راه رسیدن به رویاها | جلسه ۱۵
همان طور که قبلا گفته شد، در تهران من نتوانستم در کار فروش زغال موفق شوم و به همین دلیل کار را تعطیل کردم و در یک سری دوره های موفقیت شرکت کردم. آن زمان ذهنیت من اینگونه بود که همه باید طبق یک الگوی مشخص آموزش ببینند و رفتار کنند تا موفق شوند.
اساتید زیادی در حوزه های مختلف در این دوره ها آموزش می دادند. به عنوان مثال یکی از آموزش ها در زمینه تشریفات بود و نحوه مذاکره در جلسات و اصول لباس پوشیدن، نحوه نشست و برخاست، حرکات فیزیکی، زبان بدن و …در این جلسات آموزش داده می شد.در آن زمان، این حرف ها برای من جالب بود.
اتفاقا من قبلا یک دست کت و شلوار سرمه ای تهیه کرده بودم که با همان کت و شلوار، در جلسات حاضر می شدم ولی وقتی از من می خواستند که بالای سِن بروم، به دلیل نداشتن اعتماد بنفس از انجام این کار طفره می رفتم. ولی از اینکه در این کلاسها شرکت کرده بودم خوشحال بوده و احساس غرور می کردم و به خاطر همین باوری که در من شکل گرفته بود، اتفاقات جالبی برایم روی می داد.
مثلا یک روز که منتظر تاکسی بودم، یک تاکسی جلوی پای من ایستاد، در را برایم باز کرد و حتی موقع حساب کردن، چون من پول خرد نداشتم، از پذیرفتن پول از من امتناع کرد. و بعد یک مسیری را که با مترو می رفتم باز هم در شلوغی مترو، همه انگار مراقب و محافظ من بودند و رفتارشان با من محترمانه تر شده بود. همه اینها باعث شد که من فکر کنم لباس رسمی پوشیدن به شخصیت آدم کمک می کند ولی درواقع احترام گذاشتن باید به خود فرد باشد و نه به لباس او.
درواقع من متوجه شدم که به نوعی از این آموزش ها سوء استفاده می شود. و بعدها که به آگاهی بیشتری رسیدم، این مسائل برایم آزاردهنده بود بنابراین سعی کردم الگوهای ذهنی خوبی برای خودم پیدا کنم که شاید برخلاف اکثریت جامعه بود. الگوهایی مثل استیو جابز و انیشتین که آدم هایی بودند که در عین سادگی لباس می پوشیدند و رفتار می کردند، اما هنوز بعد از سالها نامشان جاویدان است زیرا مردم آنها را به خاطر ایده ها، افکار ، رفتار و باورهایشان دوست دارند نه به خاطر ظاهرشان.
اگر می خواهید زلال باشید نباید فریب ظاهر آدم ها را بخورید و نباید با ظاهرتان کسی را فریب دهید، زیرا همین مسائل باعث ناآرامی در انسان می شود. ولی اگر در درون زلال باشید حتی اگر ظاهر زیبایی نداشته باشید، زیبایی باطنی شما در ظاهر شما متجلی می شود و باعث احترام در شما می شود.
بالاخره من بعد از مدتها به شهرستان برگشتم و متوجه شدم که مغازه ام از رونق افتاده، مشتری هایم خیلی کم شده اند و اکثرا ناراضی هستند.
من در آن زمان فکر می کردم که فروشنده من کوتاهی کرده و باعث ضرر و زیان به من شده ولی الان که به آگاهی رسیدم می دانم آن چیزی که باعث ضرر و زیان من شده بود، عدم تمرکز من بر روی کارم بود. در واقع به دلیل اینکه بیزینس های متعددی راه اندازی کرده بودم، توجه من بر روی چند شغل بود و نه یکی.
و همین باعث عدم موفقیت من شده بود، زیرا برای موفقیت باید روی یک چیز تمرکز کرد و بعد از رسیدن به هدف، می توان هدف بعدی را مشخص کرد. در واقع بهتر است یک چیزی را خوب بدانید تا اینکه از همه چیز کمی بدانید ولی هیچ یک را کامل و خوب ندانید.
و دقیقا به همین دلیل به شما می گویم که وقتی با یک استاد کار می کنید و او را قبول دارید، دیگر دنبال حرف های اساتید دیگر نروید و در بقیه کانال ها سرک نکشید، زیرا باعث سردرگمی شما می شود و بیشتر گمراه می شوید زیرا هرکس بر طبق دیدگاه و اصول خودش صحبت می کند، بنابراین یک نفر را انتخاب و فقط او را دنبال کنید.
وقتی من به مغازه ام بازگشتم تا به کارم سروسامان بدهم، باز هم تمام تمرکزم روی مغازه نبود.
زیر مغازه ام یک دفتر کار درست کرده بودم که در آنجا مطالعه و تحقیق می کردم. در عین حال به فکر راه اندازی یک بیزینس جدید بودم که کارگاهی راه اندازی کنم برای تولید قاووت و …. و سپس فروش قاووت و حتی پسته برشته شده از طریق سایت ” آریانوش”.
در کنار آن، به فکر درست کردن قهوه بودم و دنبال دستگاهی بودم که قهوه را برشته کند،اما متوجه شدم که دستگاه مورد نظر من خیلی گران است، بنابراین منصرف شدم.
بعد از آن شروع به برشته کردن و فروختن تخمه کردم که خیلی هم عالی بود و فروش خوبی داشت.
حتی قاووتی که درست می کردم، طبق فرمول خاص خودم تهیه می شد که بسیار خوشمزه و با خاصیت بود و مشتری زیادی داشت.
یک روز در حال آسیاب کردن قهوه که یکی از مواد تشکیل دهنده قاووت است، بودم و سپس برشته کردن آن. ولی متاسفانه فراموش کردم و رفتم بیرون و بعد از حدود ۲ ساعت که برگشتم، دیدم همه جا پر از دود است و بوی قهوه اسپرسو در فضا پیچیده است. سریع دستگاه را خاموش کردم و متوجه شدم که این قهوه، بسیار خوش رنگ و بو و حتی شبیه قهوه بازار شده است. مقداری از آن را در قهوه جوش ریختم ، هم خودم و هم تعدادی از دوستانم خوردیم و به این نتیجه رسیدیم که بهترین قهوه ای بوده که تا آن زمان خورده بودیم.
یک بار دیگر، اما این بار آگاهانه همین کار را تکرار کردم و باز هم به همان نتیجه قبلی دست یافتم.
به بازار رفتم تا بازه قیمتی قهوه را بپرسم. بعد تصمیم گرفتم که همین قهوه خودم را در بسته بندی های مختلف با قیمتی، خیلی کمتر از قیمت بازار بفروشم و البته فروش خوبی هم داشتم.
اما انگار در اعماق وجودم فکر می کردم دارم کلاهبرداری می کنم، زیرا این روش تهیه قهوه با روش بازاری آن تفاوت بسیاری داشت و به همین دلیل عذاب وجدان داشتم. زیرا در آن زمان آگاهی نداشتم و نمی دانستم که درواقع خدا من را به این شکل هدایت کرده است.
تا اینکه یک روز برای خرید تخمه خام به یک عمده فروشی در کرمان رفته بودم. صاحب آن عمده فروشی از داستان شروع به کار خودش گفت که در ابتدا با یک وانت دست فروشی می کرده، یک روز تصمیم می گیرد که تخمه خام بخرد و بعد از برشته کردن در دستگاه، بفروشد ولی چون نحوه کار کردن با دستگاه را بلد نبوده، تخمه ها به صورت یکنواخت برشته نمی شوند و و در اصطلاح یک حالت پلنگی به خود می گیرند و به همین دلیل آن تخمه ها فروش نمی روند و او به ناچار تخمه ها را به یک عطاری می دهد تا شاید او بتواند، آنها را برایش بفروشد. فردای آن روز صاحب عطاری تماس می گیرد و می گوید که این تخمه ها خیلی مورد استقبال مشتریان قرار گرفته و باز هم خریدار این تخمه ها می باشند. و او توانست از طریق برشته کردن همین تخمه ها درآمد زیادی کسب کند، کارگاه بزرگی با کارگرهای فراوان تاسیس کند و پیشرفت زیادی در این کار داشته باشد و حتی پول زیادی از این طریق بدست آورد.
بعد از شنیدن این داستان قدری از عذاب وجدان من کم شد، البته باز هم معنی هدایت را نمی فهمیدم و نمی دانستم که وقتی خدا قصد هدایت ما را دارد ، حتی از طریق یک اشتباه می تواند ما را هدایت کند و زندگی ما را دگرگون سازد. در واقع آن اشتباه، شاید درست ترین کار ممکن باشد که باعث بارش فراوانی در زندگی ما باشد…




برای این آیتم یک نظر بنویسید
You must be logged in to post a review.