راه رسیدن به رؤیاها | جلسه ۸
از این فایل به بعد، کم کم به روزهای خوب زندگی من، می رسیم. روزهایی که من پاداشهای زیادی را دریافت می کردم و معجزات زیادی در زندگی ام ، به تناسب زندگی در روستا اتفاق می افتاد. و دلیل آن هم این بود که من همیشه در طول زندگی ام، مسیرم را با قلبم و با استفاده از ندای درونی ام انتخاب می کردم ، نه با عقل و منطق.
من در زندگی همیشه اهداف و خواسته هایم را با جزئیات در نظر می گرفتم ولی برای رسیدن به آنها، برنامه ریزی نمی کردم و معتقد بودم که هروقت، زمانش برسد، خودش اتفاق می افتد و به من هم گفته می شود که باید چه کاری را انجام دهم.
نکته ای که باید توجه داشته باشید این است که اگر من در فایل های قبلی، از سختی های زندگی ام گفتم ، این بدان معنا نیست که شما هم باید شرایط سخت را بگذرانید تا موفق شوید.
دلیل اینکه من این همه سختی کشیدم این بود که من در آن زمان:
۱- آگاهی نداشتم
۲- الگو نداشتم
۳-هیچ دوره آموزشی را شرکت نکرده بودم
۴-مطالعه ای در این زمینه نداشتم و می خواستم خودم به صورت تجربی و از طریق آزمون و خطا به خیلی چیزها برسم.
و به همین دلیل در این راه سختی های زیادی کشیدم و هزینه های بسیاری را متحمل شدم. ولی شما لازم نیست این مسیرها را بروید، بلکه اگر از حرف های من و نحوه فکر کردن من، ایده بگیرید، مسلما راحت تر و سریع تر به هدف خود می رسید.
بنابراین راه موفقیت، اگرچه ایمان، تلاش و باور می خواهد ولی راه دشواری نیست، حتی اگر در این مسیر مشکلی پیش بیاید، باید نگاهتان را به آن تغییر دهید و بگوئید که این فقط یک تضاد است و به این دلیل پیش آمده که من را به مسیر بهتر هدایت کند. در واقع آن تضاد را نوعی موهبت ببینید که خدا در دل آن، پاداشی را برای شما در نظر گرفته است.
اما اگر آن را بدبختی یا بدشانسی بدانید و روی آنها متمرکز شوید، بدبختی و بدشانسی بیشتری را جذب می کنید.
نکته بعدی این است که قانونی در جهان وجود دارد که جهان و کائنات به آدمهای شجاع، با جرات و جسور که جرات می کنند و از محیط امن خود خارج می شوند و در یک مسیر ناشناخته قدم می گذارند و حرکت می کنند، پاداش می دهند و این افراد را هدایت می کنند به سمتی که پاداش های بزرگی در انتظارشان است.
ادامه داستان:
به آنجا رسیدیم که من از طریق فروش پوستر، درآمد بالایی کسب می کردم.
در آن زمان یکی از دوستانم که یک کامپیوتر خریده بود و از آن استفاده نمی کرد، به من پیشنهاد داد که کامپیوترش را بخرم، این در حالی بود که من نه آگاهی استفاده از کامپیوتر را داشتم، نه پول خرید آن را و نه هیچ ایده ای برای استفاده از آن. ولی به صدای قلبم گوش کردم و کامپیوتر را با شرایط خوبی خریدم و شخصی را برای راه اندازی آن آوردم و از همان شخص یک سری اطلاعات اولیه و همین طور نحوه رایت کردن سی دی را یاد گرفتم.
در آن زمان ، تازه نوار کاست، جای خودش را به سی دی داده بود و من از طریق رایت سی دی، توانستم درآمد زیادی کسب کنم و بعد از مدتی فهمیدم که از طریق کامپیوتر، و توسط یک سری کارتها، می توان به اینترنت هم دسترسی پیدا کرد. و این نیز هم زمان شد با طرح استعلام گرفتن از پلاک خودروها برای سهمیه بندی سوخت ماشین ها.
و چون مغازه من در آن منطقه، تنها جایی بود که کامپیوتر و اینترنت داشت، هرکس که ماشین داشت، برای این کار به مغازه من مراجعه می کرد. بنابراین حجم کارم بسیار زیاد شده بود و شبانه روز کار می کردم. و در این بین مسلما باید یک سری اجناس هم برای فروش به مغازه ام می آوردم و بنابراین تصمیم گرفتم که یک فروشنده بگیرم. ولی چون قبلا از ناحیه بعضی فروشنده ها ضربه خورده بودم، کمی می ترسیدم. اما همیشه فروشنده ای را که خواستارش بودم ، در ذهنم با تمام جزئیات و به طور کاملا واضح مرور می کردم که مثلا مورد اعتماد باشد، خیانت در امانت نکند، یک خانم جوان کم سن و سال باشد که به این زودی ها شرایط ازدواج را نداشته باشد که بتواند مدت زمان زیادی را برای من کار کند و …
مدتی گذشت و یک روز خانمی از بستگان نزدیکم که برای خرید به مغازه من آمده بود، از من سراغ کار در شهر را برای خواهرش گرفت. و من اطلاعاتی را که داشتم در اختیارش قرار دادم ولی اصلا یادم نبود که خود من هم نیاز به فروشنده دارم وحتی درخواستش را هم داده ام و در واقع در این لحظه خواسته من در حال اجابت شدن، است! ناگهان در هنگام خداحافظی یادم افتاد و به آن خانم پیشنهاد دادم که در صورت تمایل، خواهرشان می توانند برای من کار کنند و فردای آن روز آن خانم بهمراه خواهرش برای صحبت کردن به مغازه من آمدند و من بعد از صحبت با آن خانم، متوجه شدم که تک تک جزئیاتی را که برای فروشنده در ذهن خود داشتم و درخواست داده بودم را، آن خانم دارا می باشد!!
شاید من اگر می خواستم از طریق فیزیکی، چنین شخصی را پیدا کنم که این قدر مطابق خواسته ام باشد، هرگز نمی توانستم، ولی از طریق قدرت ذهنم ( اگرچه ناآگاهانه بود ) خیلی راحت به خواسته ام رسیدم و آن خانم به مدت ۱۰ سال با صداقت و مطابق معیارهای من، برای من کار کرد.
در آن زمان من هنوز نمی دانستم که از طریق این کامپیوتر باید به چه جاهایی هدایت شوم.
در آن محله یک عکاس قدیمی بود که عکس سیاه و سفید می گرفت و شنیده بود که با استفاده از کامپیوتر ، می توان عکس سیاه و سفید را تبدیل به عکس رنگی کرد و به من پیشنهاد این کار را داد و باعث شد که من نرم افزار فتوشاپ را یاد بگیرم تا بتوانم هم کار او را انجام دهم و هم از این طریق هم درآمدی کسب کنم.
در همان زمان دولت اعلام کرد که همه افراد باید کارت ملی بگیرند و برای کارت ملی هم عکس لازم بود.
یک روز من به اتفاق خانواده برای گرفتن عکس دیجیتال به یک عکاسی بزرگ در شهر رفتیم. و تا آماده شدن عکس هایمان، در مغازه عکاسی نشستیم و من مشغول تجسس در وسایل عکاسی بودم که چشمم به یک دوربین دیجیتال افتاد و مشخصاتش را پرسیدم. چیزی در درونم می گفت که باید آن را بخرم، در صورتیکه از دید عقلانی دلیلی برای این کار وجود نداشت و هم اینکه، با توجه به بدهی های گذشته ام، شرایط مالی خوبی نداشتم و هم اینکه خانواده ام به شدت با این کار من مخالف بودند. در هر صورت باز هم ریسک کردم و دوربین را با یک سری وسایل جانبی گرفتم و با خود به مغازه ام در روستا آوردم و یک جای مناسب برای عکس گرفتن در مغازه آماده کردم و کار عکس گرفتن را شروع کردم و با توجه به نیاز آن زمان مردم برای عکس گرفتن برای کارت ملی، توانستم پول دوربین را خیلی سریع بدست آورم.
اگر آن لحظه من شجاعت به خرج نمی دادم و دوربین را نمی خریدم، چنین پاداشی را هم نمی گرفتم.
در واقع وقتی چنین موقعیتی برای ما پیش می آید که باید جرات کنیم و پا در یک مسیر ناشناخته بگذاریم، در واقع خداوند در حال امتحان کردن ماست و اگر این مسیر را با توکل و اعتماد به خدا برگزینیم ، پاداش بزرگی می گیریم.
و هرچقدر این ریسک کردن ها در ابعاد بزرگ تری باشد، پاداش بزرگتری هم در انتظارمان خواهد بود.




سپاس از شما خانم توکلی عزیز
بله درست می فرمائید وقتی آدم به آگاهی می رسه و معنا و مفهوم اتفاقات زندگی رو می فهمه، واقعا زندگی یه رنگ و بوی دیگه ای براش پیدا می کنه تا جاییکه حتی عاشق چالش های زندگیش می شه، چون می دونه این چالش ها، وسیله ای برای تلنگر به ما هستند تا خواسته های خود را به جهان هستی اعلام کنیم و سپس با کسب آگاهی و رشد دادن خودمون، در بهترین زمان ممکن به آن ها برسیم.
درضمن اینکه گفتین کنترل قلم از دستتون خارج می شه، کاملا برای من مشهود هست و دقیقا به همین دلیل هست که از خوندن کامنت های شما بسیار لذت می برم. چون کاملا درک می کنم که بر اساس ندای درونتون و الوهیت باطنتون می نویسین و آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند💓
با آرزوی موفقیت برای شما و دیگر دوستان عزیز🥰🌹