راه رسیدن به رؤیاها | جلسه ۷
مساله اول اینکه چرا این فایل و فایل قبلی با تاخیر آماده شد؟
پاسخ آن اینست که من به دلیل مرور خاطرات تلخ گذشته حال و هوای خوبی نداشتم و باید صبر می کردم که حالم خوب می شد و انرژی کافی را پیدا می کردم تا بتوانم فایل تاثیر گذاری را آماده کنم.
مساله دوم اینکه یکی از دوستان در قسمت نظرات گفته بودند که ” شما کلید را به ما نمی دهید بلکه کلید ساختن را به ما یاد می دهید” که دقیقا درست است. منظور و هدف من از برگزاری دوره، همین است که شما به چالش کشیده شوید و ذهن شما بتواند نکته ها را پیدا کند تا مفاهیم قانون و زندگی را بهتر درک کنید ودر نهایت موفق شوید.
و اما ادامه داستان زندگی من:
در آن روزها طلبکارهای من از تهران، اصفهان و مشهد برای وصول طلب خود به شهر من، آمده بودند و از طرفی چون من نتوانسته بودم اقساط وام خود را پرداخت کنم، بانک ها سفته های من را به اجرا گذاشته بودند. درصورتیکه من قبلا در همان بانک ها آنقدر اعتبار داشتم که حتی ۳ دسته چک را به طور همزمان به من تحویل می دادند. یک روز که من در حال پرداخت قسمتی از وام خود به بانک بودم، با هماهنگی رئیس بانک، دو نفر مامور من را می گیرند و به کلانتری می برند. در اینجا توجه به این نکته حائز اهمیت است که همه انسانها هم دارای خصوصیات خوب هستند و هم بد. اگر ما فرکانس خوب بفرستیم ، انرژی و فرکانس خوب آن آدمها نصیب ما می شود و برعکس چنانچه افکار و فرکانس ما منفی باشد، نتیجه بد را از طریق همان انسانها دریافت می کنیم. یعنی آدمهای بانک همان آدمهای قبلی بودند که حتی خلاف قانون بانک عمل می کردند و ۳ دسته چک به طور همزمان به من می دادند که به من کمک کنند (به دلیل افکار مثبت و فرکانس های مثبت من) و حالا هم درصدد دستگیری من بودند ( به دلیل افکار و فرکانس های منفی من).
در آن روزهای سخت، من هرچه تلاش می کردم، نمی توانستم مشکلات را حل کنم. خرابیهای ماشین و هزینه های زندگی از یک طرف، شنیدن حرف های مردم و یک کلاغ چهل کلاغ کردن آنها از طرف دیگر، همه مرا تحت فشار قرار داده بود، تا جایی که من خانواده ام را به منزلی در روستا که حتی تلفن هم نداشت، برده بودم.
یک روز که در کرمان بودم و به دنبال یک تعمیرگاه برای درست کردن کیلومتر ماشینم بودم، در حالیکه پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی بودم، یکدفعه افسر راهنمایی رانندگی به سمت من آمد و مدارکم را خواست و من هم تقدیم کردم و خلاصه اینکه من را به جرم اینکه صدای ضبط ماشینم بلند است ( درصورتیکه صدای ضبط واقعا کم بود و آهنگ هم کاملا مجاز بود) به پاسگاه بردند و در پاسگاه فهمیدم که این قانون را همان روز، فرمانده کرمان و فقط در شهر کرمان گذاشته که هرکس صدای ضبط ماشینش بلند است و آلودگی صوتی ایجاد می کند را باید بازداشت کنید. و دو پاسگاهی که مرا بردند، اصلا از این قانون اطلاع نداشتند و بنابراین من را به راهنمایی رانندگی مرکزی بردند و در آنجا چند نفر دیگر با شرایط من را هم بازداشت کرده بودند. ولی چون آنها کرمانی بودند، از طریق ضامن آزاد شدند و فقط من مانده بودم. و نفر آخر، که ضامنش یک درجه دار بود، ضمانت من را هم کرد که بروم اما صبح روز بعد ساعت ۷، دوباره برگردم که مرا به دادگاه ببرند. و من هم از شنیدن این حرف عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم و آن فرد هم دستور داد که نامه مرا بنویسند و مجازات دیگری را هم علاوه بر مجازات قبلی برای من در نظر بگیرند و بدین ترتیب جرم من سنگین تر شد. ولی بعد از گذشت مدتی، با وساطت بقیه، از جرم دوم من صرفنظر کرد و مرا آزاد کرد و گفت فردا اول وقت دوباره برگردم.
من نیمه شب، پای پیاده و به سختی مسافرخانه ای پیدا کردم و ۲-۳ ساعتی را استراحت کردم و ۶ صبح به پاسگاه برگشتم. تا عصر آنجا معطل بودیم و بعد ما را آزاد کردند و ماشینها را نگه داشتند. و بعد از گذشت ۲ ماه من توانستم با دستور مستقیم همان فرمانده ای که این قانون را گذاشته بود، ماشینم را آزاد کنم، در حالیکه ماشینم صدمات زیادی در آفتاب داغ تیر ماه دیده بود و من با وضعیتی بسیار اسفناکی به روستا برگشتم.
بعد از گذشت چند روز من بهمراه خانواده و دوستان به کوه رفتیم و شب را در منزل نگهبان به سر بردیم و من درحین خواندن نماز یکباره گریه ام گرفت و اشکهایم سرازیر شد.بعد از اتمام نماز، همانجا دراز کشیدم که کسی متوجه گریه من نشود. من با هر صدایی و با هر چیزی اذیت می شدم و تحمل هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم.
فردای آن روز که به دکتر مراجعه کردم و حالتهای خود را برای دکتر شرح دادم، متوجه شدم که افسردگی شدید دارم و باید دارو مصرف کنم و استراحت کنم. درصورتیکه کوله بار بدهی و مشکلات من، به من اجازه استراحت نمی داد.
بعد از گذشت چند روز که ۳ مسافر دربستی را به رفسنجان می بردم، به روستای کبوترخان رسیدیم و من به دلیل نزدیک شدن به منطقه مسکونی، سرعتم را کم کردم. یک دفعه چیزی به ماشین من برخورد کرد، صدایی داد و شیشه ماشینم شکست و ریخت روی صورتم. و من آرام آرام ترمز کردم و به هر شکلی که بود چشمهایم را باز کردم و در حالیکه مات و مبهوت بودم، متوجه شدم موتورسواری ( که صد در صد مقصر بود) به ماشین من برخورد کرده و نقش زمین شده، به طوریکه همه فکر می کردند که از دنیا رفتهاست. بعد از گذشت نیم ساعت، اورژانس از راه رسید و آن فرد را به بیمارستانی در رفسنجان برد.
من را هم به پاسگاهی که در همان نزدیکی بود ، بردند تا دوستان و هم محلی های آن فرد به من آسیبی نرسانند.
سپس من را به نمازخانه پاسگاه بردند.حالم خیلی بد بود، حتی نمی توانستم به خانواده ام زنگ بزنم و اطلاع دهم ، زیرا هیچ کس تحمل این بار من را نداشت چه برسد به خودم. من در نماز خانه شروع کردم به گریه و دعا کردن به درگاه خداوند ، دعا کردنی که با همیشه فرق داشت.
تا اینکه نیمه شب از نماز خانه بیرون آمدم و به هر طریقی که بود توانستم با پدرم صحبت کنم و او را در جریان کارم بگذارم. پدرم به همراه یک نفر دیگر به بیمارستان رفتند تا جویای احوال فرد مصدوم شوند و بعد از کمی پرس و جو پدر من با پدر مصدوم با هم روبرو می شوند و پدر من از مشکلات من و افسردگی ام می گوید و پدر مصدوم می گوید ” فرزند من را خدا داده، او در حقیقت یک امانت بدست من بوده، و اگر خدا بخواهد فرزند مرا به من بر می گرداند و اگر هم نخواهد که همه چیز بدست خودش است”. همچنین می گوید که من از پسر شما شکایتی ندارم و حتی فردا صبح آن روز شورای محل آن منطقه را به پاسگاه می آورد و شخصا ضامن من می شود و من را آزاد می کند.
و من فکر می کنم ریشه همه آن اتفاقات ، در دعاهایی ست که من آن شب در نمازخانه کردم. آن شب من یک جور دیگر دعا کردم و با خدا حرف زدم.
آن جوان بعد از ۳۴ روز که در کما بود، انگشت پایش را حرکت داد و باعث خوشحالی همه ما شد و بعد از حدود ۴-۳ ماه که در بیمارستان بود، مرخص شد و یک دوستی عمیق بین خانواده های ما ایجاد شد که شاید در اتفاقات خوب زندگی ، نمی توانستیم چنین دوستان خوبی را پیدا کنیم. آنها آدمهای خوب و با درک و فهم و از جنس خدا بودند که نمونه آنها بسیار کم پیدا می شود. خداوند از دل تلخ ترین و تاریک ترین اتفاقات زندگی من، یک نوری را به من نشان داد که ادامه آن به جایی که امروز هستم، می رسد و آخرین اتفاق تلخ زندگی من ، باید جوری می افتاد که من بیدار می شدم و جور دیگری درخواست می دادم و دعا می کردم.
اگرچه من آن زمان آنقدر کلافه بودم که قادر به گرفتن هیچ تصمیمی نبودم و هیچ روزنه امیدی در زندگی نمی یافتم و حتی چندین مرتبه دست به خودکشی زده بودم تا اینکه به لطف پروردگار با دعاهای خالصانه من، کم کم راه برایم باز شد و زندگی من تغییر کرد و به جایی رسیدم که دست به خاک می زدم، طلا می شد و چیزهای زیادی بدست آوردم.
پس نتیجه می گیریم که افکار ما تا چه اندازه می توانند بر زندگی ما تاثیر بگذارند و روزهای تلخ یا شیرین را برای ما بسازند. و من شکرگزار خداوند به خاطر همه روزهای زندگی ام هستم چرا که اگر روزهای سخت نبودند، قدر روزهای خوب را نمی دانستم و همه چیز برایم عادی بود و اصلا نمی توانستم روزهای خوب را درک کنم.
در واقع تمامی اتفاقات زندگی ام اعم از تلخ یا شیرین، نقطه هایی بودند که باید من را به اینجایی که اکنون هستم، می رساندند و من خدا را به خاطر همه آنها شکر می گویم.




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.