راه رسیدن به رویاها | جلسه ۵
موضوع اول اینکه وقتی در مورد خواسته هایتان، می نویسید و یا تصویرسازی می کنید، حتما جزئیات را هم ذکر کنید تا آنچه را که خواستار بدست آوردنش هستید، مبهم و گنگ نباشد.تعدادی از افراد، دقیقا نمی دانند که چه می خواهند و چه آرزویی دارند و تعدادی هم که می دانند، به صورت کلی آرزوهایشان را مطرح می کنند و جزئیات آن را نمی دانند و عده ای هم آن قدر ظرفشان کوچک است که نمی توانند بیشتر از آن را تصور کنند و یا از خدا بخواهند و خیلی محدود فکر می کنند.
البته کوچک یا بزرگ بودن آنچه را که ما از خداوند می خواهیم، فقط برای خود ما و ذهنیت محدود ما تفاوت دارد وگرنه برای خدا هیچ کوچک و بزرگی و هیچ دیر و زودی وجود ندارد.
موضوع دوم اینکه وقتی من از اتفاقات بد زندگی ام برای آگاهی دادن و آموزش دادن به شما صحبت می کنم ، این موضوع هم حس من و هم شما را بد می کند و حتی من در روز گذشته چند ساعتی به حال بد گذشته ام بازگشتم. بنابراین سعی می کنم از اتفاقات بد سریع تر عبور کنم.
ادامه داستان:
بعد از چند روزی که ماشین من در تعمیرگاه یزد بود، من به شهر یزد رفتم و هزینه تعمیر ماشین را که حدود ۴۰۰ هزار تومان بود پرداخت کردم و ماشین را تحویل گرفتم و به شهرستان برگشتم و از طرف دیگر در این مدت تعدادی از چکهای من که مربوط به طرف حساب هایم در تهران بود، برگشت خورده بود و به یکباره تهرانی ها همگی به مغازه من هجوم آوردند و با دیدن این صحنه ترس سراپای من را فرا گرفت، ترس از رفتن به دادگاه و از طرفی خجالت از رخ دادن این اتفاقات.
همه اینها بعلاوه بی تجربگی من در این زمینه باعث شد که من رفتار نادرستی با طلبکارهایم داشته باشم و به جای اینکه با طلبکارهایم صحبت کنم و از آنها مهلت بگیرم، شروع کردم به فرار کردن از دست آنها!
بنابراین مغازه را در اختیار فروشنده هایم می گذاشتم و مقداری پول از مغازه برمی داشتم و با ماشین، به همراه دوستانی که فقط به دلیل خوشگذرانی و پول، مرا همراهی می کردند، به دنبال تفریح کردن بودم .
بدین ترتیب تمرکز من بر روی کارم، روز به روز کمتر و کمتر می شد و با توجه به مشکلات عدیده ای که داشتم، خودم را بیشتر و بیشتر غرق می کردم و چون این اتفاقات بسیار به تدریج رخ می داد، خودم هم از این کار خود خبر نداشتم.
در واقع چون فضای فکری من خراب بود، از همه طرف برایم اتفاقات بد رقم می خورد( یا بهتر است بگویم که اتفاقات بد را برای خودم خلق می کردم).
فاصله گرفتن من از کارم، رفیق بازی هایم، برگشت خوردن چک هایم، هزینه های ماشین و سوء استفاده کردن برخی از فروشنده هایم در این بین، چیزهایی بودند که به من و زندگی ام آسیب می رساندند و روز به روز مشکلات من بیشتر می شد و ترس از دست دادن چیزهایی که داشتم، تمام وجود مرا فرا گرفته بود و من در آن زمان، همه این مسائل را به ” چشم خوردن” ربط می دادم.
چندتا از این اتفاقات بد را برایتان بازگو می کنم، گرچه نه برای شما و نه برای خودم خوشایند نیستند ولی به دلیل لزوم مساله آموزش و درس گرفتن و توانمندتر شدن شما، برایتان می گویم.
یک روز که در خیابان اصلی شهر با ماشین می رفتم، دور میدان شهر یک موتورسوار (که صد در صد مقصر شناخته شد) به ماشین من می زند و به زمین می خورد و زخمی می شود و من هم به دلیل مسائل انسان دوستانه، چند روزی درگیر بیمارستان و مداوای او بودم.
چندروز بعد که به دنبال وصول پول برای جنس های نسیه ام بودم و در یکی از کوچه های شهر، بسیار آرام می رفتم، یک دفعه یک موتور که ترمزش نمی گیرد، به ماشین من می خورد و فرمان موتورش، توی لاستیک ماشین من رفته و لاستیک را می ترکاند و من فقط خدا رو شکر کردم که آسیبی به شخص خودش وارد نشده.
در این جا با توجه به خرابیهای قبلی ماشینم، تصمیم گرفتم که ماشین را به تعمیرگاه، صافکاری و نقاشی ببرم که همه اینها حدود ۱ ماه طول کشید و روزی که برای تحویل گرفتن ماشینم رفتم، هنوز رنگ ماشین به خوبی خشک نشده بود و با تاکید نقاش ماشین، براینکه مراقب رنگ ماشین باشم، ترس دوباره تصادف کردن در من زنده شد.
و من درحالیکه در یکی از خیابان های اصلی شهر می رفتم، همزمان یکی از مدارس تعطیل شد و همه ماشینها ترمز کردند تا دانش آموزان از خیابان عبور کنند و متاسفانه تعدادی از ماشین ها بهم برخورد کردند و سر ماشین من رفت زیر ماشین پیکان وانت جلویی و من دوباره به صافکاری بازگشتم و باز هم باور ” چشم خوردن ” در من قوی تر شد.
و بعد از مدتی دوباره ماشین را گرفتم و برای انجام کاری به شهربابک رفتم و در راه بازگشت، مشکلی برای موتور ماشینم پیش آمد و من به دلیل بی پولی، مجبور شدم ماشین را در یکی از کوچه های شهربابک بگذارم و برگردم و بعد از یک ماه به همراه یکی از دوستانم ماشین را کشیدیم و به شهرستان آوردیم و درست کردیم و باز هم کلی برای ماشینم هزینه کردم.
من در آن زمان خیلی به ماشینم علاقه داشتم و خیلی به آن وابسته بودم و حتی گاهی نیازهای خانه را نادیده می گرفتم و به ماشینم رسیدگی می کردم و اصلا دوست نداشتم که ماشینم را از دست بدهم.
در این جا به یک قانون می رسیم با عنوان ” قانون چسبندگی” که می گوید به هر چیزی که بچسبید، وابسته باشید و ترس از دست دادنش را داشته باشید،حتما از دستش می دهید.
و من چون ترس از دست دادن ماشینم را داشتم، بیشترین ضربه ای که به من وارد می شد، از ناحیه ماشینم بود.
همان طور که در جلسات قبل گفتم، خدا موانعی را بر سر راه من می گذاشت تا من متوجه شوم و راهم را کج کنم و به مسیر درست بروم ولی چون من آگاه نبودم، روز به روز موانع بیشتر و بزرگتری بر سر راهم قرار می گرفت و همه اینها پیامها و هشدارهای خداوند بودند که من قادر به درک آنها نبودم.
یک روز دیگر در کرمان با چندتا از دوستانم به امامزاده رفته بودیم و هنگام ظهر که من در حال استراحت بودم و ماشینم را روی حیاط پارک کرده بودم، بی هیچ دلیلی، ماشین من آتش می گیرد که البته با کمک مردم آتش خاموش می شود ولی جلوی ماشین من می سوزد و دوباره مجبور می شوم که ماشین را به تعمیرگاه ببرم و هزینه کنم و باز هم من و اطرافیان منصف، همه اینها را به حساب ” چشم خوردن ” می گذاشتیم و بدتر اینکه اطرافیانی که بی انصاف بودند، این مسائل را به چیزهای دیگر ربط می دادند و تهمت های ناروایی به من می زدند و درد و رنج مرا بیشتر می کردند و همه این اتفاقات باعث شد که من در نهایت مغازه را تعطیل کنم و به مسافرکشی شهر به شهر، بین کرمان- رفسنجان، روی بیاورم.
در یکی از شبها که مسافر به کرمان برده بودم و خیلی خسته بودم، می خواستم چند ساعتی را استراحت کنم که سه نفر دانشجو از من خواستند که آنها را به یزد ببرم و من به دلیل اینکه به پول نیاز داشتم، با همه خستگی ام قبول کردم و آنها را به مقصد رساندم و دیگر واقعا نیاز به استراحت داشتم و در حال پارک کردن گوشه خیابان، برای استراحت ، بودم که یکباره یک ماشین جیپ که نمیدانم از کجا پیدا شد، به ماشین من زد و کلی به من خسارت وارد کرد و وقتی که پیاده شدم، متوجه شدم که او همسایه دیوار به دیوار مغازه من، در شهرستان است که مبلغ زیادی هم به من بدهکار بود و پرداخت نکرده بود و من صبح روز بعد به شهرستان برگشتم و دوباره ماشین را به تعمیرگاه بردم.
این ها همه واقعیت های زندگی من هستند که اگر من زودتر از قوانین آگاه می شدم و هشدارها را درک می کردم، این همه اذیت نمی شدم ولی از طرفی به اندازه امروز ، در زندگی ام قوی نمی شدم…




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.