راه رسیدن به رویاها | جلسه ۲۰
بعد از اینکه این خانم در شهر یزد جراحی کردند و به شهر خودشان بازگشتند، به علت احساس درد دوباره مراجعه کردند و بعد از انجام آزمایش در یزد و کرمان به این نتیجه رسیدند که بخشی از توده هنوز در بدن آن خانم وجود دارد و مجددا باید جراحی صورت پذیرد.
ولی من به او گفتم که هیچ چیز غیر ممکن نیست و تو بزودی خوب می شوی و چون این کلام من از مبدا و منشا دیگری می آمد، تاثیرگذار بود و او هم حرف مرا می پذیرفت. به این دلیل که من توانسته بودم روی مادرش تاثیر بگذارم و حالش را خوب کنم ، او هم به من اعتماد کرده بود و نتیجه هم گرفت.
بعد از چندروز، پزشکان کرمان به این نتیجه رسیدند که با وجود اینکه در آزمایشات کرمان و یزد، به وضوح توده دیده شده است، ولی بعد از برداشتن توده و انجام آزمایشاتی بر روی آن، هیچ مورد بدی دیده نشده بود!!
یعنی فقط در طول ۳ روز ، به دلیل تغییر باور آن فرد نسبت به بیماری، همه چیز به صورت ناباورانه تغییر یافته بود و این نشان از حضور خدا در آن موقعیت بود که از طریق کلام من در جان آن فرد جاری شده بود و تاثیر خودش را گذاشته بود.
با این اتفاق باز هم باور من قوی تر شده بود و حرف های من از نظر دیگران، غیر منطقی تر.
این صحبت ها به سرعت در شهر پیچید و یک شب ،خانمی دیگر با من تماس گرفت و از من کمک خواست و بعدا متوجه شدم که همشهری هستیم و بعد از جلسه به منزل ایشان رفتم و با آن خانم صحبت کردم و خدا رو شکر ایشان هم خودشان و هم خانواده شان تحت تاثیر حرف های من قرار گرفتند.
در حین صحبت ها متوجه شدم که این خانم با اینکه خیلی جوان هستند، اما از قبل برای خودش کفن آماده کرده و حتی وصیت نامه نوشته بود. و من ذهن ایشان را روشن کردم که وقتی چنین کارهایی را انجام می دهد یعنی منتظر مرگ است و جهان هم شرایطی را فراهم می آورد که او به خواسته اش برسد.
با شنیدن این صحبت های آگاهی دهنده، حال آن خانم بهتر می شود و بعد از مدتی برای خرید یک سری وسایل با یکی از دوستانش به تهران می رود. دوست آن خانم برای کاری به بیمارستان می رود و این خانم هم برای چکاپ آزمایشی می دهد و پزشک بعد از بررسی آزمایش به او می گوید که دچار سرطان است و او کاملا روحیه اش خراب می شود و برای جلب حس ترحم، به خانواده و دوستانش هم اطلاع می دهد و خودش هم با تلقین و ترس، حال بدتری را برای خودش جذب می کند و وصیت نامه هم تنظیم می کند.
ولی بعد از صحبت های من هوشیار می شود و حالش بهبود می یابد و من به آنها گفتم که باید ارتباط خود را با دیگران کم کنند و فقط صحبت های مرا باور کنند و به خدا اعتماد داشته باشند.
آنها از من خواستند که جلسه بعدی کلاس را در منزل آنها برگزار کنم و من هم قبول کردم و با اکیپ خود به منزل آنها رفتم و صاحب خانه هم تعداد زیادی از کسانی را که بیمار بودند دعوت کرده بود و این باور را در آنها کاشته بود که من می توانم بر روی آنها تاثیرگذار باشم.
وقتی من شروع به صحبت کردم ، عده زیادی جذب صحبت های من شده بودند و حتی اذعان می داشتند که با شنیدن صحبت های من، دردهایشان بهبود یافته است.
بعد از مدتی آن خانم باید دوباره به بیمارستان یزد مراجعه می کرد. من با او صحبت کردم و به او گفتم که هرچه بیماری که در وجود تو بوده، حتما تمام شده و تو باید این حرف من را باور کنی. ولی اگر می خواهی به یزد بروی، باید مراقب نشانه هایی که خدا سر راهت قرار می دهد باشی، نشانه ها ممکن است چند بار برایتان ظاهر شوند و یا فرد بیمار ممکن است الهاماتی را درک کند که مطمئن شود باید برود یا خیر.
اگر نشانه ها را فهمیدی و تسلیم شدی، پس شک نکن که جواب می گیری، اما اگر بی توجه به نشانه ها و بر طبق عقل خود پیش رفتی نتیجه ای نخواهی گرفت.
جالب اینکه تمام این صحبت های من برای آنها اتفاق می افتد، در ابتدا مساله ای پیش می آید که رفتنشان را به تعویق می اندازد و بعد که به یزد می رسند و به بیمارستان می روند، دوتا از بیمارستانها دستگاهشان خراب هستند و باز هم آنها به دنبال بیمارستان دیگری که دستگاهشان درست باشد به اردکان می روند، چون ذهنیت عقلانی آنها اینست که وقتی این همه راه آمده ایم باید کار مفیدی را انجام دهیم، غافل از اینکه وقتی از این بیمارستان به آن بیمارستان می روند، یعنی در حال درخواست بیماری از کائنات هستند و منتظر شنیدن خبر بیماری. پس چیزی به جز این هم دریافت نخواهند کرد!
و بالاخره در بیمارستان اردکان پزشک به او می گوید که احتمالا سرطان به استخوانت رسوخ کرده و او با شنیدن این حرف دوباره بهم می ریزد و از طرفی تمام زحمات من هم بر باد می رود.
در صورتیکه اگر به نشانه ها دقت کرده بودند و برگشته بودند، خداوند از طریق واسطه هایی مثل من شفایش می داد. چند روز بعد مادرشوهر همان خانم از من دعوت کرد که به جای مراسم مذهبی که در خانه اش برگزار می شد،برای افراد حاضر در جلسه صحبت کنم و می گفت این قدری که در صحبت های من با خدا ارتباط گرفته و او را شناخته، در مراسم های مذهبی چندین ساله اش به این شناخت نرسیده.
من قبول کردم و به آن جلسه رفته و صحبت کردم ولی چون حاضرین در جلسه شناخت یا باوری نسبت به من نداشتند و صحبت های من در ظاهر با مسائل مذهبی منافات داشت، انتقادهای زیادی می کردند که منشا همه انتقادهایشان تجربه و تحلیل های عقلانی آنها بود و اینکه به عقل خود، بیشتر از خدای خود، اعتماد و باور داشتند.
بله همه چیز به باور ما بستگی دارد، آن دو نفر خانمی که سرطان داشتند و من با آنها کار می کردم، نفر اول به من باور کامل داشت و نتیجه گرفت ولی نفر دوم انگار به پولش بیشتر باور داشت و حتی آزمایشاتش را با صرف هزینه زیادی به آلمان فرستاده بود …. و در نهایت نتیجه ای هم ندید.
بعد از این جریانات عده زیادی که بیماریهای سخت داشتند با من ارتباط می گرفتند و خواستار صحبت با من می شدند ولی من دیگر ادامه ندادم زیرا تمرکز روی این مسائل، از همان جنس را جذب خواهد کرد و من هم با دیدن همین موارد و نشانه ها، ایمانم و باورم تقویت شده بود و دیگر نیازی به ادامه نمی دیدم.
درباره موضوع بخشش داستان زیبایی وجود دارد که یکی از پادشاهان از مسیری عبور می کرد که مرد فقیری را دید. مرد فقیر یکی دو تا گوسفند که بیشتر نداشت، همان ها را برای پادشاه سر می بُرد تا از آنها پذیرایی کند و پادشاه وقتی به قصر خود برمی گردد، در جواب کار مرد فقیر، چندین برابر گوسفند به او می بخشد. اطرافیان از پادشاه می پرسند که چرا چند برابر به او بخشیده اید و پادشاه در پاسخ می گوید: من هیچ گاه نمی توانم کار او را جبران کنم زیرا مرد فقیر تمام دارایی خود را به من داد و من تنها بخش کوچکی از دارایی ام را به او عطا کردم.
امیدوارم که این صحبت ها بتواند در شما تاثیرگذار باشد ، زیرا تمام چیزهایی که از زندگی خود برایتان می گویم، آگاهی هایی ست که خودم شخصا و به صورت تجربی به آنها رسیده ام و آنها را درک کرده ام ودر جای دیگر یا کتاب های دیگر نخوانده ام و شما هم به اندازه ای که باور می کنید و عمل می کنید، نتیجه می گیرید.




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.