راه رسیدن به رویاها
دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها دوره ای است که قراره در اون شرکت کنی و ما مطمئنیم که شرکت می کنی، چون بیشتر از این نمی خوای به خاطر نداستن یکسری دانش و آگاهی، که به تحقق سریعتر رویاهات کمک می کنه اون رو باز هم به عقب بندازی. دوره ای که قراره تا مقصد رویاهای تو، با تو باشه و تو رو همراهی کنه.
چرا دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها؟
اولین باری که یادم میاد چیزی الهام بخش من شد و رویایی در من شکل گرفت، در سن حدود 8 یا 9 سالگی ام بود، که برای اولین بار دوچرخه ای رو در سایز خودم می دیدم که با دوچرخه های دیگر فرق داشت.
این دوچرخه ی رویایی تنها تفاوتش با موتور سیکلت فقط نداشتن یک موتور بر روی آن بود. به جز موتور، تمام اجزای موتورسیکلت رو با خودش داشت.
یعنی هم کمک جلو داشت، هم کمک عقب داشت، هم فرمونش شبیه موتور سیکلت بود و خیلی چیزای دیگه، که من رو شیفته خودش کرده بود.
بعد از اینکه من برای اولین بار چنین دوچرخه ای رو می دیدم به طرز باور نکردنی تعجب و ذوق کرده بودم و آنچنان رویایی در من شکل گرفته بود که خواب از چشمانم ربوده بود.
در عین حال اصلا شرایط تهیه اون رو نداشتم. فقط تنها کاری که از دستم بر می آمد در تمام اوقات شبانه روز به آن دوچرخه فکر می کردم و از سواری با اون در ذهنم لذت می بردم.
حتی راه رسیدن به رویا ام را هم نمی دانستم، یادم نمیاد چقدر طول کشید و از چه راه و از چه طریقی، اما مدتی بعد من صاحب آن دوچرخه ی رویایی خودم شده بودم، دوچرخه ای که آب از لب و لوچه ی خودم و هم سن و سالهایم راه انداخته بود.
در آن زمان ها، بابای من اصلا شرایط مالی خوبی نداشت، در عین حال کلی هم با گرفتن دوچرخه با من مخالف بود، ولی چی شد و چطور شد و چه اتفاقی افتاد که او تن به این کار داد رو یادم نمیاد، فقط می دونم من به اون دوچرخه ی رویایی ام رسیدم و تا سالها از سواری با اون لذت بردم.
مفهمومی که قصد دارم شما خوب آن را درک کنید این است که: ما انسان ها باورهای بسیار بسیار محدودی در مورد داشتن خیلی از چیزها داریم و اجازه نمی دهیم چیزهایی که می بینیم و می شنویم الهام بخش ما شوند و رویایی را در ما شکل دهند.
اول این که تا چیزی رو با چشم خودمون نبینیم و یا در موردش نشنویم احتمالا هیچگاه رویایی در ما شکل نمی گیرد، دوم این که وقتی چیزی رو دیدیم یا از کسی شنیدیم و دلمون اون چیز رو خواست، اولین سوال مون این است که می گوئیم خب چجوری میخواد درست بشه!
اینقدر سرِ این موضوع که بپذیریم و باور کنیم که می تونه برای ما هم اتفاق بیفته مقاومت داریم و بر سر راه خودمون قرار می گیریم، که هیچ وقت نمی ذاریم از دیدن این صحنه ها در ما رویا یا خواسته ای شکل بگیره، چون باور نداریم. و تنها مانع رسیدن به رویاهامون فقط خودمون هستیم و بس!.
چهل سال پیش که گوشی های موبایل وجود نداشتند، طبیعتا کسی هم به رویای داشتن آن فکر نمی کرد که بخواهد راه رسیدن به آن را پیدا کند، اما همین که اولین گوشی وارد بازار شد و ما از طریقی شنیدیم یا دیدیم که چنین دستگاهی وجود داره که می شود بدون کابل و سیم به هر جایی زنگ زد، همگی دل مان خواست و خواستار داشتنش شدیم.
یعنی با شنیدن یا دیدن هر چیزی برای اولین بار، اگر از آن چیز خوش مان بیاید، طبیعتا باید رویایی از داشتن آن چیز در ما شکل بگیرد.
این کارِ هوشمندانه جهان هستی و طبیعت برای دادن لذت بیشتر به ما آدم هاست و طبیعت یا خداوند از دادن نعمت بیشتر به ما خودش بیشتر لذت خواهد برد.
بعد از مشاهده کردن و دیدن هر چیزی در اطراف مان، ما می توانیم بگوئیم، ای کاش من هم آن را داشته باشم، یا بگوئیم من هم دوست دارم آن را داشته باشم.
این تنها چیزیست که در این مواقع خداوند از ما می خواهد. ( خداوند می فرماید: من اجابت می کنم درخواستِ، درخواست کنندگان را ) به همین سادگی!
اما به خاطر باورهای نادرست و کم ایمانی مان همیشه در چنین شرایطی یک سوال بزرگ که بزرگترین مانع پیشرفت مان است در ذهن مان داریم و آن این است که: راه رسیدن به رویاها دشوار است و چطوری می شود به رویاها رسید، اصلا امکان ندارد!
این که با دیدن و مشاهده کردن در ما رویا شکل می گیرد، جزو ذات هستی، جزو محبت هستی، یا مهربانی طبیعت، برای بخشیدن نعمت های خود به کسی است که بخواهد.
مثل اینکه کسی برای خرید لباس به فروشگاهی برود و صاحب فروشگاه تمام نمونه هایش را پیش روی او بگذارد تا او انتخاب بهتری داشته باشد.
خداوند هر چیزی در هستی وجود دارد را، از طریقی بصورت آلبوم وار به ما نشان می دهد یا در مسیر ما قرار می دهد تا انتخاب را برای ما راحت کند یا در ما رویایی شکل بگیرد تا بتوانیم نهایت استفاده را از نعمت های بی نهایت خداوند ببریم.
حال اگر در ما باور بی ارزشی و بی لیاقتی وجود داشته باشد، یا خودمان را آدم پست و بی لایقی بدانیم، در ما این رویا شکل نمی گیرد که ما هم می توانیم هر چیزی را که دوست داریم را از این طبیعت مهربان و بی نهایت بگیریم.
همانطور که گفتیم، افردای که با دیدن و شنیدن، رویایی در وجودشان شکل می گیرد، سوالی مهم برای شان پیش می آید که تعیین کننده رسیدن یا نرسیدن آنها به خواسته یا رویای شان است .
آن سوال این است: که چگونه می خواهد این اتفاق بیفتد، مگر می شود؟ مگر امکان دارد؟ هیچ راهی برای رسیدن به رویاهای من وجود ندارد، چطوری می شود من به آن رویا برسم، امکان ندارد؟ و این سمی ترین سوالات ممکن است!
در اینجا دو حالت پیش می آید: حالت اول فرد وقتی راهی را برای تحقق رویایش یا راهی را برای رسیدن به رویایش نمی یابد، در همان ابتدا آن را رها می کند و آن شور و اشتیاق سوزان برای رسیدن به آن، در وجودش خاموش و به فراموشی سپرده می شود و احتمالا هرگز آن رویا شکل نمی گیرد.
حالت دوم این است که فرد بعد از شکل گیری رویا در وجودش، هر روز برای رسیدن به آن رویا، فکر می کند و با این عمل، او آتش شور و اشتیاقش را برای رسیدن به رویایش زیاد و زیادتر می کند و به اینکه از چه راهی می خواهد به آن رویا برسد هرگز فکر نمی کند.
بنابراین در این حالت، ارتعاش درونی این فرد باعث جریان حرکت نیروهای کیهانی برای تحقق رویایش می شود و تمام کائنات دست به دست هم می دهد تا راه را برای رسیدن او به رویایش باز کند.
اتفاقات بعد از اقدام اولیه شروع به رخ دادن می کنند، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتی شروع به ظهور می کند. طبیعت تمام ابزارها، انسان ها و شرایط لازم را در مسیر تو قرار می دهد تا آرام آرام تو را به رویایت برساند.
پیشنهاد ما برای شما: پرواز به سمت رویاها | قسمت اول
بزرگ ترین دغدغه مردم در همین قسمت دوم است که افراد کم ایمان و سست ایمان در همین جا متوقف می شوند و از هدف شان صرف نظر می کنند، حال آنکه تحقق رویاها و راه های رسیدن به آن وظیفه خداوند است نه فرد!
اینجا مشخص می کند آنها به رویای شان می رسند یا خیر! خیلی از مردم چون راه رسیدن به رویاهای شان را از اول نمی دانند، باور نمی کنند که می توانند آن را داشته باشند. در صورتی که راه رسیدن به رویاها مربوط به آنها نیست، این بخش مربوط به خداوند یا کائنات است.
در دوره راه رسیدن به رویاها من رازهای رسیدن به خواسته ها و رویاها را، از تجربه های خودم به شما خواهم گفت.
همه ی مردم بدون استثناء زندگیِ در رفاه و راحتی را دوست دارند، سلامتی و ثروت را دوست دارند و این می تواند رویای هر فردی در این دنیا باشد، که یک زندگی رویایی و در رفاه را داشته باشد، اما چه رازیست که فقط تعداد اندکی از آدم ها می توانند رویاهای شان را زندگی کنند.
ما یک قاعده ای در این دنیا داریم که می گوید: اگر کاری یا عملی یا خواسته ای را در کل دنیا فقط یک نفر توانسته است انجام داده باشد یا به آن رسیده باشد، این امکان وجود دارد که هر فرد دیگری که بخواهد به آن خواسته یا رویا یا آن کار برسد می تواند. به شرط آنکه همه ی کارهایی که آن فرد الگو انجام داده، وی هم انجام دهد.
انسان آنقدر موجود عجیب و قدرتمندی است که انجام هر کاری از عهده اش بر می آید. تنها مانع برای انجام ندادن کارها، موانع ذهنی یا باورهای محدود او در مورد خودش است، نه جای دیگر!
این باورها و موانع ذهنی همیشه او را از انجام کارها و یا احتمال شکست ها می ترسانند. اما همین که انسان با چشمش ببیند، کاری که خودش همیشه از انجامش می ترسیده رو، کس دیگری توانسته و انجام داده، انگاری آن موانع ذهنی سست و در هم می شکند.
از آن پس، فرد می تواند باور کند که من هم می توانم، من هم این توانایی را دارم، خدای او خدای من هم هست. و این مشاهده کردن ها و شنیدن ها می تواند الهام بخش فردی باشد که دوست دارد آن کار را انجام دهد.
بنابراین باید آگاه باشیم و دقت کنیم که وقتی ما داستان زندگی انسان های موفق را در هر حوزه ای می خوانیم از اینکه آن ها توانسته اند کارهای غیر معمولی را انجام دهند و موفقیت های زیادی کسب کنند، الهام بگیریم و از تجربه شان استفاده کنیم.
وقتی از دیدن و خواندن داستان ها به وجد می آئیم، هم زمان دو اتفاق در ما می افتد. اتفاق اول رویا شکل می گیرد و اتفاق دوم باورمان می شود که می توان به آن رویا رسید. دلیلش هم این است که فرد دیگری با شرایط ما توانسته است به آن رویا برسد.
البته با یک بار دیدن و یک بار شنیدن ذهن ما این موضوعات را باور نمی کند. در ابتدا مقدار کمی از مقاومتش می شکند و نرم تر می شود.
حال وقتی بتوانیم دوباره فرد دیگری را پیدا کنیم که او هم با شرایطی یا دانشی یا استعدادی مثل ما یا کمتر از ما، توانسته است کار مورد علاقه ما را انجام دهد و در آن موفق شود، باز بیشتر بارومان می شود که پس ما هم می توانیم.
پس وقتی ما رویایی داریم که راهی برای رسیدن به آن پیدا نمی کنیم، خیلی طبیعی است. چون ما مسئول پیدا کردن راه ها نیستیم و آن وظیفه خداوند است که از طرق مختلف، در زمان های مختلف ما را هدایت می کند و راه را به ما نشان می دهد.
اما برای اینکه بتوانیم به ذهن مان بقبولانیم یا او را متقاعد کنیم که ما هم می توانیم به رویاهای مان برسیم، بهترین ابزار پیدا کردن آلگوهایی مناسب است که توانسته اند آن کارها را انجام دهند.
هر چقدر تعداد افراد بیشتری را پیدا کنیم که آن کارها را انجام داده اند و داستان های موفقیت شان را بخوانیم یا گوش کنیم، باورمان به خودمان و به رسیدن به رویای مان بیشتر و بیشتر می شود. انگاری آن قفلِ «نشدن» در ذهن مان می شکند و جایش را به «شدن» می دهد.
حال من شرح حال کوتاه و خلاصه ای را از بیست سال زندگی شخصی ام و آنچه در این بیست سال بر من گذشته و آنچه انجام داده ام، آنچه انجام نداده ام، چگونگی فکر کردنم، چگونگی باور کردنم و چگونگی رفتار کردنم را برای رسیدن به رویاهایم در ادامه برای تان می نویسم.
می توانید مطالعه کنید، یا در دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها شرکت کنید، تا به هزاران کلید گم شده در مسیر رویاهای تان دست پیدا کنید. مطمئنم زندگی من هم می تواند الهام بخش کسی یا کسانی باشد که شرایط اکنون شان مثل شرایط چند سال پیش من است.
پیشنهاد می کنیم قسمت یازده، دوازده و سیزده سریال آموزشی امپراطوری عشق رو ببینید
سید ضیاء حسینی هستم، همیشه آدم رویا پردازی بودم. خیلی سال پیش در راه رسیدن به رویاهایم، در اثر یکسری اشتباهات ورشکست شدم، تمام زندگی ام را یکجا از دست دادم و به زیر صفر رسیدم. بخاطر این تجربه ی به ظاهر تلخ و اینکه اولین بار بود این حجم از مشکلات بر من وارد شده بود، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود، بنابراین از شدت ترس و نگرانی، خیلی زود به بیماری افسردگی شدید گرفتار شدم.
آنچنان بیماری من شدت داشت که چندین بار تا حد خودکشی پیش رفتم. آن روزها شاید زندگی ام را تمام شده می دیدم و هیچ روزنه امیدی به هیچ جا نداشتم. پس از گذشت دو سال از ورشکستگی و روزهای سختی که داشتم، روزی تصمیم گرفتم مجددا از زیر صفر شروع کنم.
از شهر به روستا برگشتم و استارت کاری را در روستا زدم. یک سالی را با آزار و اذیت های زیاد و فشار طلب کارها صبوری کردم و سرانجام از سال دوم آرام آرام زندگی من شروع به تغییر و شکل گرفتن کرد. چهار سال بعد تمام چیزهایی که از دست داده بودم را دوباره بدست آوردم.
بعد از آن همه بالا و پایینی هایی که در زمان ورشکستگی، حتی بعد از آن داشتم، سرانجام توانستم از تجربه های گذشته ام استفاده کنم و بدون هیچ سرمایه اولیه ای، حتی با چهل میلیون بدهی در سال 1380، شرایط را به طرز باور نکردنی برای خودم تغییر دهم.
در سالهای بعد به سرعت از نظر مالی رشد کردم و به جایگاه خیلی خوبی در آن حوزه کاری رسیدم. ماشین خریدم، دو طبقه مغازه شیک و مدرن درست کردم، مغازه ام هر چه لوازم برای فروش یا خدمات نیاز داشت را تهیه کردم، انبار مغازه ام پر از جنس شده بود و من هیچ دغدغه مالی نداشتم.
همیشه هر طور که دوست داشتم خرج می کردم، هر جا دوست داشتم مسافرت می رفتم و به نوعی آنطوری که دوست داشتم لذت می بردم، ولی همچنان بیماری افسردگی با آن بدبیاری ها، بدحالی ها، اضطراب ها، بی قراری ها و عدم آسایش و آرامش با من بودند و تا سال ها بعد من همچنان برای دردهایم دارو مصرف می کردم.
اگر با دید آن زمان خودم و با دیدی که اکثر مردم به زندگی نگاه می کنند، به زندگی ام نگاه کنم شرایط واقعا برای من عالی و فوق العاده بود. (خیلی از مردم سلامتی شان را قربانی پولدار شدن می کنند)
سیستم کاری ام روی غلطک بود، مشتری به اندازه کافی داشتم، اعتبار داشتم، دوستای خوب داشتم، خانواده خوب داشتم وضع مالی خوب داشتم و تا آن روز هر چیزی که می خواستم برای خودم خلق کرده بودم.
اما انگاری این وسط هنوز جای خالی چیزی در زندگی ام احساس می شد. چیزی در لایه های زیرین وجودم همچنان ناراضی بود، طوری که هیچ میزان درآمدی هم نمی توانست آن را راضی کند.
یک خلع و کمبودی را احساس می کردم که برایم گنگ و مبهم بود و نمی توانستم بفهمم که چی هست. یک خلاء، یک رویای ناشناخته، یک گمشده پنهان، یک چیزی دور از ذهن و تصور و درک من!
هر چه سعی می کردم واقعی شاد باشم نمی شد، هر چه سعی می کردم واقعی بخندم نمی شد، هر چه سعی می کردم ببینم چی راضی ام می کند، به چیزی نمی رسیدم. حتی طوری شده بودم که همیشه دنبال بهانه ای بودم برای گریه کردن.
البته نه گریه ای که از سر عجز و ناتوانی و بدبختی، بلکه گریه ای که از عمق وجودم می آمد، شاید می خواست راه را برای بروز کردن و آشکار شدن چیزی در درونم باز کند، چه بسا که من اصلا در انتظار بروز چیزی نبودم. به این دلیل که اصلا عقلم به اینجاها قد نمی داد.
تا اینکه همین موضوع عامل و باعث شد من در پی کشف آن گمشده درونی خودم باشم. نمی دانم چطوری شد، ولی به طرز عجیبی من علاقمند شدید به تنهایی شدم و در کنار آن علاقمند شدید به طبیعت و کوه رفتن، حتی برای کوه رفتن هم میل به تنها رفتن داشتم.
ذاتا من آدمی هستم که از یک جا ماندن و در یک کار تکراری ماندن خسته می شوم. کار روتین روزانه و ماهانه را دوست ندارم و همیشه به دنبال تنوع و متفاوت بودن هستم. در آن زمان هم طوری شده بودم که بشدت به دنبال چالش جدید بودم. چیزی که بقیه بهش میگن دردسر!
همین امر باعث شد من آن مغازه امن خودم، که مثل یک خط تولید همه چی سر جای درستش قرار گرفته بود و در راحت ترین حالت برای من کسب درآمد می کرد را به دست فروشنده بسپارم و خودم برای کسب تجربه و چالش های جدید راهی تهران شوم. کاری که پر از ترس و پر از ناشناخته بود.
در تهران وارد فضاهای بیزینسی زیادی شدم، تجربه های زیادی کسب کردم، هزینه های زیادی هم پرداخت کردم و در کنار آن نقاط ضعف زیادی در خودم شناسایی کردم که در دوره الهام بخش راه رسیدن به رویاها بصورت مفصل آن را صحبت می کنم.
ظرف سه یا چهار سال کسب و کارهای زیادی را وارد شدم و تمام تلاشم را کردم که خودم را راضی کنم، اما انگاری باز هم انجام هیچ کدام از این کارها، آن خلاء درونی من را درمان نکرد و پاسخگوی نیاز من نبود.
هر چند از دید آگاهی امروزم، تمام آن تصمیم ها و آن تجربه ها با خود دلیلی به همراه داشتند و راه را برای رسیدن من به رویاهایم هموار می کردند، ولی من در آن زمان از این قانون و از این چیدمان چیزی بلد نبودم و آگاهی نداشتم و یجورایی کور بودم!
تا اینکه در حین این تجربیات جدید، یکسری اتفاقات به ظاهر تلخ شروع به افتادن کرد که چهره ظاهری خوبی برایم نداشت و در آن زمان بسیار اذیت کننده و ناراحت کننده بود.
اما بعدها مشخص شد که همان تجربه های به ظاهر تلخ، درون شان پاداشی در خود داشتند که حسابی من را رشد دادند و کلی بزرگ تر شدم. هم مسیر را برای من باز کردند و هم باعث این شدند که سرانجام آن گمشده ام را پیدا کنم .
به لطف خدای مهربان بعد از عبور از این همه چالش و پرداخت هزینه، خسارت و تجربه های زیادی که داشتم، توانستم به آن راز گم شده درونی خودم دست پیدا کنم.
همان چیزی که در مهمانی ها، خوشی ها و شادی های زودگذر و یا در داشتن پول به دنبال آن می گشتم و نمی دانستم که آن چیست و کجاست!
آن راز این بود که: من بر خلاف ظاهر سالمی که داشتم (چه جسمی و چه شکل ظاهری زندگی ام) دروناً و روحاً سخت بیمار بودم، بدون آنکه بدانم یا بخواهم بپذیرم که مشکل دارم.
من احساس لذت بردن از زندگی و از این همه موهبت و نعمت الهی را به کلی از دست داده بودم.
زندگی برایم بی معنا شده بود و هرگز به این فکر نمی کردم که بهتر از این هم می توان زندگی کرد، شادتر از این هم می توان زندگی کرد، رهاتر از این هم می توان زندگی کرد و در یک جمله، من با داشتن آن همه فراوانی و نعمت، احساس خوشبختی نداشتم.
آنچه من بعنوان لذت و خوشی از دوران کودکی تا به آن روز، چه از کتاب ها، چه از معلم ها و چه از دنیای اطرافم آموخته بودم و می شناختم همگی لذت های آنی و زودگذری بودند که بقیه مردم هم آن را تجربه و تایید می کردند.
آن خوشی ها در من ریشه نداشتند. خیلی زود می آمدند و خیلی زود هم می رفتند. با آمدن چیزی کوچک به وجد می آمدم و با نیامدن آن عزادار می شدم. آموخته های من و اطرافیان من، این زندگی را یک زندگی خوب و لاکچری می دانستند، حال آن که کجا به کجا!
با یک خبر خوشحال کننده خوشحال می شدم و به محض اینکه موردی خلاف میلم پیش می آمد تمام آن خوشحالی ها از بین می رفت، چون آن خوشحال ها عمق نداشت، چون همه شون به دنیای بیرون از من ربط داشت.
من می دیدم که همه ی مردم همین شکلی زندگی می کنند و زندگی ای مثل زندگی من رو حتی بعضی ها حسرت می خوردند و این رو ته خوشبختی می دونستند. حال آنکه کجا به کجا!
شاید این الگوی فکریِ نادرست و سطح پایین که خبر از نوع زندگی سطح بالاتری ندارد، در کل دنیا رایج و پذیرفتنی است.
آن روزها من از قانون طبیعت، از قانون جذب و از قوانین خداوند چیزی نمی دانستم. بخاطر همین عدم دانش، تمام حواس و تمرکزم بر روی نخواسته ها و نداشته ها و کمبودها بود و در یک سطح انرژی بسیار پایین و منفی قرار گرفته بودم.
بنابراین آنچه رخداد منفی و انسان منفی بود را، مثل جاروبرقی به سمت خود و زندگی ام جذب می کردم و همیشه هم از دست آدم ها و شرایط شکایت داشتم و نالان بودم که ته آن شد بیماری افسردگی!
تمام کسانی که آن دوران با من بودند، همگی از جنس فکر خودم بودند، ماها همگی آدم هایی بودیم نالان، که همیشه از ناامیدی، نارضایتی از شرایط، از جامعه و غیره شکایت داشتیم.
همگی ما فکر می کردیم این احساس های بد، تجربه های بد و رخدادهای بد زندگی مان تقصیر عوامل بیرونی مثل: مردم دیگر، مسئولان حکومتی، پدر و مادر و … هستند.
در عین حال همگیِ ما این ناراحتی ها و نارضایتی ها را طبیعی و جزئی از زندگی می دانستم و در پی بهتر شدنش نبودیم، به این دلیل که، نمی دانستیم می شود بهتر زندگی کرد.
از طرفی همه ی آدم های اطراف ما، همین باور را داشتند و به همین شکل زندگی می کردند. آن ها تایید می کردند که همینی که هست درست است و برای همه همین است و چیز بیشتر و بهتر و متفاوت تری وجود ندارد.
اما بعد از پیدا شدن آن افق و روشنایی در زندگی ام، تازه متوجه شدم که آنچه من تا به آن روز به عنوان زندگی نام گذاشته بودم و می شناختم و تجربه می کردم، فقط اسمش زندگی بود، آن زندگی نبود، آن زنده ماندن بود، آن تلاش برای بقاء بود.
ماها همگی صبح تا شب می دویدیم که لقمه نانی پیدا کنیم که از گرسنگی نمیریم. در همین حین باید حواس مان به این نکته هم می بود که مرتکب گناهی نشویم که خداوند جزای مان را بدهد. حال آنکه نه آن گناه ها، گناه بود و نه آن خدا، خدایی بود که واقعیت داشت و نه آن اعتقادات، اعتقادات درستی بودند .
از صبح تا شب اینقدر احساس ترس، احساس یاس و ناامیدی، احساس کفر، احساس گناه، احساس بی کفایتی، احساس بدبختی و احساس های بد به ما انتقال داده می شد که نای زندگی کردن را از ما می گرفت.
در واقع ماها (جمع دوستان هم کیش من) همگی مُردگانی بودیم متحرک، فقط زنده بودیم و بس!!! (توضیح اینکه: این الگوی فکریِ نازیبا، ناجالب و نادرست، بسیار رایج و باعث افتخار در جامعه ما می باشد)
خلاصه اینکه بعد از مدت ها، وقتی از درون این تضادها و چالش های نسبتا سخت عبور کردم، رفته رفته به آگاهی های بیشتر و بهتری دست یافتم و بصورت کاملا واضح و مشهود متوجه اتفاقات و انقلابی درونی در خودم شدم.
متوجه قدرت های بی حد و مرزی شدم که تا آن روز چیزی ازش نشنیده بودم. البته نه بعنوان یک انسان خاص، بلکه بعنوان کسی که در جستجوی کشف خودش بود. کسی که داشت بیشتر با خودش آشنا می شد، با خودِ قدیمش و با خودِ تازه کشف شده اش!.
تمام انسان های روی زمین از این قدرت خارق العاده در خود برخورداند و می توانند هر کار غیرممکنی را ممکن کنند، البته شرط اول آن پذیرفتن و باور کردن این موضوع است و شرط دوم پرداختن بهاء و هزینه و قربانی برای آن چیزی که خواستار تحققش هستند.
بعد از اینکه من انقلابی درونی را در خودم احساس کردم آنقدر همه چی تحت تاثیر قرار گرفته بود که از یک جا به بعد با دیدن معجزات خیلی بزرگ و غیر قابل باور در زندگی ام روبرو شده بودم.
با ممکن کردن کارهای غیرممکن روبرو شدم، کارهایی که هیچ تعریف و توضیحی برای شان نبود. با پیش آمدهای مثبت به صورت رگباری روبرو شده بودم.
تمام آدم بدها و شرایط بد داشت از زندگی من دور می شد، تمام رخدادهای تلخ ناپدید شد، تمام بیماری ها از بین رفت و همه چی در صلح و معجزه وار رخ می داد و این اتفاقات باعث باورپذیرتر شدن نگاه جدید من به زندگی جدیدم می شد.
در ابتدا نور بسیار کمی در حد یک احساس آرامش و سکون، یک خیال جمعی، یک بی تفاوتی، یک گذشتن و رها کردن در وجودم احساس می کردم، البته بدون آنکه زیاد آن را بشناسم یا درک کنم.
سپس همان تفکر و نگاه جدید یا نور را ادامه دادم، آن را دنبال کردم و ادامه دادم، تسلیم نشدم، جا نزدم، از پرداخت هزینه نهراسیدم، به حرف کسی گوش نکردم، دلسرد نشدم و آنقدر آن نور ملایم را پیگیری کردم و ادامه دادم، تا سرانجام به یک روشنایی وسیع تر و عظیم تر دست پیدا کردم.
بعد از بیرون آمدن از آن باتلاق و تاریکی گذشته ام و یافتن راه روشن و آشنا شدن با قوانین جهان هستی تازه به این آگاهی رسیدم که من می توانم آنطوری که دوست دارم زندگی کنم، من می توانم آنطوری که دوست دارم زندگی ام را خلق کنم و به شکل دلخواه خودم آن را بسازم.
بعد از شناخت بهتر و بیشتر خداوند و قوانین جهان، تازه متوجه شدم که عه عه عه عه خدا تمام ابزار لازم خوشبختی را برای من و یا هر کس دیگری به رایگان در اختیار ما قرار داده و ما می توانیم با آگاه شدن و یادگیری قوانین خداوند و استفاده از ابزارهای رایگانی که در اختیارمان است، هر آنچه را که دوست داریم بسازیم و خلق کنیم.
تازه متوجه شدم هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده ای برای من و هیچ کس دیگری نوشته نشده، من محکوم به هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده ای نیستم، من محکوم به بدبخت بودن نیستم، من محکوم به بیمار بودن نیستم، من محکوم به ریاضت و درد کشیدن نیستم.
تازه متوجه شدم تمام صددرصد سرنوشت من به دست خودم نوشته و خلق می شود. تازه متوجه شدم هر آنچه در گذشته به عنوان خوشبختی، به عنوان خوشخالی، به عنوان زندگی و به عنوان ارزش به من گفته شده بود، همگی دروغی بیش نبود.
آنچه من در گذشته شنیده بودم و زندگی کرده بودم، با آنچه تازه در حال تجربه کردنش بودم، فاصله ای بین سیاره ای داشت. کاملا با آگاهی های جدیدم در تضاد بود.
در اینجا می توانید فاکتورهای اصلی برای رسیدن به رویاها را مطالعه کنید
حالا من آن راز و آن گمشده درونی ام را یافته بودم، همان چیزی که برای آشکار شدن خودش دائما در درون من فریاد می زد، من را به چالش می کشید تا آن را بفهمم و بشناسم ولی من زبانش را نمی شناختم، او را درک نمی کردم هرچند راه های زیادی را برای رسیدن به آن پیموده بودم .
بعد از کشف این بُعد از خودم، انگاری تمام وجود من خالی شده بود از آن همه سنگینی، از آن همه ترس، از آن همه خلع. از آن همه استرس و اضطراب، از آن همه بی قراری و بی خوابی. آنقدر سبکبال شده بودم که درست مثل یک پروانه شوق پرواز بهم دست داده بود.
البته بعد از کشف این موضوع، در ابتدا کلی از دست گذشته ی خودم، از دست اشتباهاتم، از دست عذاب ها و دردهای بی دلیلی که کشیده بودم عصبانی شده بودم و حرص می خوردم، که چرا من زودتر از اینها به این موضوع نرسیدم، اما بعدها به این آگاهی رسیدم که همه ی آن گذشته من پیش نیاز امروزم بوده است. (بدون شک)
وقتی که قوانین را شناختم تازه متوجه شدم، دلیل تمام آن ورشکستگی ها، بیماری ها، تصادفات، بدبیاری ها، سنگ از آسمان باریدن ها و همه و همه فقط خودم بودم و بس!
همگی آن پیش آمدها بخاطر شنیده های نادست، تعلیم های نادرست، نگاه های نادرست، فیلم های نادست، خبرهای نادرست و باورهای معیوب، غلط و محدود خودم بوجود می آمدند.
هیچ کسی مسئول و مقصر بوجود آمدن شان نبود. من بودم و من بودم و من بودم. و تنها به همین علت من آن زندگی تا به آن حد سخت را برای خودم ساخته بودم.
وقتی متوجه شدم که من توانایی راحت زندگی کردن، راحت پول در آوردن، راحت به رویا رسیدن، لذت های عمیق بردن، سلامت بودن، شاد بودن، ثروتمند بودن، رابطه خوب داشتن و لیاقت ارتباط عالی با خداوند داشتن و هر چیز دیگری که خواستار آن هستم را دارم و برایم مقدور است، بر آن شدم که آگاهانه زندگی ای که دوست دارم را واضح و مشخص کنم، سپس از قوانینی که یاد گرفته ام استفاده کنم و آن را خلق کنم.
با استفاده از قوانینی که تازه کشف کرده بودم و عمل کردن به آن، در ابتدا توانستم در مدت زمان کمتر از دو سال ریشۀ آن بیماری افسردگی و تمام بیماری های جسمی و روحی ام را بدون مصرف هیچ دارویی از بین ببرم و زندگی ام را در جهت آن چیزی قرار دهم که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم. (یعنی احساس خوشبختی)
هدایت من به این مسیر زیبا و یادگیری و عمل به این قوانین، آنچنان تغییری در من و در زندگی ام به وجود آورد که پذیرفتن آن برای کمتر کسی قابل باور بود، حتی نزدیک ترین افراد زندگی ام!
این تغییر در دیدگاه، تغییر در رفتارها و در باورهای من، من را از آن زندگی کورکورانه و در تاریکی مانده ام، به زندگی ای در شفاف ترین و روشن ترین حالت ممکن هدایت کرد.
زندگی ای باز، راحت، ساده، بدون استرس، بدون دلواپسی، بدون بیماری و توأم با عشق، لذت، شادی و شناخت و آگاهی.
کشف جدیدم به همراه تغییر باورهایم خیلی زود، من را از زندگی در یک روستا در یک شهرستان، به زندگی در یکی از بهترین شهرهای کشوری دیگر که در گذشته آرزوی دیدن آن را داشتم هدایت کرد.
همین جابجابی و مهاجرت من به ترکیه، که از طریق هدایت خداوند و دستانش بود، بیش از سیصد آرزوی کوچک و بزرگ من را محقق کرده بود. اکنون در حال حاضر در حال سپری کردن زندگی ای هستم که همیشه رؤیای آن را داشتم.
بعد از شناخت این قوانین و عمل به آنها در طی سالیان گذشته، اکنون به خیلی از رویاهای گذشته ام رسیده ام، چیزی که هیچ وقت تصورش را نمی کردم و امروز که با شما صحبت می کنم در مورد چیزی حرف می زنم که برایم نتیجه داشته است، نه فقط در حد حرف زدن باشد.
وقتی که من نتایج دلخواهم را کسب کردم و اینقدر زندگی را زیبا، معنادار و هوشیار زندگی کردم، تصمیم گرفتم مراحل آغاز تا رسیدن به این نتایج مطلوب و دلچسب را، با همه ی جزئیات در اختیار علاقه مندان قرار دهم تا آن ها بتوانند با استفاده از تجربه های من راه رسیدن به رویاهای شان را کوتاه تر، راحت تر و کم هزینه تر طی کنند.
مطمئنم دوره آموزشی پیش روی شما، درست همانی است که سال ها به دنبالش بودید، رازهایی را از طریق شنیده های این دوره در خودت کشف خواهی کرد، به رازهایی در مورد خودت پی خواهی برد که حتی الان تصورش را هم نمی توانی بکنی. درست مثل گذشته من!
اولین پیشگویی و مژده ای که می توانم به تو دوست خوبم بدهم، همین است که تو الان در حال خواندن مطالبی هستی که سهم هر کسی نمی شود و فقط به دست نیازمندش می رسد و این یعنی معجزه الهی برای آغاز یک سفر. درست در زمانی که خواسته بودی و درست در زمانی که به آن نیاز داشتی.
من این اتفاق را اتفاقی نمی دانم، آن را پاسخی به نیاز تو از طرف خداوند می دانم که همانا هدایت خداوند است. تو باید آن را بعنوان نشانه ستایش کنی، پیگیر باشی و رهایش نکنی.
چنان که قبلا هم گفتم، من به نشانه ها و هدایت های خداوند هرگز شک نکردم، آن نور خیلی ملایم را رها نکردم و ناامید نشدم و ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم تا به آن نور اصلی رسیدم.
اگر تو دوست خوبم مشتاق الهام گرفتن از تجربه ها، رفتارها، باورها و نتایج شگفت انگیزِ در مسیر تحقق رویاهای من هستی، می توانی به چیزی شک نکنی و این هدایت الهی را جدی بگیری، آن را دنبال کنی تا به آن چیزی که در ذهنت داری برسی.
این دوره فوق العاده برای توست، می توانی در آن شرکت کنی و با ما در این مسیر زیبا همراه شوی. البته می توانی هم آن را رد کنی، انتخاب با توست!.
با آرزوی خوشحالی، تندرستی و رسیدن تو به رویاهایت
منتظرت هستم …
سید ضیاء حسینی




سلام به استاد ضیاء عزیز وهمه دوستان خوبم که این نوشته رو میخونن.صادقانه بگم زندگیم تغییر کرده.خیلی هم تغییر کرده از روزی که با استاد آشناشدم واتفاقی بعد از یک تلنگر وارد گروه شدم انگار خداوند خودش دستم رو گرفت ووارد این گروه کرد چون توی اون لحظه ازش درخواست نکردم بلکه از روی ناآگاهی دستم رو گرفت ومن رو از لبه ی پرتگاهی که خودم اصرار داشتم برم داخلش نجاتم داد .وگذاشت جایی که اول خودشو ببینم وپله پله عاشقش بشم وگذاشت جایی که بذر وجودم رشد کنه وجونه بزنه منو برد جاییکه از اول باید اونجا باشم والان لحظه به لحظه دارم بهتر درکش میکنم شعارنمیدم که ای دوستان بیایید تو دوره اگه قرار باشه بیایین اون خدا خودش شمارو میاره اگه قرار باشه بیایین بالاخره جایی صداش میزنین.من تودوره اولین باوری روکه غلط بودبراخودم شکستم .خدای مت خددای عشقه.خدای زیبای من مهربونه.خدای من هیچ دلی رو تنها ونیازمند نمیزاره.خدای من هیچ دلی رو بدون عشق ومحبت بدون یار نمیزاره .اگه میخوای تو دوره باشی میایی .اگه بخواهی به آگاهی برسی .امیدوارم حرفهام اثر گذارباشه .پارسال سر سفره هفت سین دعای تحویل سال رو جور دیگه ای خوندم ازش خواستم سالم رو خودش تحویل کنه .اون حالم روتحویل کرد.امسال ازش میخوام قلبم رو آرام وسرشار از عشق کنه.من منتظرم قلبم رو درجوار وجودش درپناه دستان پرازعشقش قرار بده.واین حال رو برای تک تک دوستانم برای مردم پرازمهر وعشق کشورم از یگانه عشق ومعبودمهربانم طلب میکنم .یا مقلب القلوب والابصار