سبد خرید
راه رسیدن به رویاها- راه رویاها- رویا

راه رسیدن به رؤیاها | جلسه ۷

امتیازدهی 4.93 از 5 در 15 امتیازدهی مشتری
(15 بازخورد مشتری)

تمرینات شما، برنامه‌ریزی ذهنی شما محسوب می‌شوند

راه رسیدن به رؤیاها | جلسه ۷

مساله اول اینکه چرا این فایل و فایل قبلی با تاخیر آماده شد؟

پاسخ آن اینست که من به دلیل مرور خاطرات تلخ گذشته حال و هوای خوبی نداشتم و باید صبر می کردم که حالم خوب می شد و انرژی کافی را پیدا می کردم تا بتوانم فایل تاثیر گذاری را آماده کنم.
مساله دوم اینکه یکی از دوستان در قسمت نظرات گفته بودند که ” شما کلید را به ما نمی دهید بلکه کلید ساختن را به ما یاد می دهید” که دقیقا درست است. منظور و هدف من از برگزاری دوره، همین است که شما به چالش کشیده شوید و ذهن شما بتواند نکته ها را پیدا کند تا مفاهیم قانون و زندگی را بهتر درک کنید ودر نهایت موفق شوید.

و اما ادامه داستان زندگی من:

در آن روزها طلبکارهای من از تهران، اصفهان و مشهد برای وصول طلب خود به شهر من، آمده بودند و از طرفی چون من نتوانسته بودم اقساط وام خود را پرداخت کنم، بانک ها سفته های من را به اجرا گذاشته بودند. درصورتیکه من قبلا در همان بانک ها آنقدر اعتبار داشتم که حتی ۳ دسته چک را به طور همزمان به من تحویل می دادند. یک روز که من در حال پرداخت قسمتی از وام خود به بانک بودم، با هماهنگی رئیس بانک، دو نفر مامور من را می گیرند و به کلانتری می برند. در اینجا توجه به این نکته حائز اهمیت است که همه انسانها هم دارای خصوصیات خوب هستند و هم بد. اگر ما فرکانس خوب بفرستیم ، انرژی و فرکانس خوب آن آدمها نصیب ما می شود و برعکس چنانچه افکار و فرکانس ما منفی باشد، نتیجه بد را از طریق همان انسانها دریافت می کنیم. یعنی آدمهای بانک همان آدمهای قبلی بودند که حتی خلاف قانون بانک عمل می کردند و ۳ دسته چک به طور همزمان به من می دادند که به من کمک کنند (به دلیل افکار مثبت و فرکانس های مثبت من) و حالا هم درصدد دستگیری من بودند ( به دلیل افکار و فرکانس های منفی من).
در آن روزهای سخت، من هرچه تلاش می کردم، نمی توانستم مشکلات را حل کنم. خرابیهای ماشین و هزینه های زندگی از یک طرف، شنیدن حرف های مردم و یک کلاغ چهل کلاغ کردن آنها از طرف دیگر، همه مرا تحت فشار قرار داده بود، تا جایی که من خانواده ام را به منزلی در روستا که حتی تلفن هم نداشت، برده بودم.
یک روز که در کرمان بودم و به دنبال یک تعمیرگاه برای درست کردن کیلومتر ماشینم بودم، در حالیکه پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی بودم، یکدفعه افسر راهنمایی رانندگی به سمت من آمد و مدارکم را خواست و من هم تقدیم کردم و خلاصه اینکه من را به جرم اینکه صدای ضبط ماشینم بلند است ( درصورتیکه صدای ضبط واقعا کم بود و آهنگ هم کاملا مجاز بود) به پاسگاه بردند و در پاسگاه فهمیدم که این قانون را همان روز، فرمانده کرمان و فقط در شهر کرمان گذاشته که هرکس صدای ضبط ماشینش بلند است و آلودگی صوتی ایجاد می کند را باید بازداشت کنید. و دو پاسگاهی که مرا بردند، اصلا از این قانون اطلاع نداشتند و بنابراین من را به راهنمایی رانندگی مرکزی بردند و در آنجا چند نفر دیگر با شرایط من را هم بازداشت کرده بودند. ولی چون آنها کرمانی بودند، از طریق ضامن آزاد شدند و فقط من مانده بودم. و نفر آخر، که ضامنش یک درجه دار بود، ضمانت من را هم کرد که بروم اما صبح روز بعد ساعت ۷، دوباره برگردم که مرا به دادگاه ببرند. و من هم از شنیدن این حرف عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم و آن فرد هم دستور داد که نامه مرا بنویسند و مجازات دیگری را هم علاوه بر مجازات قبلی برای من در نظر بگیرند و بدین ترتیب جرم من سنگین تر شد. ولی بعد از گذشت مدتی، با وساطت بقیه، از جرم دوم من صرفنظر کرد و مرا آزاد کرد و گفت فردا اول وقت دوباره برگردم.
من نیمه شب، پای پیاده و به سختی مسافرخانه ای پیدا کردم و ۲-۳ ساعتی را استراحت کردم و ۶ صبح به پاسگاه برگشتم. تا عصر آنجا معطل بودیم و بعد ما را آزاد کردند و ماشینها را نگه داشتند. و بعد از گذشت ۲ ماه من توانستم با دستور مستقیم همان فرمانده ای که این قانون را گذاشته بود، ماشینم را آزاد کنم، در حالیکه ماشینم صدمات زیادی در آفتاب داغ تیر ماه دیده بود و من با وضعیتی بسیار اسفناکی به روستا برگشتم.
بعد از گذشت چند روز من بهمراه خانواده و دوستان به کوه رفتیم و شب را در منزل نگهبان به سر بردیم و من درحین خواندن نماز یکباره گریه ام گرفت و اشکهایم سرازیر شد.بعد از اتمام نماز، همانجا دراز کشیدم که کسی متوجه گریه من نشود. من با هر صدایی و با هر چیزی اذیت می شدم و تحمل هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم.
فردای آن روز که به دکتر مراجعه کردم و حالتهای خود را برای دکتر شرح دادم، متوجه شدم که افسردگی شدید دارم و باید دارو مصرف کنم و استراحت کنم. درصورتیکه کوله بار بدهی و مشکلات من، به من اجازه استراحت نمی داد.

بعد از گذشت چند روز که ۳ مسافر دربستی را به رفسنجان می بردم، به روستای کبوترخان رسیدیم و من به دلیل نزدیک شدن به منطقه مسکونی، سرعتم را کم کردم. یک دفعه چیزی به ماشین من برخورد کرد، صدایی داد و شیشه ماشینم شکست و ریخت روی صورتم. و من آرام آرام ترمز کردم و به هر شکلی که بود چشمهایم را باز کردم و در حالیکه مات و مبهوت بودم، متوجه شدم موتورسواری ( که صد در صد مقصر بود) به ماشین من برخورد کرده و نقش زمین شده، به طوریکه همه فکر می کردند که از دنیا رفته‌است. بعد از گذشت نیم ساعت، اورژانس از راه رسید و آن فرد را به بیمارستانی در رفسنجان برد.
من را هم به پاسگاهی که در همان نزدیکی بود ، بردند تا دوستان و هم محلی های آن فرد به من آسیبی نرسانند.
سپس من را به نمازخانه پاسگاه بردند.حالم خیلی بد بود، حتی نمی توانستم به خانواده ام زنگ بزنم و اطلاع دهم ، زیرا هیچ کس تحمل این بار من را نداشت چه برسد به خودم. من در نماز خانه شروع کردم به گریه و دعا کردن به درگاه خداوند ، دعا کردنی که با همیشه فرق داشت.
تا اینکه نیمه شب از نماز خانه بیرون آمدم و به هر طریقی که بود توانستم با پدرم صحبت کنم و او را در جریان کارم بگذارم. پدرم به همراه یک نفر دیگر به بیمارستان رفتند تا جویای احوال فرد مصدوم شوند و بعد از کمی پرس و جو پدر من با پدر مصدوم با هم روبرو می شوند و پدر من از مشکلات من و افسردگی ام می گوید و پدر مصدوم می گوید ” فرزند من را خدا داده، او در حقیقت یک امانت بدست من بوده، و اگر خدا بخواهد فرزند مرا به من بر می گرداند و اگر هم نخواهد که همه چیز بدست خودش است”. همچنین می گوید که من از پسر شما شکایتی ندارم و حتی فردا صبح آن روز شورای محل آن منطقه را به پاسگاه می آورد و شخصا ضامن من می شود و من را آزاد می کند.
و من فکر می کنم ریشه همه آن اتفاقات ، در دعاهایی ست که من آن شب در نمازخانه کردم. آن شب من یک جور دیگر دعا کردم و با خدا حرف زدم.

آن جوان بعد از ۳۴ روز که در کما بود، انگشت پایش را حرکت داد و باعث خوشحالی همه ما شد و بعد از حدود ۴-۳ ماه که در بیمارستان بود، مرخص شد و یک دوستی عمیق بین خانواده های ما ایجاد شد که شاید در اتفاقات خوب زندگی ، نمی توانستیم چنین دوستان خوبی را پیدا کنیم. آنها آدمهای خوب و با درک و فهم و از جنس خدا بودند که نمونه آنها بسیار کم پیدا می شود. خداوند از دل تلخ ترین و تاریک ترین اتفاقات زندگی من، یک نوری را به من نشان داد که ادامه آن به جایی که امروز هستم، می رسد و آخرین اتفاق تلخ زندگی من ، باید جوری می افتاد که من بیدار می شدم و جور دیگری درخواست می دادم و دعا می کردم.
اگرچه من آن زمان آنقدر کلافه بودم که قادر به گرفتن هیچ تصمیمی نبودم و هیچ روزنه امیدی در زندگی نمی یافتم و حتی چندین مرتبه دست به خودکشی زده بودم تا اینکه به لطف پروردگار با دعاهای خالصانه من، کم کم راه برایم باز شد و زندگی من تغییر کرد و به جایی رسیدم که دست به خاک می زدم، طلا می شد و چیزهای زیادی بدست آوردم.
پس نتیجه می گیریم که افکار ما تا چه اندازه می توانند بر زندگی ما تاثیر بگذارند و روزهای تلخ یا شیرین را برای ما بسازند. و من شکرگزار خداوند به خاطر همه روزهای زندگی ام هستم چرا که اگر روزهای سخت نبودند، قدر روزهای خوب را نمی دانستم و همه چیز برایم عادی بود و اصلا نمی توانستم روزهای خوب را درک کنم.
در واقع تمامی اتفاقات زندگی ام اعم از تلخ یا شیرین، نقطه هایی بودند که باید من را به اینجایی که اکنون هستم، می رساندند و من خدا را به خاطر همه آنها شکر می گویم.

15 دیدگاه برای راه رسیدن به رؤیاها | جلسه ۷

کیفیت
ریویوایکس
98%

برای این آیتم یک نظر بنویسید

08 نفر از مشتریان دیدگاه ثبت کرده‌اند

مرتب‌سازی بر اساس

  • عصمت مرتضوی

    به نام خداوند عشق و آگاهی
    درود بر استاد ضیا بزرگوار
    در این فایل از باورها صحبت شده و اینکه هر باوری نهایتاً هدف ما می‌شود و تا رسیدن به آن هدف ، باید خیلی صبوریت داشت و مراحل زیادی را طی کرد
    در مسیرِ رسیدن به اهداف ، مشکلات متعددی سرِ راهمون سبز میشوند که گاهاً موجب دلسردی و توقف ما می‌شوند و یا سعی میکنیم از آنها بگریزیم که کار اشتباهیست زیرا تا زمانیکه این مشکلات حل نشوند ، مرتب از سوی جهان هستی تکرار و تکرار میشوند و در زمانِ گذشته این تکرارها را بی اقبالی و ناسازگاری جهان هستی و خداوند می پنداشتیم .
    کاری که ما می‌کنیم باید این مشکلات را از جلو پامون برداریم در غیر این صورت بجایی میرسیم که خودمان از دست می‌رویم و این سرنوشت بسیاری از افرادیست که بخاطر ضعف در برابر ناملایمات دست به خودکُشی زده اند. داستان زندگی استاد درس بزرگی برای ما بود که به جای فرار از مشکلات در صدد حل آنها برآییم💪
    نکته اموزنده اینکه از بروز مشکلات نترسیم زیرا تضادها از دور همانند سیاهی و گرد و غباری بنطر می رسند که وقتی با شهامت داخل آنها می رویم ، متوجه بی اهمیتی آنها میشویم و خیلی زودتر از آنچه تصور میکردیم ازآنها عبور میکنیم و برای همیشه ان مشکلات از زندگیمون حذف و روزهای خوب فرا می‌رسند ✌
    سپاسگزارم 🙏🙏🙏🌺🌺🌺

    ۱۴۰۳-۰۲-۲۲

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    به نام خداوند بخشنده و مهربان
    سلام و درود خدمت استاد بزرگوار
    سپاس گزارم بابت این فایل ارزشمند و پر از اگاهی
    درمورد این که شروع به کار کردید ولی در ابتدا نمی دانستید چگونه ، این همان نقطه ای است که خیلی از افراد برای شروع انجام نمی دهند
    زیرا ترس ها و باورهای قدیمی در جایی قدرتمند تر از ما هستند .ولی اگر من توکل داشتم باشم به خداوند و ایمان به توانایی های خودم ، هدفی که اتنخاب کردم رو شروع می کنم
    و بعد آرام مسیر روشن می شود و ایده هایی که برایم می آید من را به هدف نزدیکتر می کند
    مطلب بعدی که دوست داشتم ترس شروع از خود ترس بزرگتر است ، مثلا فردی که از تاریکی می ترسد بخاطر ذهنیت که خود فرد دارد در حالیکه همان چیزهایی که در روز هست در شب هم وجود دارد اگر با همین منطق کنار بیاید این ترسش خود به خود از بین می رود
    و نکته ی آموزنده ای که گفتین در مقابل فرد ورشکسته ، در چالش ها نباید فرار کرد هر چند حل کردن آن خیلی سخت به نظر می رسد ولی با حفظ آرامش خود می توان به مرور بر چالش غلبه کرد و بهترین نتیجه را گرفت .
    ممنونم بابت این فایل ارزشمند

    ۱۴۰۳-۰۲-۱۸

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • عصمت مرتضوی

    درود بر استاد عالیقدر و همه دوستان و همراهان عزیرم

    در فایل ۷ که تقریبا دوران پایانی شکستها و بد بیاریهاست کورسوهای امید کم کم پیدا شدند و چون استاد تحت هر شرایطی محیط رو عوض کردن و با دوستان دنبال یک تمدید قوا ۷ روزه رفتند ، کلید و استارت موفقیتهای کوچک در همون سفر مشهد زده شد چون خداوند دوبار پشت سر هم در قران تاکید کردند که بدنبال هر سختی ، آسانی هست ولی این آسانی بسرعت حایگزین سختی نمیشود در نتیجه پس از باز کردن مغازه هنوز طلبکاران میامدند ولی استاد هیچوقت جا نمیخوردند و همواره به خدا تکیه میکردند هر چند که در پنهانی گریه هم میکردند
    در یک جمع بندی دو سه اشتباه استاد داشتند یکی عجله در خرید ماشین و دوم تحت تاثیر خرافه چشم زدن و سوم زیر قولشون زدن با خریدار اول ماشین که تاوان سختی دادند
    محاسن ایشون توکل به خدا و تفریح و شادمانی در اوج بی پولی و شکست و تلاش و صبر که امیدوارم همگی از این خصوصیات استفاده کنیم و نهایتاگروهی موفق و سالم و صاحب بهترینها باشیم 🌷🌷🌷

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۰

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • مهتاب سلیمانی

    سلام و درود فراوان 🌹🌹🌹
    این فایل یاداور یه مقطعی از زندگی من بود،یه مقطعی که اوج ناراحتی ها،فشار مسائل و مشکلات و سردرگم بودن توی زندگی….اون موقعی که نمیدونی کی و کجا اشکهات میاد خودش و همش توی دلت میگی چرا؟چرا من؟؟خدایا دیگه بسه….خسته شدم…من دیگه این وضع را نمیخوام کمکم کن….در واقع درخواست را میفرستیم و نشون میدیم که میخواییم از این شرایط بیاییم بیرون…یه مسئله هست خیلی از مواقع افراد دوست دارند توی این شرایط بمونند یا اینکه بدلیل ناآگاهی از بودن موقعیت های خوب و شرایط خوب و اینکه میشه منم این شرایط خوبی که فلانی داره منم داشته باشم،اصلا هیچ تلاش و درخواستی نمیکنند از خداوند و جهان هستی….و همچنان توی همون شرایط و همون مدار می مانند…
    خدا را هزار مرتبه شکر که تا حدودی دوران ناملایمت ها و نا آگاهی ها را گذروندم و آگاهم که خودم میتونم دور و برم را تغییر بدم….فقط تلاش میخواد تمرین آگاهانه میخواد که به لطف استاد ضیا عزیز و دیگر دوستان عزیز این سایت ،همگی در مسیر رشد و تغییر و آگاهی و بیداری هستیم.الهی شکر🌹🌹🌹

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۰

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️

    این فایل ،نقطه ی رسیدن سیاهی به سفیدی است . همان نقطه ی جدا شدن از وابستگیها و دلبستگیهاست .همان نقطه ای کهاستاد بعد از تضادها و مشکلات زندگی به درجه ای از راز و نیاز عمیق با خدای خود رسیدند و انگار به منبع نور و روشنایی اتصال پیدا کردند .
    بله بعپد از اون شبی که در نماز گریه کردند ، چیدمان کاینات به بهترین شکل ممکن برای ایشون اتفاق افتاد و اون تصادف در واقع دستی بود از دستان خداوند تا ایشون اتصالشون با خدا قطع نشه و گریههههه و راز و نیاز کنن دلشون بشکنه. کاری که هر کسی نمیکنه و معمولا ما از سر ناسازگاری و کفر بلند میشیم و میگیم عه ، خدایا چرا صدای منو نمیشنوی ،؟؟؟
    در صورتی استاد راز و نیاز شبانه رو ادامه دادن .و همین اتصال باعث شد که در سفر مشهد دوستشون مغازه ای رو به ایشون پیشنهاد بده
    باور چشم خوردن نکته دیگه ای بود تو این فایل که باور بسیار منفی و مخربی است .
    و تک تک ما که الان به مخرب بودن این باور اعتقاد پیدا کردیم باید هواسمان باشد که نماینده استاد هستیم در خانواده و جامعه و محل زندگیمان و با کمک همدیگه سعی و تلاش خودمون رو بکنیم که در عمل این باور مخرب رو از بین ببریم .
    نکته بعدی : استاد خیلی زیبا از دیدن دوچرخه سوار شدن هر کسی با تمام وجود میگفتن : خوش به حالش سوار دوچرخه میشه ، برعکس بقیه که حرفهای بد و ناروا میزنن و حصرت میخورن .
    و همین خوش به حالت گفتن ایشون رو به منبع اصلی پوستر و فراوانی هدایت کرد .
    بله با خریدن موتور سیکلت استاد به جای استفاده از وسایل نقلیه خودشون با موتور در سطح شهر تردد میکردند و همین باعث شد که با دکه ای که پوستر میفروخت آشنا بشن وچند تا پوستر بیارن و نهایت ارایشگرها هم درخواست پوستر غیر مجاز بدن و ایشون به دنبال این تقاضا به تهران رفتند و نهایت امر به منبع و باور فراوانی که انبار پوستر بود دست پیدا کردند .

    ۱۴۰۱-۰۴-۱۰

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • گل رز زرد

    سلام ودرود فراوان
    برای خلق یک کار ویک جمله در زندگی خودمان باید آنرا بارها وبارها تکرار کنیم تا برای ما بصورت باور در بیایید مسیری که الان داریم و در آن هستیم و مسیری که در آینده قرار است در آن باشیم چون از آن مسیر آگاهی نداریم این طول مسیر و ناآگاهی برای ما نگرانی ها و اضطراب هایی به همراه دارد و این اضطراب ها برای همه رخ می دهد اما برای رشد کردن و برای دریافت پاداش باید به ناشناخته ها بزنیم و به خداوند ایمان داشته باشیم چون در مسیر ماه پاداش های قرار دارد که قرار است در طول راه به ما داده شود و ما خبر نداریم اما ایمان در وجود ما هست که به ما می گوید وقتی ما خواسته ای را داریم یعنی آن خواسته در وجود ما بوده و ما لایق آن خواسته هستیم و باید تنها ایمان خود را محک بزنیم نباید به حرفای مردم اهمیت بدهیم چون مردم همه چیز را بر اساس ذهنیت خودشان می سازند که باید برای رسیدن به مرحله اصلی زندگی قربانی را بپردازیم و این قربانی از درون چیزهایی است که ما به آن ها چسبندگی داریم و برای ما بسیار با ارزش هستند برای استاد قربانی همان اتومبیل مورد علاقه اش بود برای هر کسی ممکن است این قربانی متفاوت باشد ما در مسیر رسیدن به خواسته هایمان بارها و بارها مورد آزمون و امتحان قرار میگیریم زمانی در امتحان پیروز می شویم که هوا کاملا تاریک شده باشد و در تاریک ترین لحظه ها است که ایمان واقعی طلوع خواهد کرد و آن زمان است که دستان پروردگار به سوی ما دراز میشود
    🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
    زمانی که در موقعیت‌های مختلف هستیم باورهای ما بیدار می‌شوند در این شرایط است که ما متوجه تغییر در خودمان می‌شویم اتفاقات درون زندگی ما به صورت آهسته آهسته رخ می دهند و تغییرات نیز همین گونه اند باورها در ابتدا کوچک کند و به صورت بزرگی هستند وقتی این بذرهادر مزرعه ی وجودمان پاشیده شوند اگر ما به آنها کود ندهیم و آنها را آبیاری نکنیم و توجه نکنیم به آنها رشد نخواهند کرد و خشک می شوند تسلیم شدن اولین قدم برای رسیدن به رشد و آگاهی و رسیدن به خداوند است و در این زمان است که خواسته های واقعی ما ارسال می شوند چون ما از همه نظر بی‌نیاز و مطیع خواهیم شد همه انسانها در شرایط عادی هم می توانند تغییر و رشد کنند اما معمولاً ما زمانی بیدار میشویم که بر لبه پرتگاه ایستاده‌ایم چون می‌خواهیم شرایط خودمان را حفظ کنیم و تمرکزمان را بر روی آن می گذاریم و به جلوی خود نگاه نمی کنیم اما رفته رفته شرایط انقدر سخت می شود که همه چیز خود را از دست می دهیم و آن زمان است که به جلو نگاه می‌کنیم که خداوند را پیش‌روی خود می‌بینیم

    ۱۴۰۰-۱۱-۱۴

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤️❤️❤️

    نکته جالبی که در سفر رویایی و بی نظر استاد وجود دارد عمل کردن به در دنیایی با باور نامحدودی و پایان ناپذیر است . اوردن ماشین بعد از اینکه استاد را مجبور به فسخ کردن معامله قبلی ماشین کردند انتهای بی مرامی و تضاد است . بردن تلویزیون و آتاری در مغازه ای که هنوز هیچ درآمدی نداشت و از این راه فقط روزنه باریکی برای گذراندن امرار و معاش روزانه بود . تحمل کردن تمام این تضاد ها واقعا دل شیر و قوی میخواهد که باز ادامه بدی و از هر فرصتی و تصادی بتوانی موقعیتی خلق کنی و دست از تلاش نکشی و نا امید نشوی . این اوج باور نامحدود و تسلیم نشدن در مقابل ناملایمات است . استاد هر چند از قانون آگاهی نداشتند ولی از هر انسان معتقد و با ایمانی ، ایمانشان نسبت به خداوند و اینکه محدودیت در نعمتهای خداوند و جهان هستی و رزق و روزی وجود ندارد در عمل نشان دادند .
    و به قول کتاب چهار میثاق نهایت تلاششان را کردند . و همین نهایت تلاش در نهایت درختی پُر بار را به زندگیه ایشان هدیه داد . تا حدی که پادشاهی میکردند و در کمال رفاه و آسایش در مغازه شهر قشنگ در کنار تلویزیون و شبکه های فیلم و کولر گازی و اسپیلت و آخرین حد امکاناتی که یک شخص در محل کارش نیاز داشت مشغول به کار بودند . و به عبارتی ، یک هتل ۵ستاره بود . و رسیدن به این رفاهیات فقط از باور نامحدودی و فراوانی این دنیا بود .
    اینکه با دست خالی یا علی را بگویی و شروع کنی یعنی آغوشمان را به روی دریایی از نعمات و فراوانیهای الهی باز کنیم .
    پا درون ناشناخته با دست خالی گذاشتن ، نهایت داشتن شجاعت و جسارت را میخواهد. و از همان مقداری که در دست داریم اگر شروع کنیم آن وقت است که میشود گفت ؛ ما ایمان به خدایی نامحدود و پایان ناپذیر داریم .
    نکته ای که من از قدیم به آن اعتقاد نداشتم ولی باورم در مورد آن زیاد قوی نبود و اگر اطرافیانم زیاد میگفتند ناخواسته من تحت تاثیر ان قرار میگرفتم . باور چشم خوردن بود . ولی الان اتفاقا خوشحالم که این باور در درون من ریشه دار نبوده است و الان سعی میکنم بهترین حالتهای زندگی ام و سرخوشیهایم را با اطرافیانم چه از طریق عکس و یا ارتباط ، نشان دهم . چون آگاه شدم به اینکه خداوند مظهر زیبایی و لذت و عشق و فراوانی و ثروت است و در درون من که از این قدرت الهی دمیده شده است ، و به واسطه منحصر به فرد بودنم ، پس باید این خصلتهای الهی را در زندگی ام پیاده کنم تا در دایره قدرت الهی قرار بگیرم و وقتی قرار گرفتم ، ان زمان است که تمام خواسته ها و ارزوهایم در راحترین و کوتاهترین و اسانترین حالت ممکن و به طرزی شگفت انگیز بر آورده میشود .

    ۱۴۰۰-۱۰-۲۰

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • زهرا طیبی

    به نام خداوند بخشنده ومهربان
    باسلام خدمت استاد گرامی
    بازگشت به دوره ی رویاها کلی انرژی خوب رو در من ایجاد کرد فراموش کرده بودم که چنین باورهایی از قبل داشتم چشم خوردن ترس ازنگاه مردم چیزی بودکه سالها اذیتم کرده بود ولی فراموش شده بود یادآوری این فایل به من یادآوری کرد درسی که دراین یکسال خورده ای گذشته چه تغییراتی درمن بودجود آورده
    سپاس گزارم بابت این درس بزرگ
    واقعا خیلی وقتها ترس داشتم از حرف های دیگران نگاه مردم واینکه قدم بگزارم به سمت جلو برای رسیدن به هدفها وآرزوهایم الان که نگاه می کنم به عقب من فقط زندگی می کردم تحت هر شرایطی ولی نزدیک به دوسال است که زندگی می کنم بخاطر هدف ها وبرنامه های آینده واین نوع نگاه رو خیلی دوست دارم
    درس دیگری که چند روز پیش گرفتم دریک مهمانی شرکت کردم ووقتی وارد جمع آنجا شدم یک لحظه یک حس بد یا اینکه جای من آنجا نبود چون طبق روحیاتم نبود ومیزبان برخورد خیلی محترمانه ای نداشت بااینکه سه سال بود همدیگر روندیده بودیم من از لحاظ عاطفی آدمی هستم فوق العاده پرانرژی وهیجان بالا وکاملا احساسی جوری که واقعا دلم برای آدم ها تنگ می شود وخیلی خوشحال ازاینکه وارد جمع شدم وهمه رومی بینم ولی وقتی بابرخورد سرد اطرافیانم روبروشدم یک لحظه دلم گرفت باخودم گفتم چرا این جوری هستند واقعا عشق ومحبت هم هزینه دارد که ازهمدیگر دریغ می کنیم درذهنم سعی کردم افرادی که خالی از عشق ومحبت هستند رو بیرون کنم شاید بیست دقیقه نگذشت یک نفردراون جمع بودکه حالت رفتارونگاهش شبیه به خودم رو جذب کردم به من شماره داد وسعی درارتباط حال درونیم تغییرکرد واین رو نشونه ای دانستم ازسمت خداوند
    خالی کن اطرافت را از افراد منفی و بی هدف واو جایگزین کرد فرد جدیدی رو
    والان ازاینکه دور برم خالی می شود نگران نیستم چون خداوند سریع جایگزین می کند فرد مثبت وپرانرژی
    ممنونم استاد بابت همه ی درسهای خوب

    ۱۴۰۰-۰۹-۲۹

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    بسم الله الرحمن الرحیم .خدا قوت استاد ارجمندم ..دوره ی رویاها آنقدر صمیمانه توضیح دادین وبدون اغراق حرف زدین .با آنکه ناراحتی همراه تون بوده ولی چون بی پرده از گذشته تون حرف زدین من بیشتر راغب میشوم برای تغییر کردن وقتی شما با آنکه سختی های همراه تون بوده خواستین وتوانستین عوض بشین وبه آرامش رسیدین وزندگی رویایی خودتون را شکل دادین پس من هم میتوانم ..استاد شما تو گذشته با آنکه به قول خودتون قانون نمیدونستین ولی چون به حس تون اعتماد کردین وبی کله انجام می‌دادین خداوند راه را براتون هموار میکرد مهمه چیز جفت وجور میکرد که شما به هدف تون برسین ..واین وسط تضادهای تو زندگی تون به وجود آمده وشما رو راغب تر به آینده روشن کرده ..

    ۱۴۰۰-۰۸-۱۳

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    با درود فراوان بر آفریننده عشق ❤

    خانم ناصحی کامنتتون رو خوندم چه قدر این اتفاق زندگی شما شبیه به من هست .

    من هم یک دوره نامزدی با یه نفر را داشتم و به واسطه آن قانون چسبندگی و مداها به واسطه رای صادر کردن پدر ایشون مراسم ما دم عروسی به هم خورد . هر چند من الان با یک نفر دیگه ازدواج کردم و دو فرزند دارم ولی طرفی که عاشقش بودم بعد از ازدواج و بچه دارشدنش کمتر از دوسال از همسرش جدا شد.

    بله این مسئله نقطه ضعف خیلی بد جامعه ما است که متاسفانه هنوز حل نشده است امیدوارم برای فرزندان ما این مسئله حل شود .

    امروز روز عجیبی است فایل ۷ از دوره رویاها .
    ۷ عدد مقدسی است امیدوارم ۷ آسمان و ۷ دریا و ۷ کالبد بدن تک تک همه ما در جهت عشق بی انتهای الهی، پیشرفت و موفقیت و رشد و ثروت و فراوانی و انرژی مثبت و شادی و سلامتی رقم بخورد.
    ❤❤❤❤❤❤❤

    این دوره از همان ابتدایش صدای استاد مثل اتفاقاتی که از این بعد در حال افتادن است پر از انرژی و سرزندگی و نشاط و شادی بود .

    زمانی که به انتهای بن بست و تاریکی میرسیم و دنبال نور هستیم دوباره یک تاریکی مطلق تری وجود ما را میگیرد ددست مثل هوای قبل از طلوع آفتاب که از شب هم تاریک تر است .
    اینجا همان نقطه ای است که خداوند قرار میدهد تا ما داد بزنیم دیگه این شرایط و نمیخوام و آن دلبستگی را رها کنیم .
    درست مثل استاد ماشین را فروختند ولی هنوز بهش وابستگی داشتند و خدا باید یه گوش مالی به استادمیداد تا از ته قلب دل از ماشین بکند .
    و آن اتفاق آمدن دوست استاد و اصرار بر فسخ کردن معامله ماشین و فروختن ماشین با قیمت بالاتری به استاد بود که بعداز گذشت چند روز ماشین را این دوست استاد آورد و دم خانه استاد گذاشت فقط به خاطر اینکه برادردوستشان با موتور تصادف کرده بود و به نوعی این ماشین را نحس میدانستند .اینجا بود که استاد از ته قلب گفت آقا این ماشین رو دیگه دیگه دیگه نمیخوام .

    بله ما آدمها در شرایط عادی خیلی سخت تغییر میکنیم وقتی روی صندلی نرم نشسته ایم احساس نیاز به بهتر شدن نداریم .
    باید به ته ته ته خط برسیم و دنبال تغییر و تصمیم جدید برویم .
    🌹❤🌹❤

    و خیلی وقتها به جای حرکت به سمت جلو فقط هواسمان به اندوخته های قبلی زندگی مان است و تمرکز روی آنها ما را از ادامه مسیر باز میدارد .

    به جای اینکه به یاد داشته باشیم که ما اشرف مخلوقات هستیم و باید همواره به جلو حرکت کنیم در همان جایی که هستیم میمانیم چون در یک شرایط عادی و نسبتا ایده آل قرار گرفته ایم و روحمان را به اندلزه همان شرایط کوچک میکنیم .

    در صورتی که تو انسان به واسطه انسان بودنت روحت نامحدود و بی انتها بزرگ است پس برای سیراب کردن این.روح هر چه تلاش کنی و سعی کنی کم است و کم است .

    ❤❤❤حرکت به جلو و لذت از حال بدون نگاه کردن به گذشته و حتی دلبستن به موفقیت های گشته ، در گذشته اگر موفقیتی بوده د واقع آن موفقیت به وجود آمده تا پله ای باشد برای رسیدن ما به موفقیت و پیشرفت بهتر و والاتر د زندگیمان ❤❤❤

    نکته اساسی که باید توجه کنیم .
    و نکته آموزشی است :
    نگاه کردن به گذشته فقط به صورت عبرت و درس باشد و مانند استاد باشیم با نگاه به شغل پوشاک و ضرر هایی که از کانال آن خوردند دنبال شغلی بودند که فاکتورهای آن شکست را نداشته باشد .
    و این یعنی دنبال یک هدف خوب و راه درست رفتن . زمانی گذشته آینه عبرت آینده ما بشود .
    و تینجا خدا یواش یواش مسیر و راه را به ما نشان میدهد و پاداش پشت پاداش به سمت ما روانه میشود .
    اینکه به صورت جدی و مصمم کاغذ و قلم برمیداریم و خواسته های خود را مینویسیم یعنی خدایا من آماده ام تا برای زندگی جدیدم کمکم کنی .
    ❤❤❤❤❤

    ۱۴۰۰-۰۵-۱۸

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    درود فراوان .استاد عزیزم برای بار دوم فایل هفت گوش میدم با آنکه غم انگیزه .ولی گوش دادن بهش چشم منو باز می‌کنه و اتفاقات در گذشته برام افتاده که دقیقا با این تفکرات منفی بوده تو که سال تو ذهنم ما کاشتن …من الان به یاد یه خاطره افتادم عذر میخام یه کم ناراحت کننده اس .من روز عقد کنونم بود که همه تو محضر بودن خوشحال به دفعه هنوز داشت اون آخوند صیغه ی عقد بخونه ..یه دفعه خبر دادن پدر بزرگ همسرم فوت شده کسی قبلا مریض بود تو سن ۹۰سالگی مادر داماد که نمیتونم بگم مادر شوهر چون الان دیگه اون ازدواج بهم بخورد آینده دو جون بهم زدن گفت دست نگه دارید این دختر قدم نداره هنوز نیومده پدرم فوت شد ومن با چشم گریونخ زدم بیرون بعد چهلم گفتن حتما برمیگردن اون لحظه حالشون بد بوده ولی فقط قاصد کردن لوازم مو پس بدین خرید مون برگردانید واون پسری که عاشقانه منو‌میخاست ومن هم دوستش داشتم چقدر رویا باهم داشتیم ..به حرف مادرش گوش کرد راحت منو کنار گذاشت ومن با کلی گریه وافسردگی مدتی تو خونه خودم زندونی کردم از حرف مردم وبچ هاشون حال خانواده ام بد بود ..آنقدر داغون که یه شب سی چهل قرص انداختم خوردم ولی نمی‌دونم چی شد چشمام باز کردم بیمارستان بود ..مدتی گذشت اون آقا ازدواج کرد با کسی مادرش براش انتخاب کرد ولی بعد دوسال زندگی مشترک بهم خورد زندگیش دوباره قاصد فرستاد که من بهش فرصت بدم وببخشمش ولی من جواب رد دادم وبا اولین خاستگاری که پدرم برام انتخاب کرد ازدواج کردم ..که الان دو فرزند از همسرم دارم درسته خیلی اختلاف وتضاد تو زندگی الانم پیش آمد ولی الان با قانون آشنا شدم تونستم به آرامش برسم ولی خاستم بگم با یه فکر پوچی اون خانم تو ذهن پسرش کرد باعث بدبختی پسرش شد الان آنقدر خبر دارم اون آقا هنوز مجرد وبا مادرش قهر وهیچ وقت ازدواج نکرده الان ۱۵سال میگذره والان استاد با این فایل یاد اون زمان افتادم

    ۱۴۰۰-۰۴-۲۹

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • marytayyebi

    باسلام وخدا قوت .همه چیز وهمه احساس ما به باورمون ربط داره این فایل واقعا تاثییر گذار بود چونبازهم نشانه باورهای غلطی که باعث شده شما به آگاهی برسید واین مقدمه ای برای شروع روزهای خوب بوده وخداروشکر که ماهم تو این مسیر قرار گرفتیم ورفته رفته باورهایی که باعث میشد رنجیرهایی به پاهامون بسته بشه وحالا کم کم باتوکل بخدا میتونیم تومسیر سبز قرار بگیریم

    ۱۴۰۰-۰۴-۲۰

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • ناهید ناصحی

    سلام وهزاران سپاس. استاد این فایل هفت یه کم غم انگیز بود ولی میفهمتون که چقدر مردم کچ فکرن. دقیقا من نمونه اش تو فامیل داریم بنده ی خدایی تاریخ تولدش ۱۳فروردین.. همش میگن تو نحسی تا جایی میره همه چیزهای گرو ن شو قایم میکنن که این نحس طفلکی خودش باورش شده وهنوز نتونسته با اون همه خوشکلیش ازدواج کنه وافسرده شده.. این فکر مردم که انقدر منفی هستن ومخصوصا برای شما که خودتون میگین باور م شده چشم خورده ام ماشین گرفتم وپشت هم جذب کردین اتفاقات بد رو استاد این فایل یه کم احساسم بد شد ولی روشن شدم که چقدر تو زندگی ما چشم زخم هنوز وجود داره وبزرگ ترهای ما اعتقاد دارن من شخصا جرات ندارم حتی گوشواره تو گوشم کنم که مادر همسرم میگه کسی ببینه بچه مو چشم میزنه.. بله متاسفم برای افکارپوچی که تو ذهنم ما قرار داره ولی باز هم متشکرم استاد واقعا ایم فایل گوش کردم اشکم سرازیر شد چه سختی های پشت سر گذاشتین

    ۱۴۰۰-۰۴-۰۴

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • سحر توکلی

    اول از همه برام یه نکته فوق العاده جالب بود هفتمین قسمت از مجموعه راه رسیدن به رویاها مضمونش شروع روزهای خوب است ( ۷ برام عدد خاص و محترمیه ).
    تمام این اتفاقها و راه باز شدنها به خاطر اون شبی بود که داخل پاسگاه از ته دل داخل نمازخانه درخواست کمک و دیدن راه روشن در زندگیتون بوده . استاد طلب کردین ……
    پیدا کردن دوست خوب و ایده های زیبا و حتی قلم دست گرفتن و نوشتن، خودش هدایت کننده بوده برای مسیر راه روشنایی به سمتتون .
    ولی ته ته دلتون هنوز دل از ماشین نکنده بودین چرا چون دوباره رفتین سراغش و معامله رو فسخ کردین و باز اینگار به عقب برگشتین و مانعی بوجود اومد تو مسیرتون ولی خیلی عالی مانع رو سریع رد کردین و از کنار مانع راحت رد شدین چون این بار از ته دلتون تقاضا کردین اقا من این ماشین و دیگه نمیخوام قانون حذف کردن رو کامل انجام دادین و مسیر موفقیت به روتون یواش یواش باز شد .
    بله صحبت زیباتون و جمله تاکیدی شما :
    ((زندگی من رو ماشین گرفت و با همین ماشین زندگیمو میسازم ))
    دقیقا حکم و دستور ی که شما صادر کرده بودین به کاینات به بهترین شکل ممکن اجرا داره میشه .

    یه جا فرمودین دیگه همه چی رو باختین و چیزی برا از دست دادن نداشتین و نگاه کردین به جلو قانونی که میگه دلبستگی ها رو رها کن تا ازاد بشی و سبک بال به سمت ارزوها پرواز کنی این رو شما انجام دادین در واقع شرایط براتون این اصل رو اجرا کرد .
    دلبستگی ها به وسایل و مادیات هستن که یه جور قفل و زنجیر به پای ما وصل میشه و جلوی حرکت ما رو میگیرن .
    نکته بعدی تعقل در انتخاب راه بود شما با فکر اینکنه و قصد اینکه راه گذشته رو دنبال نکنین و از اشتباهات گذشته درس گرفتین چرا که اومدین و نوشتین شغلی رو انتخاب کنم که توش از فروشنده مثل قبل ضرر نکنم و نسیه ندم به مشتری خودتون روشنفکرانه مسیر و راهی رو بدون اشتباه و با کمک از درسهای زندگی گذشتتون برای کاینات ارسال کردین .
    کاری که متاسفانه کمتر کسی انجام میدهد و همه ما دوباره اشتباهات گذشتمون رو تکرار میکنیم اصل تغییر کردن یعنی گذشته رو پاک کن و حذف کن اما درس عبرت بگیر و دوباره اشتباه نکن تجربه کن زندگی رو .
    تک تک کارهای شما عاقلانه انجام شد نکته بعدی شما چندتا نشونه کوچیک اوردین از لوازم التحریر تا نیاز مردم رو پیدا کنید که هم خودتون سود ببرین هم خیر خواه اطرافیانتون بودن که نیازهاشون رو براورده کنین اینجا :

    یه نشونه بزرگ رو شما فرستادین به کاینات یعنی اومدین کل خواسته و سفارشهای مردم دسته جمعی فرستادین به کاینات یه درخواست بزرگ کردین از کاینات فقط به خاطر خیرخواهیتون نصبت به کل مردم که نیازهاشون رو رفع کنین شما درخواست کردین و دعا کردین برا همه و همه دست به دعا شدن برا شما بدون هیچ اجباری که به همه داشته باشین درواقع با این فکر زیبا ناخواسته دعاهای دسته جمعی تمام مردم ساکن منطقه رو همان مردمی که به شما ضربه زدن و پشت سرتون حرف میزدن رو تغییر دادین و به بهترین شکل فقط و فقط با درست اندیشه کردن و درست درخواست کردن فرستادین به سمت کاینات اینجا نکته کلیدی کار شما رقم خورده .

    و همین درخواست خیرخواهیتون برا بقیه بود که اتاری و تلویزیون را مردم دسته جمعی از شما حذف کردن چراکه همون مردم از اون وسیله استفاده میکردن ولی مایحتاج اصلی مردم نبود و مردم اتاری و تلویزیون رو نمیخواستن بلکه پوستر و میخواستن و انبار پوستر تبلیغاتی رو هدیه دادن به شما .

    ۱۴۰۰-۰۳-۱۸

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • عصمت مرتضوی

    درود بر استاد ضیاء گرامی
    دیگه اواخر رویدادهای منفی هست و اوج استرس و بدبیاری زمانی بود که خریدار دوم ماشین را در نهایت بی انصافی و تحت تاثیر بازم خرافه ، بد قدم بودن ماشین ، اون رو باز گرداند و در اون شرایط اوراق شده توی کوچه پارک کرده و رفته بود.
    واقعا وقتیکه اوضاع به بدترین حالت ممکن میرسند ، هدایت و یاری خداوند آغاز میگردد یعنی همیشه طلوع سپیده پس از تاریکترین زمان صورت میگیرد و اون پیدا شدن یک دوست و باز شدن روزنه امید که البته مقاومت شما با اون جمله معروف که این ماشین زندگی من را گرفته با همون زندگیم را میسازم وتلاش خستگی نا پذیرتان و البته انصاف شما در مورد فروش پوستر به نصف قیمت موجب برکت و گشایش از سوی خداوند گردید زیرا پایان شب سیه سپید است🌹🌹🌹

    ۱۴۰۰-۰۱-۰۸

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

  • مریم ایرانمنش

    درود و خدا قوت به استاد محترم
    راستش اون قسمت از صحبت هاتون که گفتین، ماشین رو پس آوردن و گذاشتن در خونه، به نظرم واقعا وحشتناک بود، فکر کنم دیگه آخر خط بود ولی به دلیل اینکه شما رابطه تون رو با خدای خودتون حفظ کردین و ایمانتون رو از دست ندادین، انگار شروعی دوباره برای شما بود.
    این نکته واقعا آموزنده است.
    سپاس از شما

    ۱۳۹۹-۰۴-۰۵

    اشتراک‌گذاری در

    آیا مفید بود؟

توجه کنید: این جلسه فقط برای دانشجویان این دوره مجاز و در دسترس است.

اشتراک گذاری