راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۳
ادامه صحبت های جلسه قبل: بعد از افتتاح مغازه جدیدم که بسیار شیک و دارای امکانات بالا بود، کار من رونق گرفت و من در راحتی کار می کردم و پول در می آوردم. بعد از مدتی یک ماشین ۲۰۶ خریدم، چون پیکان کولر نداشت و در تابستان اذیت می شدم و سپس پیکان را فروختم.
بدین ترتیب همه چیز برای من که آدم راحت طلبی بودم، عالی بود. حدود ۱ سال گذشت ولی طبقه زیر مغازه من هنوز ساخته نشده بود. با یکی از خانم هایی که قبلا در مغازه ام کار می کرد و کارش آرایشگری بود، صحبت شراکت کرده بودیم و بعد از ۱ سال با یادآوری این خانم، من تصمیم گرفتم که زیر مغازه ام را آرایشگاه کنم و با این خانم به صورت شراکتی کار کنیم. بنابراین شروع کردم به ساختن آرایشگاه و طبق تفکراتم که همیشه دوست دارم در کارم بهترین باشم، یک محل بسیار شیک با طراحی زیبا برای آرایشگاه اجرا کردم و توسط آگهی، تعدادی شاگرد برای آموزش آرایشگری استخدام کردیم و استارت کار را زدیم.
بعد از افتتاح آرایشگاه، یک خانمی از طرف صنف آرایشگران که خودشون هم آرایشگاه داشتند، به مغازه من آمدند و یک سری ایراداتی به کار من گرفتند که من ایشان را متقاعد کردم و بعد از من خواستند که آرایشگاه پایین را به اجاره ایشان بدهم و من قبول نکردم.
بعد از چند ماهی کار و بار آرایشگاه بسیار خوب شد و همه جا مثل توپ صدا کرد.من این قدر به کارم مطمئن بودم که قبل از افتتاح آرایشگاه، نوبت عروس داده بودیم.
خلاصه خلاقیت های من و نحوه آموزش من به شاگردان، باعث شده بود که آرایشگاه خیلی خوب جا بیفتد. تا یک روز خانم آرایشگر به من گفت که شایعاتی در روستا رایج شده که در آرایشگاه، دوربین مدار بسته وجود دارد و جای نا امنی است.در ابتدا من خندیدم و گفتم کسی این حرف ها رو باور نمی کنه، چون با عقل جور درنمیاد. اصلا من چرا باید چنین کاری بکنم در حالیکه در مغازه خودم تلویزیون و ماهواره در اختیار دارم و هر چه را بخواهم می توانم ببینم. ولی متاسفانه ۹۹ درصد مردم آنجا، بدون ذره ای تفکر این حرف ها را باور کرده بودند.
من هم آرام آرام متوجه شدم که نگاه و رفتار آدم ها نسبت به من تغییر کرده ،بنابراین چون پذیرش چنین تضادی را نداشتم کم کم این حرف ها روی روح و روانم تاثیر گذاشت، چون احساس می کردم اعتماد آنها به من سلب شده است در حالیکه تاچندی قبل، همین مردم در عکاسی من عکس عروسی می گرفتند و من فیلم های عروسی شان را تبدیل به سی دی می کردم.
ولی حالا این آدم ها پشت سر من شایعه پراکنی می کردند و حتی می گفتند که زندانی شده ام یا قرار است به دار آویخته شوم تا جاییکه یک روز من از این حرف ها خسته شدم و به اداره اماکن رفتم و خودم را معرفی کردم و داستانم را تعریف کردم و راهنمایی خواستم و آنها به من پیشنهاد دادند که به حرف مردم بی اعتنا باشم و به زندگی خودم بپردازم.
بعد فکری به ذهنم رسید و از پنل sms استفاده کردم و خودم را معرفی کردم و اعلام کردم که در صحت و سلامت هستم و تمامی حرف های پشت سرم را تکذیب می کنم. اگرچه باز هم ذهنیت مردم این بود که با این کار قصد دارم رد پایم را پاک کنم!
حدود ۲ ماه گذشت و یکی از آشنایان گفت که در یک مهمانی، از همان خانمی که عضو صنف آرایشگران بودند، شنیده که این قضایا را از ۶ ماه قبل می دانسته ،در حالیکه فقط ۲ ماه بود که من درگیر این شایعات شده بودم. من هم به این مساله شک کردم و با خودم گفتم که این خانم یا خودش منشا این شایعه بوده و یا منشا آن را می شناسد. بنابراین از او شاکی شدم و چون آن خانم از فامیل های خودمان بود، همه از من خواستند که شکایتم را پس بگیرم. آنها از حال روحی من خبر نداشتند من با خودم می گفتم که اگر من حتی فرزندم را از دست می دادم ،هر روز که می گذشت، این داغ سردتر می شد و همه مرا دلداری می دادند تا دردم تسکین پیدا کند اما این قضیه به گونه ایست که با گذشت زمان، آتشش داغ تر می شود و آدم ها همه هیزم زیر این آتش می کنند .
سختی ها و تضادهای آن زمان، باعث شد که خواسته ای مهم در من شکل بگیرد و آن خواسته این بود که ” من باید از اینجا بروم” .
و درواقع جایگاه کنونی ام را مدیون آن مساله ، آن آدم ها و آن تهمت ها هستم. زیرا هیچ چیزی مثل این چالش، نمی توانست انگیزه چنین خواسته ای را در من ایجاد کند .اصلا پتانسیلی در من وجود داشت که برای آن منطقه زیادی بود.
از زمان شکل گیری این خواسته در من در سال ۸۹ تا سال ۹۵ که از ایران خارج شدم، اتفاقاتی برای من افتاد که من به مطالعه علاقمند شدم و آرام آرام رشد کردم و بزرگ شدم تا بدین جا رسیدم.
همه ما برای انجام رسالتی ،پا بدین جهان گذاشته ایم. اما چون آگاه نیستیم و درک نمی کنیم ،به دنبال کپی برداری از زندگی دیگران و کسب رضایت آنها هستیم و راه را به خطا می رویم. تا جاییکه خدای مهربان ، به وسیله ای مثلا با استفاده از یک تضاد به ما تلنگری می زند و به مسیر درست هدایتمان می کند.
در واقع درون هر تضادی یک الماس هست که اگر آگاه باشیم این تضادها را واگذار می کنیم به خدا و به او اعتماد می کنیم و رها می کنیم.
خلاصه بعد از مدتی من شکایتم را پس گرفتم ،چون می دانستم که نتیجه مثبتی برای من بهمراه ندارد.
بعد از مدتی، یک دستگاه فتوکپی پیشرفته ، یک دستگاه چاپ آگهی و پنل ارسال sms تهیه کردم و بدین ترتیب مغازه من کامل شده بود و چیزی کم نداشت.
یک روز که در مغازه ام نشسته بودم به یکی از فروشنده هایم گفتم که دوست دارم یک شرکت تاسیس کنم و مدیرعامل شرکت باشم و دیگر نمی خواهم این کار را ادامه دهم.
حدود ۲ یا ۳ ماه ،بعد از گفتن این حرف، شرکتم را ثبت کردم و داستانش از این قرار بود که من چون برای تهیه اجناس مغازه ام ،همیشه در حال رفت وآمد به تهران بودم و همیشه مقداری پسته برشته شده که محصول شهرستان بود، به همراه داشتم و تعارف بقیه می کردم، متوجه شده بودم که مردم از این پسته که به روش محلی برشته شده ،خیلی خوششان می آید. بنابراین این ایده در من شکل گرفته بود که از طریق شرکتم، این پسته را به بازار عرضه کنم.
بنابراین مقدار زیادی پسته خریدم، برشته کردم و گذاشتم توی ماشین شخصی ام و به سمت تهران راه افتادم. و حدود ساعت ۲ بعداز ظهر به تهران رسیدم ،در حالیکه نه جایی برای رفتن داشتم و نه هماهنگی با کسی کرده بودم و نه حتی خیابانها را بلد بودم.
بعد از مدتی این طرف و آن طرف رفتن، در گوشه خیابان ایستادم و یکدفعه به یاد آقا امیر که ۱۲ سال پیش باهاش آشنا بودم افتادم ،با او تماس گرفتم و شماره بهرام را که قبلا املاکی داشت را گرفتم و بعد از صحبت با بهرام، آدرس املاکی اش را گرفتم و با راهنمایی یک رهگذر متوجه شدم که املاکی بسیار به محلی که در آن ایستاده ام، نزدیک است.
انگار نیرویی برتر ،مرا به اینجا هدایت کرده بود و همه چیز را از پیش برای من هماهنگ کرده بود.
خلاصه به املاکی رفتم و با مشورت او خانه ای را دیدم و پسندیدم و پسته ها را در خانه گذاشتم و شب را استراحت کردم.
روز بعد با آقای مهدی که در بازار تهران کار می کرد و با هم در ارتباط بودیم تماس گرفتم و متوجه شدم که منزل ایشان و حتی مادرخانمشان نزدیک منزل من است.و از همه جالب تر اینکه بعدا متوجه شدم که منزل من ، نزدیک بازار تهران است، یعنی دقیقا همان جایی که من کار داشتم.
بله من درواقع به این محل ،هدایت شده بودم و بهتر از این جا، جای دیگری نبود. در صورتیکه اگر خود من می خواستم تمامی این هماهنگی ها را ایجاد کنم، نمی توانستم به این زیبایی ،همه چیز را چیدمان کنم.کار خدا همیشه بی نقص است.
وقتی با تکیه بر او و اعتماد به او، به دل ناشناخته ها می روی ،پاداش می گیری.
گرچه می دانم که قبول کردن این حرف ها سخت است ، زیرا در گذشته درباره خدا چیزهای دیگری به ما گفته شده و آدم خوب بودن، جور دیگری برای ما تعریف شده .به ما گفته شده که پیامبران و امامان آدم های خاصی بوده اند و ما هیچ گاه نمی توانیم مثل آنها باشیم و به همین دلیل ما هیج گاه تلاش نکرده ایم.در صورتیکه هر چیزی که برای آنها اتفاق افتاده، می تواند برای ما هم اتفاق بیفتد اما آنها به میزان باورشان نتیجه گرفته اند و ما هم به اندازه باور خود نتیجه می گیریم.
درواقع جهان طبق یک سری فرکانس ها کار می کند و طبق باورهای ما به ما پاسخ می دهد.اما باور داشتن به حرف نیست بلکه عمل می خواهد و اعتماد.
چطور برای کارفرمای خود یک ماه مجانی کار می کنیم و در پایان ماه، حقوق دریافت می کنیم اما برای خدا حاضر نیستیم یک قدم برداریم و بعد پاداش بگیریم.
من به این دلیل که از قبل یک سری تجربه هایی را داشتم و بعد با قانون آشنا شدم، خیلی زود این مسائل را درک کردم ،اما کسانیکه این چنین نیستند، شنیدن این حرف ها برایشان آزاردهنده است و دقیقا همین جاهایی که آزارتان می دهد، زنجیرهایی ست که شما را نگه داشته و مانع حرکت و پیشرفت شما شده و شما دقیقا باید روی همان جاها کار کنید .
من خوشحالم که حرف هایی می زنم که پذیرش آنها برای شما سخت است زیرا وقتی شما به این حرف ها شک می کنید، سوال برایتان ایجاد می شود و در نتیجه به دنبال جواب می گردید و رشد می کنید و آگاه می شوید.
جاهایی که شما نمی توانید حرف های مرا قبول کنید درواقع نقطه ضعف من نیست بلکه نقطه ضعف شماست، آنها را پیدا کنید و رفع کنید.
موفق باشید




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.