شبیه شدن به خداوند
شبیه شدن به خداوند را چه کسی دوست ندارد. مهربان، بخشنده، علیم، عظیم، حلیم، کریم، عاشق، قدرتمند، مشاهده گر، بی نهایت و …
چقدر خوب می شد اگر آنچه انتظار از خدای مان داریم و دوست داریم او برای مان همان شود، مثل بخشندگی، مهربانی، عشق دادن، مفید و موثر بودن، شاد بودن، کمک کردن و … را ما هم در خودمان ایجاد می کردیم، تا ما هم شبیه خداوند شویم. در این صورت چه احساس خوبی هم برای خودمان و هم برای اطرافیان مان ایجاد می کردیم.
تمثیل شبیه شدن
استاد در اینجا با یک تمثل وجود خداوند و عظمت او را در وجود انسان چه زیبا بیان می کنند:.
یک دریا را تصور کنید که بی نهایت آب دارد، آب این دریا بر هر دردی درمان است، هر مشکلی را حل می کند، هر خواسته ای را اجابت می کند، هر چیزی که از او بخواهی، نه نمی گوید، جای همه چیز را در زندگی برایت پر می کند.
آب این دریا را به مثال یک شربت خوشمزه و جادوئی تصور کنید که هر مسئله ای را حل می کند. شربتی که می تواند شما را ثروتمند کند، می تواند به شما سلامتی و یا یک رابطه یِ عاشقانه و رویایی بدهد. می تواند عشق را در شما جاری کند.
می تواند کاری کند که همیشه شاد و خوشحال باشید، همیشه پر از عشق و مهربانی باشید، همیشه با خودتان در صلح و آرامش باشید، دیگران را دوست داشته باشید و به آن ها کمک کنید..
بهترین صفاتی که به خداوند می دهید را مثل: صلح، دوستی، عشق، محبت، بخشش، کمک کردن به دیگران، رقص، شادی، رهایی، آزادی و تسلیم بودن را به این دریا و به این آب دریا بدهید.
صفاتی که وقتی به آنها می اندیشید یا بر زبان می آورید به شما احساس خوب می دهد، به شما امید و انگیزه می دهد، به شما نشاط و شادی می دهد، به شما احساس امنیت و قدرت می دهد..
این شربت خوشمزه و جادوئی که دارای بهترین تعریف، بهترین صفات و بی نهایت قدرت است را در ذهن تان خداوندی تصور کنید که در وجود شما زندگی می کنید و از رگ گردن به شما نزدیک تر است.
هر آنچه صفات نیک در آن دریا بوده است در این پیمانه شربت نیز هست، هر آنچه عظمت، بزرگی، توانایی و قدرت در آن آب دریا بوده است در این پیمانه جادوئی نیز هست و کاملا دربست در خدمت شماست تا به شما در هر لحظه از زندگی کمک کند و هر چه می خواهید را برای تان فراهم کند..
پیمانه شربتی که شبیه خداوند عمل می کند
این پیمانه شربت همان قلب شماست، همان روح شماست، همان شهود شماست، همان قدرت الهام شماست که مثل یک راهنمای بدون خطا و همیشه آماده، در تمام طول زندگی با شما می ماند و یاور شماست.
پس آن چیزهایی که از خداوند انتظار داریم مثل مهربانی، بخشندگی، قدرت، توانایی و هر چیزی که او را شایسته خدایی می کند، یک نسخه از آن زمانی که ما متولد شده ایم با ما نیز به این دنیا آمده است. این پیمانه ای است که هر چه از آن برداشت کنیم تمام نمی شود و همیشه به دریای اصلی وصل است.
پس ما زمانی که متولد می شویم یک چیزی شبیه به خداوند را با تمام کارایی های خداوند با خود داریم. این پیمانه شربت همان روح ماست، روحی که از خداوند در ما دمیده شده و چیزیست از جنس خداوند با همه ی توانایی ها و قدرتش.
حال چطور می شود که این انسان با وجود این همه صفات خوب و با داشتن چنین گوهر ارزشمندی، با داشتن چنین قدرتی در نقطه ی مقابل این صفات ارزشمند قرار می گیرد و از مسیر الهی و شبیه بودن به خداوند دور می شود؟
مثلا خدا سلامتی است، ما در نقطه ی مقابل آن یعنی بیماری قرار می گیریم. خدا ثروت و نعمت است، ولی ما فقر و تنگدستی را تجربه می کنیم. خدا عشق است، اما ما تنفر را بر می گزینیم. خدا بخشنده ی بی قید و شرط است، ولی ما به گیرنده ای مطلق تبدیل می شویم.
با این که هزاران بار از طریق این پیمانه شیرین و جادوئی در زندگی مان شاهد معجزه بوده ایم، شاهد نجات یافتن بوده ایم، شاهد در امان بودن بوده ایم، شاهد سلامتی بوده ایم، باز هم به این پیمانه شربت اعتماد نمی کنیم!
کمی که فکر کنیم می بینیم این پیمانه هزاران بار به طرق مختلف به ما اعلان حضور کرده تا او را بیشتر بشناسیم یا به او بیشتر اعتماد کنیم و ایمان بیاوریم. …
ولی چه می شود که ما در بیشتر مواقع ناامیدیم، همیشه ناآرامیم، همیشه بدبینیم یا در تنفر، خشم، خشونت، انتقام، شکایت، بیماری و فقر قرار می گیریم؟ چرا این اتفاقات برای ما افتاده است؟
چی می شود که ما نمی توانیم شبیه به خداوند باشیم و از این همه نعمتِ بی نهایت و رایگان استفادهِ و زندگی سراسر عشق را تجربه کنیم؟
در طبیعت آنچه واقعیت دارد ثروت، سلامتی، عشق، شادی، و تمام چیزهایی است که به انسان حس خوب می دهند. آنچه ما خلاف طبیعت دریافت می کنیم غیر واقعی و غیرطبیعی است.
بیماری، تنفر، خشم، کینه، حسادت، فقر و تمام چیزهایی که احسِاس بدی به ما می د هند و هر چیزی که خلافِ روحیات خداوندی است غیر طبیعی و غیرواقعی است و این مسیر گمراهیست، حتی اگر ما به اشتباه آن را مقدس بدانیم..
زمانی که انسان بتواند با طبیعتِ ذاتی اش هماهنگ و با اصل خودش هم راستا و هم جهت شود و خودِ واقعی اش را زندگی کند، عشق در وجودش جاری می شود. آنوقت به روحیات خداوندی شبیه تر می شود و حضور خدا را به وضوح در زندگی اش احساس می کند.
وقتی به صفات خداوندی شبیه تر می شویم آرامش بیشتری را تجربه می کنیم، آرامش در کلام، رفتار یا حتی چهره ی ما دیده می شود و بر عکس آن هم وقتی نفرت پراکنی می کنیم تنفر در زندگی و وجودمان مشهود است..
شبیه خداوند هستیم زمانیکه متولد می شویم
زمانی که ما متولد می شویم همان زمانیست که ما با روح پاک مان که از جنس خداوند است یا همان پیمانه شربت وارد این دنیا می شویم که می گویند کودکِ ِمعصوم.
یعنی وقتی کودک هستیم دقیقا شبیه به خداوند، نه چیزی را بد می دانیم و نه خوب، نه چیزی را زشت می دانیم و نه زیبا، نه قضاوت می کنیم و نه غیبت، نه خشمی از کسی و جایی داریم و نه تنفر، نه ترس می شنایم و نه محدودیت..
چون آن زمان این کودک معصوم هنوز برنامه ریزی ذهنی نشده است. چون هنوز قدرت تعقل و تفکر و تصمیم گیری او فعال نشده است. او پاکِ پاک است، درست عین خدا!
بعد از کمی رشد، وقتی وارد جامعه شدیم به تدریج چیزهایی می بینیم، می شنویم، می گوئیم یا به آن فکر می کنیم که از جنس خدا نیستند.
ما در اثر ناآگاهی آن حرف های نادرست را گوش می کنیم، بعضا آنها را می پذیریم و آن را باور می کنیم و رفته رفته ما از اصل وجودی مان یا همان خداگونه بودن فاصله می گیریم.
ما خداوند را آن گونه یاد می گیریم که کسی یا چیزی است که در انتظار خطا کردن یا مچ گیری ما در اثر گناه است و برای تمام مچ گیری ها هم تنبیه هایی بسیار سخت در نظر گرفته است.
همچنین در مقابل این خدای کنترلچی، شیطانی را می شناسیم که تمام قصد و نیتش منحرف کردن ما از مسیر خدا است و او درست نقطه مقابل خداست و این دو همیشه با هم بر سر قدرت جنگ دارند.
حال آنکه اصلا این حرف ها واقعیت ندارند، این ها تعریف یک خدای بی نهایت بخشنده و مهربان نمی توانند باشند. (بسم الله الرحمن الرحیم). پیشنهاد می کنیم فایل خداوند چیست یا کیست را در سایت گوش کنید.
اگر کوتاه و مفید بخواهیم در یک جمله اینجا بیان کنیم، شیطان همان مغز برنامه ریزی شده ما یا همان نفس ماست و خدا همان قلب مان، و این جدال بین شیطان و خدا همان جدال بین عقل و منطق ما با ندای درون مان است!!!
ذهن ابزاری است برای فکرهای مفید در رابطه با شناخت خداوند، آگاهی و چیزهایی که به رشد ما و جهان کمک می کند، ولی ما شاید درست و صحیح از آن استفاده نکردیم.
وقتی ما ساعت ها بر روی یک موضوعی متمرکز می شویم و خواستار گرفتن پاسخی از سمت خداوند هستیم، سیستم هوشمند جهان هستی از طریقی جواب ما را می دهد.
یا همان نیروی درونی ما به ما الهام می کند که پاسخ سوال ما چیست. این در صورتی اتفاق می افتد که ما از افکار یا عقاید دیگران و حتی برنامه های نادرست ذهنی مان پیروی نکنیم.
هر وقت خواستار چیزی شده ایم که آن را بفهمیم خدا از هر طریقی آن را به ما می فهماند، او از قلب ما آگاه است چون خودش در آنجا زندگی می کند.
هر وقت خواستار گرفتن تصمیمی شده ایم خداوند آنرا از طریق قلب مان یه ما فهمانده است. ولی مسئله اینجاست که ما باید کارها و مسائل مان را به او، یعنی خداوند واگذار کنیم و ایمان داشته باشیم که پاسخ مان را خواهد داد.
وقتی ما شبیه به خداوند یا اصل وجودی خودمان باشیم دیگر خیال مان از همه چیز راحت می شود، آرامش تمام وجودمان را می گیرد و هیچ دلواپسی برای هیچ چیز نداریم.
خداوند از طریق الهام، از طریق خواب، از طریق شنیدن از زبان کسی یا دیدن صحنه ای یا هزار راه دیگر با ما صحبت می کند و پیامش را به ما می رساند. فقط هوشیاری نیاز است که آن را بفهمیم.
حتی از طریق یک جایی که متوجه نمی شویم کجاست و تعریفی برایش نیست پاسخ سوالات مان را دریافت می کنیم. مهم این است که سوالات درست بپرسیم.
سوالاتی در جهت رسیدن به آگاهی و شناخت و از جنس خودِ خدا که صلح، دوستی و عشق هدف آن سوالات باشد، نه از جنس کنکاش در زندگی دیگران، شکایت از دولت ها، جامعه و غرزدن به شرایط!
دشمنی، غیبت، دروغ، بیماری، فقر و هر چیزی به عنوان ناراحتی و مشکلات، این ها تعلق به خداوند ندارند و از دسته صفات خداوند نیستند. سوال کردن در مورد آن ها، پاسخ هایی که از جنس شر است را برای ما آشکار می کند.
عقل انسان همیشه ظاهر را می بیند و از روی ظاهر چیزها حرف می زند ولی قلب انسان از درون انسان که همان ندای خداست سخن می گوید .
پس وقتی ما خدایی را در درون خودمان حکل می کنیم، به این معناست که به هیچ کس دیگری نیاز نداریم و هر چه بخواهیم همان خدا برای مان فراهم می کند.
وقتی ما خواسته ها ی مان را از کسی غیر از خدا می خواهیم، وقتی ما دنبال روِ کسی جز خدا هستیم و روی همه نیرویی به جز خدا حساب می کنیم به احتمال زیاد زمین می خوریم به این دلیل که این کار به معنای شرک است.
یعنی ما دنبال شرک می رویم، برای خدا شریک پیدا می کنیم، بر روی شانه های شرکایی که برای خدا پیدا کرده ایم تکیه می زنیم و وقتی آن شانه ها ما را تنها می گذارند ما گلایه اش را از خدا می کنیم.
تکیه کردن به هر نیرویی به جز نیروی خداوندی، شرک به حساب می آید. حساب کردن بر روی هر چیزی و هر کسی به جز آن قدرت یگانه شرک است و کسی که برای خداوند شریک پیدا می کند مشرک است و گمراه می شود.
حال بیاییم و ببینیم در زندگی مان چقدر شریک برای خداوند پیدا کرده ایم. هر شخصی که ما فقط و فقط او را حلال مشکلات مان می دانیم یا هر کسی که بقیه می گویند فقط این فرد می تواند کارت را انجام دهد و بس، یا تنها چاره کار فقط فلانی است، فقط باید پارتی و آشنا داشته باشی و … ، همه و همه ی این ها شرک است و نتیجه اش گمراهی..
وقتی مسئله ای داریم قبل از آنکه از خدا بخواهیم که کمک مان کند به هر کسی یا چیزی متوسل می شویم، در قانون طبیعت آن متوسل شدن به معنای شریک قائل شدن برای خداست.
همه ی (دکترها، داروها، دعا نویس ها، آدم های پولدار، آدم های معروف و سرشناس، پارتی ها و … که ما سعی در چسباندن خودمان به آن ها داریم تا ما را به خواسته مان برسانند شرکای خدا محسوب می شوند، حال آنکه خدا یکیست.
خیلی از ماها اجابت خواسته های مان را از آدم هایی که از نظرمان خیلی گنده هستند انتظار داریم، نه از خداوند. اما وقتی آنها در بین راه ما را رها می کنند ما دادمان را بر سر خدا می زنیم.
در نهایت بعد از صدها بار ضربه خوردن، شکست و ناامیدی، آنوقت حل آن مسئله را از خدا می خواهیم. پس چرا از ابتدا این کار را نمی کنیم، احتمالا چون فراموش کردیم او در وجودمان زندگی می کند..
ببینم به چه کسانی دل بستیه ایم؟! چه کسانی را تکیه گاه خودمان می دانیم و به چه کسی تکیه کرده ایم؟ احتمالا بعد از، از بین رفتن آن تکیه گاه ما هم از بین خواهیم رفت.
اما اگر به خدا تکیه کنیم، تنها او را ستایش کنیم، تنها همه چیز را از او بخواهیم، او هرگز نه خلف وعده می کند و نه از بین می رود و نه در رساندن ما به خواسته های مان خساست به خرج می دهد..
هر کدام از ما همان لیوان شربتی را که مثال زدیم را با همان قدرت بی نهایتی که خدا دارد، همیشهِ عمر با خودمان داریم و هرگز نیاز به هیچ چیز و هیچ کس دیگری نیستیم که بخواهیم بر آن تکیه بزنیم یا کسی را در ذهن مان بت کنیم که روزی مان را بدهد. فقط او کافیست.
یک نسخه از آن خداوند بزرگ در وجود تک تک ما آدم ها زندگی می کند و همیشه و هر لحظه ای که صدایش کنیم به ما پاسخ می دهد و کارش به انجام رساندن خواسته های ماست، ولی کی؟
زمانی که ذهن خودمان و ذهن دیگران را وارد بازی نکنیم، روی قدرت بقیه حساب نکنیم و تنها و تنها از او بخواهیم، درست مثل دیگر حیوانات، که عقل ندارند ولی در کمال آرامش در حال زندگی هستند.
آنها از سر و کله هم بالا نمی روند، دنبال پارتی و غیره هم نمی گردند. ولی ما انسان ها، خدایی دردرون مان حمل می کنیم، اما در بیرون دنبال آن می گردیم.
پس چه کسی و چه زمانی می تواند الهام دریافت کند؟ کسی که در اسارت مغزش نباشد. زمانی که انسان رها باشد و در سکون بماند می شود شبیه به خداوند و می تواند ندای درونش را بفهمد یا بشنود.
شاد باشید
هر چقدر سعی کنیم به خدا شبیه تر شویم احساس خوشبختی بیشتری داریم




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.