودش واقعا خسته شده بودم مدام درذهنم دنبال تغییرمکان بودم وبه این خواسته م فکرمیکردم البته هیچ آگاهی درمورد قانون جذب وباورهای الان م نداشتم ولی ذهنم دنبال راه بهترشدن بود تا اینکه همین انسانی که خیلی بامن درارتباط بود شروع کرد علیه من حرف زدن جوبدی برایم درست کرده بود هرجامیرفتم انگار نگاههای بدی رو حس میکردم ولی نمیفهمیدم چرا …………زورم کم بود وفشارهای زیادی را ناخواسته تحمل می کردم اتفاق های بد پشت سرهم …..از یک طرف باور چشم زخم رو هم داشتم وهر وقت اون فرد رو میدیدم ازاینکه مدام درزندگیم بود حس میکردم مدام منون چشم می کنه وناخودآگاه اتفاق های بد تااینکه ناخواسته وارد جریانی شدیم که صبرم روتموم کرد به شوهرم گفتم من دیگه دراین خونه نمی مونم شده برم کنارخیابان ولی اینجا نمی مونم بعد از این حرفم مدام فکر میکردم که چطوری جابه جا بشیم و ………….ازاونجایی که خواسته م شکل گرفت خدا هم برام خواست بعد ده ماه شوهرم انتقالی گرفت وتونستیم خونه رو جابه جاکنیم خودم شوکه شده بودم باورنمیشد خونه ای که اومدیم فقط متراز ۷برابر جای قبلی دقیقا چیزهایی که میخواستم دوخواب اشکاف بز رگ انباری حیاط ۴۵۰متری دوتاپذیرایی بزرگ …………….پراز درخت وصدای پرنده جایی که آرامش کامل دارم واز این جابه جایی جدیدم تموم انرژی منفی های دوربرم دور شد با استاد آشنا شدم تمرینات رو شروع کردم به انجام دادن وزندگی به طورکلی تغییرکرد خداروشاکرم بابت همه ی آرامشی که به من داده ولطفی که بی منت برمن ارزانی فرمود

    ۱۳۹۹-۱۱-۰۹

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • مریم ایرانمنش

    درود و خدا قوت استاد بزرگوار
    این فایل بسیار زیبا و تکان دهنده بود و من خیلی لذت بردم.
    جریان هدایت شما در تهران و خانه ای که شما در تهران پیدا کردید، همگی در نهایت نظم و هماهنگی الهی چیدمان شده بود.
    چقدر آگاهی از این مسائل شیرین است و شیرین تر اینکه تمرین کنیم که به این آموخته ها عمل کنیم ، مسلما ارزش پاداشش را دارد.

    ۱۳۹۹-۰۹-۱۶

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

توجه کنید: این جلسه فقط برای دانشجویان این دوره مجاز و در دسترس است.

اشتراک گذاری