احساس ارزشمندی و عدم ارزشمندی
مطابق با مبحث فایل های پیشین در مورد باورهای بیماری زا، در این فایل قصد داریم در مورد باور احساس ارزشمندی یا احساس عدم ارزشمندی و لیاقت که یکی از باورهای بسیار تاثیرگذار در زندگی ما هست و در واقع کانالی برای پیشرفت ما یا مسدود شدن و رنجش ما می باشد بیشتر صحبت کنیم.
باوری با عنوان عدم شایستگی و ارزشمندی که بسیار مخرب و ویران گر می باشد، ریشه در لایه های زیرین ناخودآگاه ما دارد و این عقیده در وجود ما بسیار عمیق ریشه دوانده است و به مرور زمان از کودکی تا بزرگسالی با تحقیرهایی که شده ایم درست و حسابی در ما لایه لایه تجمع پیدا کرده است.
بدون تردید ضربات متعددی هم از این کانال خورده ایم، تحقیرهای زیادی شده ایم، مقایسه های ناعادلانه زیادی شده ایم و رنجش های زیادی هم داشته ایم. در خیلی از موارد در زندگی عملکردهای نادرستی داریم که به همین احساس عدم لیاقت و عدم ارزشمندی بر می گردد.
محل پیدایش این احساس از دوران کودکی ما سرچشمه می گیرد. یعنی بعد از زمان تولد و به طور احتمالی حتی تا به الآن هم ممکن است تداوم یافته باشد.
گاها از جانب خانواده خواسته یا ناخواسته سرزنش یا سرکوب شده ایم، وعده های دروغین شنیده ایم و… در اکثر اوقات از آنها تقاضاهایی داشته ایم و برای مان مانع تراشی کرده اند و مورد سخره قرار گرفته ایم.
یا در گوش مان خوانده شده تو لایق فلان چیز نیستی از عهده فلان کار بر نمی آیی یا عبارت عامیانه ای که قطعا به گوش تان خورده، تو آدم آن کار نیستی یا نبودی.
عموم این تحقیرها و تخریب ها در ذهن مان ثبت و ضبط شده اند و در آخر ما باور کردیم که آدم ارزشمند، لایق یا مفیدی نیستیم و با هر تلنگر یا تضاد، مانند یک ساعت کوک شده به ما یادآوری می شوند.
در زمان سپری کردن دوران خردسالی، در حال شکوفایی خود و شیطنت بودیم و این امر باید برای والدین ما و اطرافیان طبیعی می بوده است اما انگاری ما درک نشدیم.
چراکه مطابق میل والدین خویش عمل نکردیم طبق سلیقه شان عبارتا نخورده ایم، نپوشیده ایم، رفتار نکرده ایم و فرزند باب میل شان نبوده ایم، و همیشه این نکته را به ما گوشزد کرده اند که تو لیاقت نداری.
این سرزنش ها به احتمال خیلی زیاد از سر ناآگاهیِ اطرافیان و والدین ما به ما وارد شده است و آن ها قصدشان خیرخواهیِ ما بوده، اما اکنون با درک و شناخت خودمان، متوجه می شویم که آنها با محبت شان حسابی آینده ما را تحت تاثیر سرکوف ها و مقایسه های شان قرار داده اند.
وقتی آن ها بارها و بارها عبارت هایی نادرست و تخریب کننده در مورد ما بصورت مکرر در گوش ما تکرار کرده اند ما هم آرام آرام پذیرفتیم و باور کردیم که هر آنچه آن ها در مورد ما می گویند درست است و باور کردیم ما همانی هستیم که آنها می گویند نه چیزی که خودمان در مورد خودمان باور داریم!
وقتی که ما در حال بزرگ شدن بودیم در خیلی از مواقع دوست داشتیم خیلی چیزها یا خیلی از کارها را تست کنیم، چنانچه به ما این فرصت ها داده می شد و ما در کنار آن کمی هم تشویق می شدیم به احتمال زیاد خیلی از استعدادها و توانایی های ما شکوفا می شد و ما از این بابت اعتماد بنفس شایانی را در خود احساس می کردیم.
ولی هر باری که خواستیم کاری را که مورد علاقه مان بود و یا فکر می کردیم می توانیم آن را انجام دهیم با موجی از انرژی های بد، موجی از ترس ها و تردید ها که از طرف آن ها به سمت ما سرازیر می شد روبرو می شدیم و آنقدر در گوش ما آیه یاس می خواندند که ما از انجام آن کار منصرف می شدیم یا می ترسیدیم که آن را انجام دهیم.
وقتی که در حال تحصیل بودیم به دفعات بسیار زیاد ما را با افرادی با نمرات بالاتر مقایسه کردن و به ما این باور را دادند که ما آدم بی ارزشی هستیم یا ما فرزند زرنگی نیستیم، چون مثل بعضی از شاگردان دیگر نمره بالایی که والدین مان می خواستند نیاوردیم.
وقتی مقطعه ای از تحصیل را پشت سر گذاشتیم و نوبت به انتخاب رشته تحصیلی داشتیم والدین مان مرتبا در این امور دخالت کردند و حتی به دیگران نیز اجازه دادند که در انتخاب ما نظردهی داشته باشند.
به همین دلیل خیلی از ماها رشته تحصیلی دلخواه مان را انتخاب نکردیم و به علاقه مندی های مان پشت کردیم و این بی تفاوتی ها به مرور زمان در ما احساس کمبود، احساس بیهودگی و احساس عدم ارزشمندی ایجاد کردند.
هر چه بزرگ تر شدیم بخاطر احترامی که به والدین مان می گذاشتیم بیشتر به آن ها اجازه دادیم که در همه ی انتخاب های ما نظر دهند، حتی نظردهی هم نبوده است، بلکه آن ها انتخاب می کردند و ما باید نظر می دادیم.
هرچند نظر ما زیاد مورد توجه هم قرار نمی گرفت چون والدین همیشه احساس می کنند که از فرزندان شان بیشتر می فهمند یا آن ها را بیشتر می شناسند، یا راه درست را فقط آن ها می دانند.
ما هزاران کار خوب هم بلد بودیم، هزاران کار خوب هم انجام دادیم، هزاران کار متفاوت و منحصر به فرد هم انجام دادیم، اما انگاری هیچوقت کسی به آن ها اهمیت نداد، آن ها را ندید و کسی ما را تشویق به انجام بیشترشان نکرد.
اما همین که یک خرابکاری می کردیم یا کاری را آن طوری که آن ها می خواستند انجام نمی دادیم، از هر طرفی تحقیر و تخریب می شدیم و آن هم به تعداد دفعات بسیار زیاد و حمله های خیلی شدید!
هر وقت دوستان مان در جلسه ای یا کاری یا بازی ای مشغول خودنمایی بودند و دیگران آن ها را تشویق می کردند شاید والدین ما را از انجام آن کار منع می کردند چون خودشان آن را نمی پسندیدند و این ممانعت ها باعث شده است که تا همیشه ما آن صحنه ها را در ذهن مان بسپاریم و همیشه حسرت آن روزها را بخوریم و بگوییم اگر شما می گذاشتید من الان ….
به ما اجازه نشستن یا دوستی کردن یا همراه شدن با افراد فعال و اکتیو داده نمی شد، از آن طرف همیشه با دیگری که یک یا چند سطح از ما بالاتر بود سنجیده یا مقایسه می شدیم. یا در مواقعی به اصطلاح در زمین و بازی فوتبال نیمکت نشین بودیم و نقش تماشاگر را داشتیم.
اگر ما در بروز نقشی ضعف داریم دلیل بر ناکارآمدی ما نیست بلکه ما روی آن مسئله متمرکز نشده ایم، بلکه به ما فرصت آزمودن خودمان داده نشده است. به طور کلی نقاط ضعف مان همیشه پر رنگ تر و نقاط قوت مان در خفی مانده اند و هرگز از لیاقت ها و شایستگی های مان سخنی به میان نیامده است.
اکنون که وارد بزرگسالی شده ایم تماما تحت کنترل همان پروند های ذهنی قرار گرفتیه ایم که سال ها در ذهن مان ذخیره کرده ایم و این پرونده ها قدرت حرکت را از ما گرفته اند قدرت ابراز خودمان را از ما گرفته اند و این بارِ روانی را به نسل بعد از خود نیز انتقال می دهیم.
اکنون این سرزنش و احساس عدم ارزشمندی جزء روند عادی زندگی ما شده است و این پرونده های ذهنی مخرب رویکردی فعال دارند که باعث می شوند ارزشمندی و توانایی خود را نادیده بگیریم. خبر خوب این است که ما قابلیت ریشه کن کردن این پرونده های ذهنیِ مخرب را داریم.
ما می خواهیم نویدی بسیار خوشحال کننده به شما بدهیم که فارغ از تمام این اندیشه های مخرب، ما بخشی از طراحی هوشمندانه خالق هستیم، نه تنها ویژگی کمتر یا پایین تری نسبت به دیگر انسان ها نداریم بلکه ما یک ویژگیِ منحصر به فرد داریم که در هیچ انسان دیگری یافت نمی شود.
از نظر ارزشمندی هیچ انسانی نسبت به انسان دیگر برتری ندارد، و همه ی انسان ها به دلیل روح مشترکی که با هم دارند دارای ارزش یکسانی هستند. همه ی ما خارج از نژاد و جنسیت و رنگ، قسمتی از ماهیت الهی هستیم.
انسانی که پا به این دنیای مادی گذاشته است دارای ارزش است، چون مبدائی که از آن آمده است همان مبدائی است که دیگر انسان ها آمده اند، به همین دلیل هیچ تفاوتی بین هیچ انسانی نیست. تنها تفاوت انسان ها صلیقه ها و عقایدشان است که آن هم دارای ارزشگذاری نیست.
بنابراین از شما می خواهیم که هر چه تاکنون در مورد خود شنیده اید، چه مثبت و چه منفی، چه برچسب خوب و چه برچسب بد، هیچ کدام را جدی نگیرید و مطمئن باشید تمام این برچسب ها نظرات افراد مختلف بوده است و شما نظرات دیگران نیستید بلکه شما آن چیزی هستید که خودتان نسبت به خودتان باور دارید.
اکنون خودتان را باور کنید و از این پس خودتان هر روز به خودتان یادآوری کنید که من موجود ارزشمندی هستم چون بخشی از روح خداوند هستم. و کمترین توجه ای به نظر افرادی که چیزی خلاف این گفته به شما می گویند نداشته باشید.
از این پس تمام توجه تان صرفا باید روی شایستگی ها و توانمندی ها و ارزشمندی تان باشد، روی علاقه مندی های تان باشد، روی آن چیزی که دوستش دارید باشد، حتی اگر هیچ کسی با آن موافق نیست.
شما انسانی منحصر به فرد هستید دارای توانایی ها و استعدادهای ذاتیِ مخصوص به خودتان که ممکن است کسی آن را نفهمد یا درک نکند. فقط کافی است که خودتان، خودتان را بفهمید، باور کنید و تایید کنید.
وقتی صحبت از عدم توجه به نظرات بقیه می شود منظور این نیست که بخواهید با آنها درگیر بشوید یا خودتان را به آن ها ثابت کنید، منظور این است که وقتی آن ها جمله ای منفی یا دلیلی برای نادرست بودن کارتان به شما یادآور می شوند آن را جدی نگیرید. فقط بشنوید ولی کار خودتان را انجام دهید.
با آگاهی که از جلسات قبل گرفتیم به این حقیقت آگاهیم که ما در دنیا نقشه ای مخصوص به خود داریم که باید در نقشه خود حرکت کنیم و ممکن است دیگران، حتی اعضاء خانواده مان کمترین چیزی از مسیر درست یا همان نقشه الهی ما ندانند.
بنابراین مهم است که بتوانید همیشه و هر لحظه به خودتان یادآور شوید که شما منحصر به فرد هستید و از پرتوهای نور الهی در وجودتان برخوردارید و همواره یک نیروی هدایتگر با خودتان دارید که هم از شما مراقبت می کند و هم شما را به درست ترین مسیر هدایت می کند.
با وجود این نیرو شما نیازمند هیچ کس دیگری نخواهید بود و او هر آنچه نیاز به داشتنش یا دانستنش داشته باشید را از طریقی به شما خواهد گفت و شما دائما در حال هدایت هستید، چه بدانید و چه ندانید، چه بفهمید و چه نفهمید.
تنها کاری که شما باید انجام دهید تا احساس ارزشمندی تان را بتوانید خیلی خوب در خودتان ایجاد و احساس کنید این است که بر روی توانایی های تان بر روی یک موضوع، که همان موضوع مورد علاقه تان است کار کنید و آن را افزایش دهید و مرتبا آنچه باید در مورد آن بدانید را تقویت کنید تا در آن ماهرتر و ماهرتر شوید.
وقتی شما در یک حوزه ای بر روی توانایی های تان خوب کار می کنید و در آن حوزه متخصص می شوید، می توانید از طریق این توانایی به دیگر انسان ها کمک کنید و این کمک شما به خودی خود در شما احساس ارزمندی و احساس مفید بودن و شایسته بودن می دهد، بعد متوجه می شوید که چقدر اعتماد به نفس تان افزایش پیدا کرده و چقدر احساس تان نسبت به خودتان خوب است.
راستی تا یادمان نرفته این نکته را هم یادآوری کنیم که: همانطور که در بالا اشاره کردیم گفتیم شما سعی کنید در یک حوزه آنقدر روی خودتان کار کنید که در آن حوزه متخصص شوید و این به این معناست که چنانچه شما از یک توانایی در حد یک متخصص برخوردار باشید هزاران بار بهتر از آن است که در ده ها حوزه معمولی یا ضعیف باشید.
پس با این حساب شما نیازی ندارید از همه ی چیزها کمی بدانید و دانستن کمی از همه چیز هیچ کمکی به شما نمی کند، اما دانستن یک چیز بصورت حرفه ای هم به خودتان و هم به دیگران کمک شایانی خواهد کرد.
احتمالا شما هم خیلی از افراد را می شناسید که با اینکه در یک حوزه کوچکی تخصص دارند اما آنقدر دانش و اطلاعات در حیطه آن حوزه کسب کرده اند و آنقدر در آن تجربه دارند که برای هر سوالی در آن حوزه پاسخی دارند. و در آن زمینه بهترین خودشان هستند، و این تخصص به خودی خود احساس ارزشمندی را به فرد می دهد .
پس باید از مداخله بیهوده در هر حوزه ای یا وسوسه های سرک کشیدن به هر حوزه ای خودداری کنید و فقط در حوزه مورد علاقه تان حرفه ای شوید تا بتوانید آن احساس ارزشمندی را در نوع بهترینش در خودتان ایجاد نمائید.
بدین ترتیب به احتمال زیاد خیلی زود شما متوجه قرار گرفتن تان در جای درست خودتان می شوید که این مورد احساس و آرامش بسیار زیادی برای تان به همراه دارد، چرا که وقتی سر جای خودتان قرار می گیرید، همان اتفاق درسته افتاده است، یعنی شما در مسیر رسالت تان قرار گرفته اید و این همان طرح الهی زندگی تان است که بسیار حس خوبی به شما میدهد.
در چنین مواقعی دیگر شما فقط برای دل تان کار و فعالیت می کنید و نه هیچ چیز دیگر! وقتی شما در جای درست زندگی تان قرار می گیرید دیگر همه ی فعالیت های خودتان را ارزشمند می دانید، روزهای زندگی تان را ارزشمند می دانید، چهره تان را زیبا می دانید، انسان ها و هر آنچه در جهان می بینید را زیبا و لازم می دانید و از کسی گلایه مند و شاکی نیستید، چون نقش تان را در دنیا یاقته اید.
ما انسان های معنوی هستیم که وارد این دنیای مادی شدیم تا زندگی مادی را تجربه کنیم و این تجربه، بدون معنوی بودن ناقص است، بدون فعالیت فیزیکی داشتن هم ناقص است، بدون سلامتی داشتن ناقص است، بدون ثروت داشتن هم ناقص است.
جالبی ماجرا این است که وقتی شما در جای درست زندگی قرار می گیرید تمام این موارد را در کنار هم خواهید داشت و نهایت لذت را از زندگی تان خواهید برد!
اگر من و شما از خلاقیت و استعداد های ذاتی مان درست بهره ببریم می توانیم یاری گر انسانهای دیگر باشیم، اما اگر وقت خود را بیهوده و بی هدف صرف کنیم، دیدن موفقیت های دیگران برای مان رنج آور می شوند و ما نمی توانیم در مقابل موفقیت دیگران احساس خوبی داشته باشیم، به این دلیل که خود را نالایق و بی مصرف می دانیم و احساس عدم شایستگی و پوچی می کنیم.
شاد باشید




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.