راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۹
در ابتدا یک فایل صوتی را برای شما پخش می کنم که این فایل را بعد از اینکه جلسه ۱۸ را ضبط کردم و خوابیدم، سپیده دم بیدار شدم و در حالیکه در فضایی شبیه خلسه بودم، این مطالب که از منبع دیگری می آمد بر زبان من جاری شد و من هم ضبط کردم و با همان کیفیت و حال و هوا برای شما گذاشتم:
تصمیم به آتش زدن دسته چک ها،یک تصمیم معمولی نبود. آن زمان که من خواسته های جهانی داشتم، از نظر منطقی راهی برای رسیدن به آنها وجود نداشت، اما خداوند می خواست راهی نزدیک تر، آسان تر و سریع تر به من نشان دهد.
وقتی انگشت من لای در رفت، در ظاهر یک اتفاق بد و آزاردهنده بود و هیچ خیرتی در آن دیده نمی شد. اما بعدها متوجه شدم که همین اتفاق به ظاهر بد، مسیر زندگی من را عوض کرد و راه رسیدن من به آرزوهایم را کوتاهتر کرد.
انسان ها به ۴ دسته تقسیم می شوند:
۱- دسته ای که نه آرزویی دارند و نه تلاشی می کنند و در واقع خنثی هستند.
۲- کسانیکه آرزو دارند ولی هیچ تلاشی برایش نمی کنند.
۳- دسته ای که آرزو می کنند و سخت تلاش می کنند تا موفق شوند.
۴- گروهی که باور دارند که خداوند، از راه های میانبر بسیاری که عقل بشر به آنها نمی رسد، آنها را بسیار سریع و راحت به خواسته هایشان می رساند.
و این اتفاقی بود که دقیقا برای من افتاد. زمانیکه بین رفتن و نرفتن به کلاسهای آموزشی تهران، مابین عقل و قلب خود، سردرگم بودم، خداوند به کمکم می آید و با حادثه ای به ظاهر بد، مرا از رفتن به تهران باز می دارد. گرچه آن زمان من درک نمی کردم و این حادثه را همچون عذاب الهی می دانستم ولی در پسِ آن عذاب، پاداشی بس عظیم منتظر من بود.
همچنین آن زمان که دسته چکهایم را آتش زدم، آن زمان که خواسته هایم را مکتوب کردم، آن زمان که تابلوی آرزوهایم را بر روی دیوار نصب کردم، نمی دانستم چه پاداشهای بزرگی، پشت این اقدامات شجاعانه من پنهان شده اند، نمی دانستم که تمام کیهان به حرکت درآمده اند که تا حداکثر ۸ ماه دیگر مرا به خواسته هایم برسانند.
بله من از این مسائل آگاهی نداشتم، اصلا معنای آگاهی و ایمان را نمی دانستم ولی در عمل کاری را انجام داده بودم که مفهومی بجز ایمان نداشت.
خدایا شکر برای تصمیمات ناعاقلانه ای که در زندگی ام گرفتم، برای کارهای متفاوت و شجاعانه ای که انجام دادم، کارهایی که برخلاف باور اکثریت مردم بود، کارهایی که نتیجه باور و ایمان من بود و نور الهی را وارد زندگی من کرد و من را هدایت کردو هم اکنون نیز در ابعاد بزرگ تر راهنمای من است.
ادامه فایل:
در آن زمان یک سری اتفاقات در درون من افتاده بود که خودم خبردار نبودم، انگار یک سری قدرت های درونی من فعال شده بود، وابستگی و دلبستگی من به دنیا کم شده بود تا جاییکه دست به یک کار احمقانه از نظر دیگران و عاشقانه از نظر خودم زدم و جهزیه دخترم را که از کودکی بر طبق آداب و رسوم گذشته برایش آماده کرده بودم، با اجازه دخترم، به چند نفر از همسایگان و هم محله ای ها که می دانستم نیاز دارند، بخشیدم و با این کار یکی از لذت بخش ترین احساسات را تجربه کرده و آرامش عجیبی پیدا کردم، انگار دوباره متولد شدم، کارهای من کم شدند و سرم خلوت شد، بنابراین احساس بسیار خوبی داشتم.
در یک فیلم مستند دیدم که یک مرد ثروتمند می گفت: من یک زمانی در زندگی ام احساس کردم که همه چیز دارم و دیگر هیچ چیز نمی تواند مرا خوشحال کند. به همین دلیل خواستم که بزرگترین برج شهر را بسازم ولی آن هم مرا خوشحال نکرد، سپس به ساخت یک استودیو ورزشی مشغول شدم ولی باز هم رضایت درونی نداشتم تا اینکه به همراه یکی از دوستانم به آفریقا رفتم و برای معلولین ویلچر بردیم و با مهربانی به آنها هدیه دادیم. وقتی یک کودک آفریقایی را بر روی ویلچر نشاندم و می خواستم حرکتش بدهم، پای مرا گرفت و گفت” از تو متشکرم” و من در آن لحظه برای اولین بار در عمرم احساس خوشبختی کردم و فهمیدم آن احساس رضایت درونی که همیشه به دنبالش بودم در کمک به دیگران در من ایجاد می شود.
من هم امروز وقتی پرونده گذشته ام را مرور می کنم از خودم راضی هستم زیرا در حد توانایی خودم بخشنده بودم، در واقع خدای وجود من بود که مرا هدایت می کرد.
همان طور که گفتم اتفاقاتی در درون من افتاده بود که خودم خبردار نبودم. یکی از دوستانم که بیمار بود و در بیمارستان بستری بود، بعد از ترخیص از بیمارستان مستقیم نزد من آمد تا با او صحبت کنم، زیرا معتقد بود که با حرف های من آرام می شود و من در دفتر کارم حدود ۱۰ دقیقه با او صحبت کردم و گفتم که تفاوت بین افراد موفق و نا موفق در این است که افراد نا موفق کوچک تر از مسائل و مشکلاتشان هستند، درصورتیکه افراد موفق خود را رشد می دهند تا از مشکلاتشان بزرگتر شوند و حرف های من در دوستم تاثیر زیادی گذاشت و او را دگرگون کرد.
بعد از چند روز یکی از دوستانم به من پیشنهاد تشکیل یک گروه تلگرامی را داد و من در این گروه آموزش هایی را به اعضا می دادم و به سوالات آنها پاسخ می دادم و گروه من به یکباره رشد کردو من احساس کردم که چقدر آگاهی دارم و چقدر می توانم تاثیرگذار باشم، فقط باید این مساله را جدی تر بگیرم. بنابراین در دفتر کارم کلاس های آموزشی را راه اندازی کردم و با تعداد کم و بعدها با تعداد بسیار زیادی ادامه دادم.
یک اتفاق جالبی که در این کلاس ها افتاد این بود که مادر شوهر یکی از خانم هایی که به کلاس می آمد، بیماری سختی داشت و امیدی به بهبودی او نبود و با رسیدن این خبر به من، احساسی از درون به من می گفت که من توانایی کمک کردن به این انسان را دارم و باید با او صحبت کنم و بر او تاثیر بگذارم ولی عقل من مانع از این کار می شد و می گفت اهل محله، تو را فقط به عنوان یک مغازه دار می شناسند و نه بیشتر، بنابراین نمی توانی تاثیرگذار باشی. بالاخره بعد از چند روزی جدال بین عقل و احساس و عذاب وجدان کمک نکردن به آن انسان، برای کمک به خانه آن فرد رفتم و او را در وضعیت وخیمی دیدم. کمی آنجا ماندم و با او صحبت کردم و سعی کردم به او انرژی بدهم و همچنین به وی گفتم که یک کتاب برایش می آورم که باید آن را بدون مقاومت بخواند و احساسش را بروز دهد و تمرینات و جملات تاکیدی آن را تکرار کند. او هم قبول کرد و همین کارها را انجام داد و در کمال ناباوری بعد از یک هفته، خودش با پای خودش برای تشکر به مغازه من آمد، در حالیکه حال عمومی بسیار خوبی داشت و از من خواست که باز هم کتاب هایی با این مضمون را به او بدهم.
و من خیلی احساس خوبی داشتم که توانستم به یک انسان کمک کنم.
به طور کلی وقتی انسان کمک می کند و یا بخشش می کند ( چه از نظر مالی، وقت یا انرژی ) احساس رهایی پیدا می کند، بخصوص اگر از بهترین های خود بخشش کند ولی نکته مهم اینست که بدون هیچ گونه قضاوت، شرط یا چشمداشتی کمک کنیم. گاهی با کمک نکردن، احساس عذاب وجدان به سراغ ما می آید و با این احساس بد، اتفاقات بدی را جذب می کنیم و آن اتفاق بد را این گونه تفسیر می کنیم که چون به آن فرد کمک نکرده ایم، نفرین آن شخص باعث به وجود آمدن آن اتفاق بد برای ما شده است.
بعد از بهبودی آن خانم، به خاطر جو منفی و باورهای اشتباهی که درباره بیماری در خانواده آنها وجود داشت،دختر همان خانم هم به بیماری مادرش دچار شده بود، گرچه برداشت خودش این بوده که از طرف مادرش، این بیماری را به ارث برده است.
بنابراین همان کتاب را به ایشان هم دادم و از او خواستم که در کلاسهای من شرکت کند.و این درحالی بود که آن خانم چند روز بعد باید جراحی انجام می دادند. من با ایشان صحبت کردم و انرژی دادم و گفتم هر چیزی هم که در وجود شما بوده، مطمئن باشید که برطرف شده و شما کاملا سالم هستید.
ایشان باید برای عمل جراحی از شهرستان به کرمان می رفتند و بعد از رفتن آنها، دوباره همان حس به سراغ من آمد که باید در کنارش باشم و به او کمک کنم و باز هم با مقابله عقلم مواجه شدم. در هر صورت چون احساسم قوی تر بود به سمت کرمان حرکت کردم و به بیمارستان رفتم و ساعاتی را در کنارش بودم و او با روحیه بسیار عالی به استقبال عمل جراحی رفت و به گفته خود آن فرد، شب عمل او، بهترین شب زندگی اش بوده است ….




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.