راه رسیدن به رویاها | جلسه ۲۳
سفرنامه همان ناشناخته ای بود که بعد از تصمیم و اقدام من برایم رخ داد
هدیه ویژه برای شرکت کنندگان در دوره رویاها راه رسیدن به رویاها
من در تاریخ ۲۲ تیرماه ۹۶ ساعت ۲ نیمه شب از ایران به باکو و از باکو به آنتالیا پرواز داشتم و با توجه به اینکه ساعت پرواز به تهران، اول صبح بود و تا ۲ نیمه شب معطل می شدم، به همراه یکی از دوستانم با ماشین شخصی او به تهران آمدم و به هتل رفتیم، چون دوستم هم می خواست چند روزی در تهران بماند. سپس تاکسی گرفتم و به فرودگاه رفتم و کارهایم را انجام دادم. ولی پرواز تاخیر داشت و این تاخیر تا ۱۰ صبح طول کشید.
بالاخره من ۲ بعدازظهر در هوای گرم به آنتالیا رسیدم و این در حالی بود که در آن گرما، طبق ذهنیتم کت و شلوار پوشیده بودم.
وقتی از هواپیما پیاده شدم، نگاهی به اطرافم انداختم و تعدادی اتوبوس دیدم ولی موضوع اصلی این بود که روی آنها به زبان ترکی نوشته شده بود و از آن گذشته، من جایی را بلد نبودم که بروم و حتی نمی توانستم ارتباط بگیرم.
بالاخره رفتم جلوی یک تاکسی و گفتم Hotel, irani, all و او هم متوجه منظور من شد و من رو رساند به یک هتل ایرانی و خودش هم پیاده شد تا از طرف من صحبت کند. قبل از وارد شدن به هتل، مردی را دیدم که دم هتل نشسته بود و در حال کتاب خواندن بود. رفتیم داخل، قیمت پرسیدیم و راننده گفت بیا برویم جای دیگری و حدود ۱۰ هتل دیگه رفتیم و هیچ کدام اتاق خالی نداشتند، تا اینکه رسیدیم به هتلی که چند نفر ایرانی داشتند با هم صحبت می کردند و یک خانم در حال مشاوره دادن به آنها بود. کرایه تاکسی را دادم و خودم در آنجا ماندم.چون مطمئن بودم که آن خانم برایم کاری می کند ولی او هم گفت با توجه به اینکه الان فصل توریست هست، خانه و هتل خالی پیدا نمی شود. و چون ساعت کاری اش تمام شده بود، رفت و من هم چمدان به دست و پیاده به جستجوی هتل مشغول شدم ولی هیچ کجا پیدا نکردم.
تا اینکه یک تاکسی دیگر گرفتم.او هم چند جای دیگر رفت ولی آنها هم اتاق خالی نداشتند و یکدفعه زنگ زد به جایی و با اشاره به من گفت که تمام شد. رفت و دم یک هتل ایستاد و پیاده شد و من توی ماشین در حال و هوای خودم بودم و وقتی که پیاده شدم ، همان آقایی را دیدم که دم هتل اولی دیده بودم و در حال کتاب خواندن بود.و جالب این بود که من نه خیابان و نه هتل را شناخته بودم و فقط آن آقا را دیدم و شناختم. بالاخره ۳ شب اتاق گرفتم و هزینه راننده را پرداخت کردم که یک دفعه همان آقا به من گفت: ” ایرانی هستی؟ چقدر بهش دادی؟” و من به او گفتم که چقدر خوب که شما هم ایرانی هستید و کمی با هم صحبت کردیم و من کمی درباره کارم صحبت کردم و او هم گفت که خلبان است و چند روزی برای ماموریت به آنتالیا آمده و خانه اش در کنیالتی ست. اینجا هم دوستی دارد که از ایران تور گردشگری آورده و من یک سری اطلاعات درباره آنتالیا و آلانیا از او گرفتم و او گفت که من پس فردا می خواهم به آلانیا بروم، تو هم اگر دوست داری می توانی با من بیایی. ولی من نمی خواستم زیاد با او ارتباط بگیرم. با اینکه خوش بینی و انرژی مثبت را در خودم تقویت کرده بودم، ولی حالا که در موقعیت آن قرار گرفته بودم، انگار تازه درصدی از ذهنیت منفی من در حال نمایان شدن، بود و باعث می شد که من قدری محتاطانه عمل کنم.
آن شب را خوابیدم و فردا صبح پس از صرف صبحانه که می خواستم برای خرید لباس بیرون بروم، همان آقای خلبان که نامش حامد بود را دیدم که سلام و احوال پرسی گرمی کرد ولی من باز هم زیاد ارتباط نگرفتم و تاکسی گرفتم و رفتم بازار و لباس خریدم و برگشتم، آنها را پوشیدم و رفتم دریا.
روز دوم هم به همین ترتیب گذشت با این تفاوت که هنگام دریا رفتن، دوست داشتم بروم کنار ساحل و آفتاب بگیرم که به دلیل عدم آگاهی پوست من سوخت و کمی آزارم داد.
روز سوم هم به همین ترتیب هنگام خارج شدن از هتل، سلام و اظهار لطف آقای حامد، نصیب من شد و رفتم بیرون کمی گشت زدم و البته ۲ روز هم اتاقم را تمدید کردم.
روز چهارم بعد از صبحانه آقای حامد من را صدا کرد و پرسید که آیا به کنیالتی رفتم یا خیر؟ گفتم نرفتم ولی امروز تصمیم دارم بروم و او یک شماره تلفن به من داد و گفت این خانم بهت کمک می کند. من گفتم چقدر عالی! ولی باز هم ذهنم کمی به سمت چیزهای منفی رفت.
رفتم توی اتاقم و به آن خانم زنگ زدم و گفتم که می خواهم خانه بگیرم. او هم من را راهنمایی کرد و مسیر را به من گفت و من سوار اتوبوس شدم و همان جایی که او گفته بود پیاده شدم و ایشان خودشان دنبالم آمدند و من را به دفترشان بردند و من آنجا کمی برایشان از کارم صحبت کردم و خانم پریسا و مدیرشان که فردی ترک بود، خیلی از حرفهای من استقبال کردند ولی گفتند که فصل خانه نیست و یکی هم بوده که فقط روزانه اجاره می دهد ولی من با اطمینان به آنها گفتم که چیزی که مال من باشد محفوظ است و در حال رفتن به آنها گفتم که من فردا می آیم و از شما خانه می گیرم.
به هتل برگشتم و فردا هتل را تحویل دادم و چمدان را برداشتم و به سمت دفتر آنها رفتم و البته دیگر آقای حامد را ندیدم که از ایشان خداحافظی کنم.
سوار اتوبوس شدم ولی احساس کردم که مسیر خیلی طولانی شده، بنابراین خودم یک جایی پیاده شدم و با خانم پریسا تماس گرفتم و خلاصه با راهنمایی یک آقای پلیس سوار اتوبوس شدم و باز هم احساس کردم که مسیر خیلی طولانی و ناآشنا ست و دوباره سرِ خود پیاده شدم و دوباره به پریسا زنگ زدم و او گفت که باید یک مسیری را برگردم.
در همین حال یک دفعه نگاهم به کوه و جنگل روبرویم افتاد و با خودم گفتم چه جای خوبی. ای کاش اینجا خونه گیرم بیاد!
اینجا دقیقا همان جایی بود که در تابلوی آرزوهایم تصویرش را به دیوار اتاق کارم زده بودم.
خلاصه برگشتم و رسیدم به دفتر پریسا و نشستیم و با هم صحبت کردیم که یک دفعه شخصی به آقای مدیر زنگ می زند و انگار خانه ای را برای اجاره می سپارد و بعد از چند دقیقه عکس می فرستد و بعد آقای صاحبخانه می آید و همه به اتفاق هم برای دیدن خانه می رویم و در نهایت تعجب دیدم که خانه در نزدیکی همان کوه و جنگلی که دیده بودم و درخواست داده بودم، قرار دارد و محیط اینجا دقیقا همان محیطی بود که در تابلوی آرزوهایم بود ولی به دلیل اینکه من جزئیات داخلی خانه را ننوشته بودم، آنها را دریافت نکردم ولی با این حال با اطمینان گفتم این خانه مال من است و یکساله قرارداد بستم ولی هنوز به این آگاهی نرسیده بودم که چه اتفاقی افتاده است و بعدها فهمیدم که دریا هم نزدیک خانه ام است و هر لحظه به آگاهی های بیشتری می رسیدم.
حتی پیاده شدن اشتباهی من در آنجا، شاید درست ترین کار ممکن بود که باعث شد درخواستی در من شکل بگیرد.
و کم کم به این مساله پی بردم که آقای حامد همان دست خدا بوده که برای کمک من ماموریت داشته است و حتی خودش هم ممکن است از این قضیه آگاه نباشد و من باید کلی دنبال هتل می گشتم و دوباره به همان هتل اول باز می گشتم تا به این آگاهی دست پیدا کنم و حتی بعدها که به شماره اش زنگ زدم، شخص فارسی زبانی جواب داد و گفت که اصلا این شماره متعلق به آقای حامد نیست!
آگاهی بعدی که به آن رسیدم این بود که دلیل تاخیر در پرواز من این بود که خواسته من درحال شکل گیری بود و با این تاخیر درواقع هماهنگی الهی در حال انجام بود.
من در بدو ورود به خانه شروع به نظافت کردم و تمام قسمت های خانه را گشتم و همه جا را وارسی کردم.
یک داستان شگفت انگیز دیگر که خداوند در آن حضورش را به من نشان می دهد که من احساس دلتنگی و دوری از خانواده را نداشته باشم.
یک روز عصر که از خواب بیدار شدم و می خواستم که از دستشویی استفاده کنم، متوجه شدم که درِ آن قفل است و هرکار که کردم در باز نشد و با خودم گفتم که شاید کسی در خانه بوده و توی همین مدتی که من خواب بودم به دستشویی رفته ولی هرچه صدا کردم، کسی جواب نداد و در هم به هیچ طریقی باز نشد.
سعی کردم توجهم را از روی موضوع بردارم و آرامشم را حفظ کنم، بنابراین گوشی و هندزفری ام را برداشتم و رفتم بیرون برای سپاسگزاری و گوش کردن فایل و بعد از مدتی به خانه برگشتم. هنگام ورود به خانه متوجه شدم کشوی یک کمدی که جلوی در دستشویی بود، باز است. در صورتیکه من با وجود اینکه تمام قسمت های خانه را گشته بودم، اصلا این کشو را ندیده بودم. مساله بعد این بود که چطور کشویی که من آن را قبلا ندیده بودم و دست به آن نزده بودم، الان بیرون بود! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما دزدی در دستشویی بوده و بعد از رفتن من بیرون آمده و حتما چیزی را هم برداشته و برده ولی با کمال ناباوری دیدم هنوز درِ توالت قفل است و هیچ وسیله ای در خانه دست نخورده است.
بنابراین بیشتر ذهنم درگیر شدو حتی کمی ترسیدم و قبلا یک پلاستیک پر از کلید پیدا کرده بودم، همه کلیدها را امتحان کردم ولی هیچ کدام قفل در توالت را باز نکرد.
به دلم افتاد که این کشو و این کمد حامل یک پیام برای من هستند. بنابراین تمام وسایل آن را بیرون ریختم و کنترل کردم ولی چیز خاصی ندیدم ولی دوباره هم گشتم و این بار دو تا کلید پیدا کردم و در دستشویی را با آن ها باز کردم و کسی هم داخل نبود.
و شروع به گریه کردم و رفتم توی جنگل و کلی راز و نیاز کردم و با خدا حرف زدم و می دانستم که او فقط خواسته که حضورش را به من اعلام کند تا دلم آرام گیرد، از آن روز به بعد دلتنگی از من فاصله گرفت و با اینکه دوست دارم خانواده ام را ببینم ولی دلتنگ آنها نمی شوم و این آرامش، حاصل حضور خدا و درک این حضور در زندگی من است.
انگار خداوند دستانی را به کمک من فرستاده بود که من را بغل کنند و بیاورند وسط آرزوهایم، آن هم بدون کمترین آسیب و یا ناراحتی.




درود بر خانم سحر توکلی عزیر ،
بله فایل سفرنامه سرتاسر معجزه هست و آدم از شنیدن اینهمه اتفاقات خوب و بموقع مات و مبهوت میمونه چنین رویدادهایی در زندگی تک تک ما انسانها وجود داره ولی بهشون بی توجه بودیم و امروز که تا حدودی قوانین را یاد گرفته ایم میتونیم از هر صدایی در طبیعت یا هر گونه رفتاری از سوی انسانها پرندگان و … نشانه دریافت کنیم و اینگونه با کائنات در ارتباط باشیم و بهتر زندگی کنیم تمام این موهبات حاصل آموزشها و تجربیات استاد بزرگوارمون هست که صادقانه با ما درمیان گذاشتهاند سپاس از ایشان و تشکرازشما با دیدگاههای خوبتون 🙏🌹