راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۷
من در ابتدا قصد داشتم دوره ای مقدماتی را آماده کنم که افراد مبتدی بتوانند از این دوره یک سری آگاهی ها کسب کنند تا برای دوره های بعدی آماده شوند ولی الان احساس می کنم که این دوره، فقط یک دوره مقدماتی نیست. بلکه یک دوره کامل و جامع است که حتی من آن را دوره ای الهام بخش می دانم. هر چند در این دوره درباره قوانین صحبت نشد ولی مطالب بسیاری گفته شد که قرار بر گفتنش نبود و از این بابت خدا را شکر می کنم که توانستم دوره بسیار خوب و انگیزه بخشی را در اختیار شما قرار دهم که واقعا نمونه آن را در هیچ کجا پیدا نخواهید کرد. حتی دوره هایی را که خود من با پرداخت هزینه های بسیار زیادی در تهران می رفتم، فقط تا حدودی راه را برای من باز کردند و محتوای آنها برای من کاربرد زیادی نداشت.
من در هنگام ادیت کردن فایل قبل، یادم آمد که چندین سال قبل کتابی را با عنوان ” سوپ جوجه برای روح” اثر ” جک کنفیلد ” مطالعه کرده بودم که شامل داستانهای الهام بخشی بود که نویسنده کتاب آنها را از اتفاقات و معجزات زندگی دیگران که برای وی ارسال می کردند، جمع آوری کرده بود. در حالیکه آنچه را که من در این دوره بیان کرده ام، تماما داستانهای زندگی خود من هستند و بنابراین باید تاثیر گذاری آن خیلی بیشتر از آن کتاب باشد. حتی خود من هم در هنگام گوش کردن به این فایل ها دوباره از آنها الهام می گیرم، بخصوص فایل ۱۶، که ایده های خوبی برای یک کار جدید به همه و حتی خود من می دهد.
ادامه داستان:
رسیدیم به جایی که من در تهران در حال دوره دیدن هستم. در آن زمان، من برای دوره “استادی” یا دوره ” آموزش سخنرانی یا سخنوری” مبلغ زیادی را باید در طول دو قسط پرداخت می کردم که بعد از اینکه حدودا به نیمه های دوره رسیدم و هنوز قسط دوم را پرداخت نکرده بودم، آن را به دلایلی رها کردم.
و دوره قبلی که در صدا و سیمای تهران با نام ” اصول موفقیت” برگزار می شد ، نیز هزینه زیادی داشت که با هزینه کتاب ها، سی دی ها و هزینه رفت و آمد من و … واقعا برایم گران می شد و وقتی آن دوره ها و دستاوردهای آن را از نظر معنوی و مادی با دوره خودم مقایسه می کنم، می بینم که به هیچ عنوان قابل مقایسه نیستند و انگار این دوره به رایگان در اختیار شما قرار گرفته است.
یکی از تمرین های که در کلاس های آموزشی برای رفع خجولی انجام می دادیم به این صورت بود که باید کاری را انجام می دادیم که حداکثر خجالت کشیدن را به همراه داشت و احساس می کردیم که اگر آن کار را انجام دهیم دیگران حسابی ما را مسخره می کنند و باید از آن کار خود فیلم می گرفتیم و به کلاس می آوردیم و دلیل این تمرین هم این بود که وقتی تهِ چیزی را ببینیم، مثلا تهِ خجالت یا ترس را، دیگر از روبرو شدن با آن هراس نداریم، بلکه با آن روبرو می شویم و ترسمان از بین می رود.
البته من به دلیل اینکه همان طور که در جلسه قبل گفتم، یک سخنرانی بدون آمادگی در شهر خودم داشتم، انگار قبلا این تمرین را انجام داده بودم.
و اینها همه مصداق ” قورباغه بزرگ را اول از همه قورت بده” می باشد و ادامه کار را برای ما راحت می کند و نشان می دهد که از هر چیزی که می ترسیم، باید با آن روبرو شویم و به درون آن برویم تا کم کم به نتیجه دلخواه خود برسیم.
من هم در آن زمان ترس هایی داشتم که باید با آنها روبرو می شدم، بنابراین با آگاهی از این دروس سعی کردم با این ترس ها روبرو شوم.
به همین دلیل یک شب تصمیم گرفتم که به قبرستان و حتی قسمت مرده شورخانه بروم و به خودم نشان دهم که نمی ترسم و کلی برای خودم دلیل آوردم که هیچ جای ترسی وجود ندارد و با اعتماد بنفس به راه افتادم و به محض ورود به قبرستان با خیمه مانندی مواجه شدم که شخصی در آن در حال قرآن خواندن بود و در داخل چادرش، لامپی روشن بود که با دیدن این صحنه در آن تاریکی، ترس به دلم افتاد و مدام با خودم و درونم در حال صحبت کردن بودم که نباید بترسم. گرچه آن شب نتوانستم به قسمت مرده شورخانه بروم ولی از اینکه توانسته بودم تا حدی بر ترس خود غلبه کنم و به قبرستان بروم، خوشحال بودم.
انگار وقتی با خودت تعهدی می کنی و مسیری را انتخاب می کنی، خدا هم در آن مسیر به تو کمک می کند و موقعیت هایی را برایت پیش می آورد که در مسیر رسیدن به هدفت قرار بگیری.
من در آن روزها برای مراقبه و مطالعه به بیابان می رفتم ولی این بار تصمیم گرفتم که شب هنگام بروم که تمرینی برای غلبه بر ترس خود داشته باشم. بنابراین با وسایل مورد نیازم به راه افتادم و در جایی که رودخانه و درخت بود اتراق کردم و مشغول به مطالعه و نکته برداری شدم و وقتی که هوا تاریک شد، از لامپی که به همراه داشتم برای روشنایی استفاده کردم که ناگهان متوجه یک مار شدم که در نزدیکی من بود ولی اصلا نترسیدم و به کارم ادامه دادم و مار هم رفت.
چند دقیقه بعد متوجه یک عقرب شدم که آن هم از همان مسیری که مار رفته بود، رفت که برای من عجیب بود که هر دو در یک مسیر حرکت کردند و باز هم به ادامه کار پرداختم ولی مغز من وارد عمل شد و مرا از مار و عقرب های بیشتری ترساند. من هرچه سعی می کردم با یاد خدا از آن ترس نجات یابم ولی مغز من نمی گذاشت تا جاییکه دیگر بر کارم تمرکز نداشتم و به هر سختی که بود وسایلم را جمع کردم و به راه افتادم و به خانه آمدم.
داستان دیگری در رویارویی من با ترس این بود که یک روز با یکی از دوستانم برای مراقبه به سمت دیگر همان رودخانه رفتیم و در جایی اتراق کردیم که ناگهان در زیر لایه کوه متوجه یک فرش کهنه و ملحفه شدیم و در نزدیکی آن هم دو تا لنگه کفش و در آب رودخانه هم دمپایی زنانه دیدیم که این مساله حسابی فکر مرا درگیر کرده بود ولی برای دوستم اهمیت زیادی نداشت و اصلا نمی ترسید زیرا از بچگی در چاه های بیابانی به دنبال کبوتر بود که بگیرد، کباب کند و بخورد، بنابراین تاریکی را تجربه کرده بود.
خلاصه آن شب وقتی که هوا به سمت تاریکی رفت و ما لامپ هم نداشتیم، مراقبه را شروع کردیم و در حال مراقبه ناگهان احساس کردم که صدای آب رودخانه تغییر کرد، انگار کسی داخل آب در حال راه رفتن بود، ناگهان مراقبه را قطع کردم و نشستم ولی کسی را ندیدم. دوباره با دوستم مراقبه را شروع کردیم و قول دادیم که دیگر آن را قطع نکنیم و همین کار را کردیم ولی دوباره وسط مراقبه صدای سوت آمد. به هر صورت مراقبه را تمام کردیم و دوستم گفت که من می روم ببینم کسی را می بینم یا نه و اظهار کرد که اصلا نمی ترسد. او رفت و به محض تنها شدن، ترس من شروع شد ولی سعی کردم خودم را سرگرم کار کنم تا اینکه دوستم آمد و در کمال تعجب دیدم که از ترس زبانش بند آمده، من به او آب دادم تا کمی حالش بهتر شود و بعد او گفت که یک نفر آن بالا روی زمین دراز کشیده بود و من هر چه به سمتش سنگ پرتاپ کردم او از جایش بلند نشد. حالا من شجاع شده بودم و می گفتم که می خواهم بروم و او را ببینم و با دوستم به راه افتادیم و رفتیم ولی کسی را ندیدیم و در راه برگشت به سمت رودخانه، دوباره دوستم مرا صدا کرد و گفت که اینجا هستند ولی باز هم کسی نبود. خلاصه اینکه آن شب کلی ترسیدیم و در نهایت هم کسی را ندیدیم و به روستا برگشتیم ولی درس بزرگی گرفتیم و فهمیدیم که خداوند آن شب از ما آزمون سختی گرفته بود، درواقع دوست من که همیشه اظهار شجاعت می کرد، وقتی در موقعیت ترسناکی قرار گرفت، فهمید که آن قدرها هم که فکر می کرده شجاع نبوده و من هم با قرار گرفتن در آن موقعیت تاحدی با ترس خود روبرو شده بودم.
گاهی در لایه های زیرین وجود ما خصیصه هایی پنهان شده اند که وقتی در موقعیت های خاصی قرار می گیریم، موفق به کشف آنها می شویم. به همین دلیل می گوییم آدم ها آینه ما هستند زیرا خصائص و حتی ایرادهای ما را به ما نشان می دهند ولی گاهی ما قبول نمی کنیم، در صورتیکه اگر آنها را بپذیریم و با آنها روبرو شویم، بهتر می توانیم آنها را رفع کنیم. همان طور که من در وجودم ترس را شناسایی کرده بودم و به میزان توانم در صدد رفع آن برآمده بودم و خدا هم موقعیتی برایم فراهم کرده بود که ایمان خود را نشان دهم.
یکی از دلایل عدم موفقیت ،همین ترس ها هستند. ترس های خود را شناسایی کنید، لازم نیست با آنها مبارزه کنید، چون وقتی مبارزه می کنید به آن فکر می کنید و بیشتر جذبش می کنید، با ترس هایتان روبرو شوید ، یعنی ترس را قبول کنید و خودتان را در موقعیتش بگذارید. در این جا به میزانی که ایمان خود را نشان می دهید پاداش می گیرید و خود را رشد می دهید…




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.