راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۸
داستانهایی که از این به بعد برای شما تعریف می کنم، مربوط به زمانی ست که من آرام آرام وارد مرحله آگاهی شده بودم. قبلا اگر نتایجی می گرفتم به دلیل قدرت ریسک پذیری و شجاعتم بود ولی با مطالعه کتابهای مختلف، کلاس هایی که در تهران می رفتم، آشنایی با مراقبه و خلسه کمی آگاه تر شده بودم ولی هنوز هم به دلیل مشغله کاری زیاد، به آرامش نرسیده بودم و دنبال راهی برای کسب آرامش بودم. تمرین های بسیاری از جمله تمرینات سپاسگزاری را انجام می دادم، همچنین تابلوی تجسم (تابلویی که شامل عکس و تصویرهایی ست که آرزوهای شما را نشان می دهند) تشکیل داده بودم و آرزوهایم را در دفترم می نوشتم که شامل پرداخت بدهی هایم، جایی که دوست داشتم زندگی کنم و … بود و در آن زمان هیچ روزنه ای برای محقق شدن آنها نبود و فقط من بر اساس آنچه در کتاب ” بنویس تا اتفاق بیفتد” خوانده بودم، می دانستم که نوشتن قدرت دارد و فقط شور و ذوق نوشتن آرزوهایم را داشتم، نه باور قلبی که هم اکنون دارم و هر روز تابلوی تجسمم را نگاه می کردم و بابت رسیدن به آرزوهایم سپاسگزاری می کردم.
در کلاس هایی که در تهران می رفتم به ما گفته بودند که باید کتابی را به اصطلاح ” زخمی” کنیم یعنی استارت نوشتن آن را بزنیم و هرچقدر که توانستیم، آن را بنویسیم و بعدها هروقت که فرصت کردیم، آن را تمام کنیم. من هم برای این کار نیاز به یک مکان آرام داشتم تا بتوانم تمرکز بگیرم.
بنابراین تصمیم گرفتم که با یکی از دوستانم که اتاقکی در کوه داشت، چند روزی را برای نوشتن کتاب ” شکلات تلخ ” و همچنین روبرو شدن با ترس هایم به کوه برویم. چند روزی در آنجا بودیم و من توانستم مقدار زیادی از کتابم را بنویسم و روزی که می خواستم به شهرستان برگردم، هنگام خروج از اتاقک و بستن در، دستم لای در رفت و به شدت آسیب دید و درد زیادی داشت.
در هر صورت باید آماده می شدم و برای شرکت در کلاسها به تهران می رفتم. همه کارهایم را انجام داده بودم و آماده رفتن بودم که ناگهان منصرف شدم ، زیرا حس خوبی برای رفتن نداشتم و این قضیه ۳ مرتبه تکرار شد و من آن زمان فکر می کردم که در این کار کوتاهی و تنبلی کردم و حتی عذاب وجدان داشتم که چرا کلاسها را رها کرده ام.
ولی در واقع مساله چیز دیگری بود، در واقع یکی از اساتید من در تهران که بسیار جوان و کم تجربه بود کتاب پرفروش ” اثرمرکب” را به من معرفی کرده بود و من هر چه بیشتر آن کتاب را می خواندم، بیشتر احساس می کردم که در حال دور شدن از یک سری باورهای صحیح خودم هستم. مثلا در این کتابها و تعدادی دیگر از کتابهای انگیزشی باور سختی کشیدن برای رسیدن به موفقیت را در ذهن انسان ها قرار می دهند، در صورتیکه که واقعا ما قادر هستیم از راحت ترین حالت ممکن به اهداف و آرزوهایمان برسیم، بنابراین با خواندن این کتاب نوعی تضاد در من ایجاد شد و باعث شد که احساس من نسبت به ادامه این کلاس ها بد شود ولی چون آن زمان از قوانین آگاهی نداشتم و معنای هدایت را درک نمی کردم، برای اتفاقاتی که می افتاد تعریفی نداشتم. بنابراین وقتی انگشت من لای در رفت و آسیب دید و ۳ دفعه از رفتن منصرف شدم، درک نمی کردم که به چه دلیلی این اتفاق ها می افتد، در واقع خداوند از درون، من را هدایت می کرد.
تا بعدها یک فایلی از یکی از اساتید در همین حوزه بدستم رسید که ایشان هم دقیقا همین مساله را بیان کرده بودند که با خواندن یکی از بهترین و پرفروش ترین کتابهای موفقیت، تاثیر بد و احساس بدی را تجربه کرده و از خواندن ادامه آن کتاب منصرف شده بودند و من با شنیدن این فایل قدری از عذاب وجدانم کم شد و آرام گرفتم ولی هنوز هم معنای هدایت را درک نمی کردم.
به هر حال من دوره ها را رها کردم و به شیوه خودم شروع به مطالعه و مراقبه و .. کردم ولی به دلیل مشغله کاری همچنان سردرگم بودم و وقت آزاد نداشتم و همیشه یک لیست خیلی بزرگ از کارها و ایده هایم داشتم که این لیست دائما درحال زیاد شدن بود و به محض اینکه ایده ای به ذهنم می رسید و یا کاری برایم پیش می آمد، بلافاصله در لیستم یادداشت می کردم.
در این جا ذکر نکاتی درباره نوشتن لیست را برایتان بازگو می کنم:
عده زیادی از افراد که اصلا لیست نمی نویسند و معتقدند که کارهایشان را به خاطر می سپارند و تعداد کمی هم که می نویسند برنامه ریزی درستی برای اولویت بندی، زمان بندی و نظم کارهایشان ندارند. یکی از نکات مهم در اولویت دادن به کارها همان است که در کتاب ” قورباغه را قورت بده” آمده است که بدین معنی ست که در ابتدای روز یا هرزمان که انرژی بیشتری داریم، باید از کار مهم تر، سخت تر و بزرگ تر شروع کنیم تا برای کارهای کوچک تر انگیزه بگیریم، زیرا اگر برعکس این کار را انجام دهیم، درواقع انرژی خود را صرف کارهای کوچک کرده ایم که تاثیر زیادی هم در زندگی ما ندارند و در این صورت برای کارهای بزرگ و مهم، انرژی و وقت کافی نداریم و بنابراین مکررا آنها را به تعویق میاندازیم و این به تعویق انداختن و انجام نشدن آن کارها، باعث آشفتگی ذهنی و احساس عدم موفقیت در ما می شود.
و من در دفتر سپاسگزاری ام آرزوهایم را نوشته بودم، از جمله اینکه همه کارهایم انجام شدند، آدم های منفی از زندگی ام بیرون رفتند،از مراسم و جاهای شلوغ که تمرکز من را برهم می زدند دور شدم و … و جالب اینکه تمام این اتفاقات در زندگی من رقم خورد و من به تمام خواسته هایم رسیدم.
نکته بعدی اینکه بعضی آدم ها هستند که کار خاصی ندارند ولی از زیر سنگ برایشان کار پیدا می شود. اینها کسانی هستند که فکرشان این است که باید کاری برای انجام دادن، داشته باشند و بنابراین به دلیل متمرکز شدن روی این مساله، کارهای زیادی را جذب می کنند و این کارها در واقع کارهای مفید نیستند و فقط وقت آن افراد را می گیرند.
به طور کلی وقتی قانون را یاد می گیریم و خواسته هایمان را می نویسیم، نباید زیاد به آنها بچسبیم زیرا آن را بیشتر از خود دور می کنیم، بلکه باید بنویسیم و رها کنیم.
منکم کم در حال آگاه شدن بودم تا یک روز تصمیم گرفتم که تمام دسته چکهایم را بسوزانم و این در حالی بود که تمام زندگی من با استفاده از همین چکها می گذشت و به آنها عادت کرده بودم و با تمام مخالفت هایی که دیگران داشتند، این تصمیم شجاعانه را براساس احساس درونی ام گرفتم و این کار را انجام دادم و به محض انجام آن همهچیز در زندگی من عوض شد، ایده های جدید و اتفاقات خوب به زندگی من جاری شد و این پاداش شجاعت من و گوش کردن به ندای درونی ام بود…




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.