راه رسیدن به رویاها | جلسه ۲۱
در ابتدا به شما یادآور می شوم که این فایل ها باعث رشد تدریجی شما به صورت ریشه ای و اساسی می شوند که ممکن است خودتان زیاد متوجه این تغییرات تدریجی نباشید ولی دیگران که از بیرون شما را می بینند، حتما این مساله را درک خواهند کرد.
بعضی از تمرین ها باعث می شوند که شما سریع تر به نتیجه برسید ولی زود هم اثر آنها از بین می رود. درواقع آنچه مهم است این است که شما به این درک برسید که معجزات، طبق یک سری قوانین اتفاق می افتند و شما باید آن قانون را یاد بگیرید، آن را به خوبی درک کنید و در زندگی خود پیاده کنید.
حتی خودِ من هم این رشد تدریجی را داشتهام تا جاییکه درک اتفاقات ۱۵ سال پیش من، هم اکنون برای من اتفاق افتاده است.
شما هم با درک این مسائل زودتر به مقصد می رسید و نه فوری.
ادامه داستان زندگی من:
من کلاسهای آموزشی را با ۳ نفر شروع کردم و آرام آرام به حدود ۱۰۰ نفر رسید. و حتی من از سمت بخشداری و دانشگاه، پیشنهاداتی را مبنی بر برگزاری سمینار در سالن های رایگان و به صورت افتخاری، دریافت می کردم. و دوستانی که با من کار می کردند و نتیجه گرفته بودند، شروع به تبلیغ از من در گروه های تلگرامی کردند.
یک روز شخصی از همشهری های خودم که ظاهرا کارش مشاوره بود، با من تماس می گیرد و از من سوالاتی در رابطه با مدرک تحصیلی، سابقه کاری و … می پرسد و من در آن زمان هنوز روی خودم کنترل نداشتم و در برابر کسانیکه همه چیز را فقط در مدرک تحصیلی می دیدند و دیگر تجربیات و آگاهی های مرا که از طریق مطالعه دیگر کتابها و تمرین هایی که در این زمینه انجام داده بودم، نادیده می گرفتند، ناراحت می شدم. در هر صورت برای ایشان توضیح دادم که هیچ مدرک تحصیلی ندارم ولیکن توانایی این را دارم که حال انسانها را خوب کنم و به آنها کمک کنم که زندگی خوب و لذت بخش را تجربه کنند. حتی غیرواقعی و فقط از روی عصبانیت به او گفتم که من چوپان هستم و کارم این است که گوسفندانم را به چرا ببرم.
به هرحال با ایشان قرار یک ملاقات حضوری را گذاشتم و وقتی به آنجا رسیدم تعدادی دختر و پسر جوان در کلاس های مشاوره قبل از ازدواج، بودند. بعد از کلاس با آن فرد صحبت کردم و من شروع به حرف زدن کردم. صحبت های من برای آنها بسیار جذاب بود اما انگار منطق آنها نمی گذاشت حرف های کسی را بپذیرند که به قول خودشان مدرک دانشگاهی ندارد و می خواستند به هر طریقی که شده از ادامه کار من ممانعت کنند.
و من در جواب به ایشان گفتم: تو اگر بگذاری من اینجا کار کنم، به نوعی به خودت و به شهر خودت کمک و خدمت کردی و اگر نگذاری، به من هیچ ظلمی که نکرده ای هیچ، بلکه کمک هم کرده ای زیرا من آدمی نیستم که متوقف بشوم و اگر در شهر خودم نتوانم کار کنم، مسلما به جای بزرگ تر و بهتری هدایت می شوم.
بعد از گفتن این حرف ها و خداحافظی کردن از آن شخص، بلافاصله این خواسته در من شکل گرفت که باید در شهر بزرگ تری کارم را ادامه دهم و اولین جایی که به ذهنم رسید، مرکز استان یعنی کرمان بود و در حال فکر کردن به این موضوع و تغییراتی در جابجایی خانه و محل کارم بودم که عید نوروز شد و به همراه خانواده به مشهد نزد یکی از دوستانمان رفتیم و من درباره قانون جذب و مسائل مربوط به آن، کمی صحبت کردم و خانم دوستم به شدت به این مبحث علاقمند شد و عضو گروه تلگرامی من شد و آنجا من به این فکر افتادم که شاید این مساله، یک نشانه باشد و من برای ادامه برگزاری کلاسهایم باید به مشهد بیایم و بعد که از مشهد به سمت شهر خودمان در حرکت بودیم، این ایده در من شکل گرفت که اصلا بهتر است کلاس ها را در تهران برگزار کنم که پایتخت است و جای رشد بیشتری برایم وجود دارد و اینها همه گواه بر این بود که ذهنیت من در حال رشد است. وقتی به شهر خودمان رسیدیم بلافاصله به دفتر کارم رفتم و شروع به سپاسگزاری و انجام تمرین کردم که ناگهان گوشیم زنگ خورد و خانمی اهل انزلی پشت خط بود که به گفته خودش برای مزاحمت، تماس گرفته بود ولی من معتقد بودم به خاطر مشکلاتی که به گفته خودش درگیر آنها بوده، به این مسیر هدایت شده بود و ناگهان این جرقه در ذهن من خورد که شاید باید برای ادامه برگزاری کلاسها به شمال کشور بروم و این همان چیزی بود که در تابلوی آرزوهایم خواسته بودم که خانه ام در میان جنگل و دریا و کوه باشد و این در حالی بود که آن خانم حاضر بود در این مسیر به من کمک کند و حالا من غرق در افکار خود هستم که باید به کدام شهر بروم؟ کرمان، تهران، مشهد و یا شمال کشور…
و آن شب با همین افکار خوابیدم و حدود ۴ صبح صدایی به گوش من رسید که می گفت ” ترکیه” و من از خواب پریدم و دیدم کسی نیست و فقط صدا شنیده بودم، مات و مبهوت بودم و با خودم تکرار می کردم “ترکیه”.
در حالیکه چیز زیادی از ترکیه نمی دانستم، فقط چندماه قبل برای سفر بین ترکیه و دبی کمی تحقیق کرده بودم که امکان آن هم فراهم نشد، زیرا پاداش بهتری در انتظارم بود.
صبح که خانواده ام بیدار شدند موضوع را با آنها درمیان گذاشتم و آنها شگفت زده شده بودند و در برابر انبوه سوالاتی که از من می پرسیدند، من فقط می گفتم که نمی دانم، فقط می دانم که باید بروم.
بالاخره از خانه آمدم بیرون و رفتم مغازه و در دفتر کارم و مشغول افکار و برنامه ریزی های خودم بودم که ناگهان دوستم برای انجام کاری به مغازه ام آمد و از من پرسید که آیا مغازه را می فروشم؟!!! آن هم مغازه ای که ۱۵ سال برایش زحمت کشیده بودم و مثل بچه خودم دوستش داشتم ولی می دانستم که درون این پیشنهاد حکمتی نهفته است و قبول کردم و با اینکه فقط سرقفلی مغازه، ۱ میلیارد تومن بود ولی من مغازه و کل اجناس آن را به قیمت ۵۰۰ میلیون به دوستم فروختم و بعد با اصرار همسرش ۲۰ میلیون هم تخفیف دادم و گفتم که ۱۰۰ تومن نقدا و مابقی را یک سال دیگر بپردازد. زیرا فقط می خواستم به رهایی برسم و دیگر مال دنیا برایم ارزشی نداشت و گفتم که بعد از تعطیلات عید نوروز می تواند با فروشنده های جدید خودش، کارش را شروع کند و من هم ۲ ماه در کنارش هستم و در کارها راهنمایی اش می کنم.
به همین راحتی من مغازه را فروختم، در صورتیکه اگر می خواستم منطقی و براساس حساب و کتاب، آنجا را بفروشم شاید تا ۲ سال بعد هم موفق به این کار نمی شدم، در حالیکه بدون مراجعه به املاک ، خیلی راحت مغازه را فروختم.
بعد از مدتی سر و صدای این مسائل در شهر بلند شد و همه من را دیوانه خطاب می کردند و از من سوالاتی درباره علت رفتنم به ترکیه می پرسیدند که چرا میخواهم بروم، به کدام شهر می روم، در آنجا باید چه کاری انجام دهم، آیا آشنایی دارم یا خیر و … و پاسخ من فقط یک چیز بود که ” فعلا چیزی نمی دانم، فقط می دانم که باید بروم و مطمئن هستم که دستان خداوند به موقع برای کمک به من از راه می رسند” و حتی از پذیرفتن کمک دیگران که می خواستند آشنایان خود را در ترکیه به من معرفی کنند تا در صورت نیاز از آنها کمک بگیرم، امتناع می کردم و می خواستم فقط به اعتماد خداوند ، پا در این مسیر بگذارم.
بعد از فروش مغازه، نوبت کارگاه بود که یک سری از وسایل مثل تخمه ها را فروختم و به چند نفر که دنبال کار بودند و سرمایه نداشتند، پیشنهاد دادم که کارگاه و چند نیرویی را که مشغول به کار در کارگاه بودند را به رایگان به آنها بدهم و مشتری و دیگر مسائل را هم به آنها یاد می دهم ولی به خاطر ترس هایشان، قبول نکردند و یک نفر هم از اهالی محله که بالاخره آمد و وسایل را برد و گذاشت گوشه خانه اش و هیچ کاری انجام نداد.
و بعد نوبت دفتر کارم بود که خیلی برایم اهمیت داشت و تمام وسایل آن بسیار شیک بود. به یکی از تاجران محله پیشنهاد خریدش را به مبلغ ۱۰ میلیون تومن دادم و او می خواست ۶ میلیون برای همه آن وسایل بپردازد، چون ذهنیتش این بود که من محتاج هستم یا ورشکست شده ام.
به همین دلیل، من وسایل را به او ندادم و برادر همین فرد که پشتیبان سایت ” آریا نوش” بود، را صدا کردم و تمام وسایل به اضافه امتیاز سایت را رایگان به او دادم و آنجا بود که برای اولین بار در زندگی احساس رهایی کردم و وقتی برای مراقبه به کوه می رفتم حس می کردم که می توانم تا هروقت که دلم می خواهد در آنجا بمانم و نگران کارهایم نباشم زیرا دیگر کاری برای انجام ندارم.
و حالا مسیر آرام آرام برای رفتن من هموار می شد و من از آن بی خبر بودم.
آیا در این مسیر، فقط من به خواسته ام می رسیدم؟ خیر
همان طور که قبلا گفته بودم، من در گذشته آدمی بودم که دیدگاهم خیلی مشکل داشت و برای فرزندانم تعصب و سخت گیری های بیجا داشتم و احتمالا در فرزندان من هم در میان آن تعصب های من، خواسته ای شکل گرفته بود که مدتی من از آنها دور باشم تا آنها هم بتوانند آن طور که خودشان می خواهند زندگی کنند.
در واقع در این مسیر نه تنها خانواده من اذیت زیادی نمی شدند، بلکه آنها هم به خواسته خود می رسیدند ولی الان که تغییر کرده ام و آنها شاهد تغییرات من هستند، می دانند که من دیگر آن آدم سخت گیر و متعصب قدیمی نیستم.
پس به اندازه ای که ما تغییر فرکانس و مدار می دهیم، به جای بهتر هدایت می شویم ولی باید ذهنیت خود را نیز تغییر دهیم و حتی اندازه خواسته خود شویم تا بتوانیم از آن لذت ببریم.
و بدانیم که وقتی جهان، ما را به خواسته مان می رساند، حق کسی را ضایع نمی کند، اگر در مسیر رسیدن به خواسته خود، اشخاصی با ما هم فرکانس و هم مسیر باشند، با ما می مانند و اگر نباشند مسیرمان، از هم جدا می شود و این جدایی مسیرها، به بهترین شکل و بدون اذیت شدن می باشد، زیرا کسی که کارها را برایمان هماهنگ می کند و به ما پاداش می دهد، در وجودمان چیزی را قرار می دهد که قوت قلبمان می شود و آرامشی به ما می دهد که دلتنگ، دلبسته یا وابسته هیچ چیز نباشیم و رها و آزاد زندگی کنیم زیرا معتقدیم که در جهان فراوانی ست و وقتی چیزی را رها می کنیم، حتما چیز بهتری در انتظار ماست. ولی از دید دیگران ، این آرامش معنوی ، به دل سنگی تعبیر می شود.
و در آخر به شما می گویم که دلیل موفقیت برخی کتابها، فایل ها، کلیپ ها یا حتی ویس ها،حسی ست که توسط خالق آن، در هنگام خلق آن، در درون آن قرار گرفته، در واقع همه چیز به خاطر آن حسی ست که از درون آن شخص بیرون آمده که بر دل اشخاص دیگر می نشیند و تاثیرگذار می شود، پس شما هم اگر با گوش کردن به این فایل، حسی در درونتان ایجاد شده، با همان حس درونی در دیدگاه ها شرکت کنید تا به دوستانتان کمک کنید، زیرا وقتی که این حس از بین برود، دیگر با عقل خود خواهید نوشت و نه بر اساس حستان و قلبتان.
موفق باشید…




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.